|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
اول فقط یک دل بود یک هوای نشستن و گفتن...
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن ... باهم ساده رفتیم, نشستیم, خواندیم, گریستیم بعد یک صدا شدیم هم آوازو هم بغض و هم گریه ... هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن برای یک قدم زدن رفیقانه برای یک سلام نگفته برای یک دل سیر گریه کردن... برای همسفر همیشه عشق.... رویا!
آری ای دوست اکنون و اینجا هوای همیشه ات را میخواهم...
وقتی که شمعهای کیک تولد با بغض ثانیه های عمرم را اشک میریزند و سکوتی که فقط صدای خش خش باز شدن هرکاغذ کادو در ان شنیده میشود و چشمهای منتظر و پرهیجان میهمانان و چشم من به نگاه یک یک آنها و شوقی که شبستان رویا را گرفته است, تنها یک چیز می ماند... یک بغض بی قرار و خالی بودن جای تو!
حالا میخواهم بدانم پس تکلیف طاقت این همه علاقه و بهانه چه میشود.. تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟ هان...؟!
حالا همه میدانند هرغروب , غروب هر ۵ شنبه تا شب التماس چگونه بر این رویای تمام شدنی می گذرد..باشد گریه نمیکنم گاهی اوقات هرکسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من به گریه می افتد... چه عیبی دارد اصلا چه فرقی دارد هنوز رویا همان رویاست.. هنوز میدانم که نمیتوانم جبران کنم و میدانم کم نیستند اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه را می فهمند...
پ.ن: یادت هست... اولین نوشته ام را که برایت دکلمه کردم و خواندم و....

