|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
بی هراس بودنم...
من شکلهای غریب را روی نگاهم ترسیم کردم و با غربت کوچه ها آشنا شدم.
بی شتاب آمدم و آهسته روزنهها را وارسی کردم و دریچه ها را گشودم و انگشت اشاره گرم را رو به جادهها گرفتم و بی نجوا رفتم.
لغات بر سرنخ گفتارم به دنبال هم ردیف شدند و جامۀ انتظار من دوخته شد
و پایان این کوک سفید، سکوت رویای نیمه تمام بود.
بی شکیب شده ام... شاید آغاز دلباختن است.
کاش درد چشمانم را میدانستم و میفهمیدم که سرآغاز دلباختنم کجاست؟
دور میشوم و جاده دراز میشود و پیچها کش میآیند، آنقدر که مرا در تونل خواب میربایند و من مجموعهای از خاطرات و دلبستگیها و دستۀ چمدانی میشوم که هیچ شهری ، خانۀ او نیست.
* برایت مینویسم از شبهای یکنواخت، از روزهای پرحادثه و از بی خوابیهای پرزمزمه.
* برایت میخوانم، ترانههای از یاد رفته، گیسوان برباد رفته و شعرهای بی قافیه.
* و اینگونه است که متوجه میشوی بیست و چهارمین تابستان زندگیم را شروع میکنم و خطی بطلان به تمام بیستهای گذشته میکشم.
پیر شده ام... نه... ؟؟؟؟ ٢۴ ... بزرگ شده ام... شروعم در این سن چه میشود؟
* حال... به مهمانی من میآیی...مهمانی نگاه و نور و لبخند.
* این همه سور را در نگاه تو برپا کرده ام... به دلت بنگر!
پ.ن: پریا، دایی فرهاد، درخت آرزوها، شب نقرهای، پشت نقاب شب،علی و سینا صادقی، حمید، آنی، الهه و جناب زند و تمام دوستان مردادی و تابستونیه من، بهترینها را برایتان آرزو میکنم.