|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربههای ساعت روی دیوار برایم
شعر رفتن را می خوانند
یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند
با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم
وقتی بانگاهم ،از خم کوچه های سرد و تاریک تو را التماس میکنم،
تو پاسخ تمام دلواپسی های مرا در یک لبخند کمرنگ خلاصه می کنی
و من دوباره در برزخ باورهایم گم می شوم،باز هم در سکوتم بر این لالایی میخوانم
پ.ن: این نوشته توی سیستمم ذخیره کرده بودم.. نمیدونم مال کدوم دوست وبلاگ نویسمه...اما چون حرف دلم بود نوشتمش ..ببخشید دوست وبلاگنویسم و ممنون