|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنایی چشمهایت در پشت پرده ی مه آلود اندوه پنهان بود؟
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه ی دستها.
آیا میدانی که در هجوم دردها و غمهایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلال دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجره ی خورشید دوستی بسپاری و در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآیی.
و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...
در انتظار توست...