|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان کم می اید!●

با هر نگاه بر آسمان این خاک هزار بوسه میزنم
نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و
خلیج همیشگی فارس میگیرم
من نگاهم از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی نور میگیرد
من عشقم را در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر
به زبان مادری فریاد خواهم زد
تفنگم در دست وسرودم بر لب همه ایران را میبوسم
من خورشید هزار پاره عشق را بر خاک وطن میآویزم
ای وارثان پاکی من آخرین نگاهم بر آسمان آبی این خاک و
خلیج همیشگی فارس فارس فارس
خواهد بود.
پ.ن: این متن اخرو خواهرم پریا نوشته...
از آبهای خلیج شنیدم که می گفت: پریه دریا، کنار ساحل اونور من یه عروسکی رویایی دلتنگ نشسته ، تا تورو ببینه.
تعجب کردم،و گفتم : خلیجه همیشگی یه فارس اون دختر کیه، که اون ور آّبها منتظره من نشسته؟
با موج ملایمی منو نزدیکه ساحل آوردو گفت اون هیچ کس جز بانوی شهر رویا نیست...
خندیدمو به روی آّب اومدم.