کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویای شیرینی که می دونم نمی مونه - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

هروقت بارون اومد

این نوشته رو زمزمه کن.

اندکی آهسته تر زیر آن باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

 
هیچ کس نیست

حس خاصیس ... دلتنگی تمام دلم را می لرزاند و ....

تنهایی عجیبی مرا  با خود می برد به ناکجا آباد...

 

پ.ن: چرا بعضی ادما از بهونه اوردن و دروغ گفتن لذت میبرن؟ چرا همیشه گناهشون رو میندازن تقصیر یکی دیگه؟چرا وقتی از عهده کاری بر نمیان میگن تو نخواستی تو گفتی؟چرا ادما اینجورین؟ این همه ادعا اخه واسه چی؟ وقتی میدونی که نمیتونی حداقل حرفشم نزن. این طوری راحت تر نیستی؟حداقل دل نمیشکونی حداقل اشک در نمیاری.ببینم از گریه دیگران لذت می بری؟من با تمام چیزایی که برام گذاشتی میمونم میدونم نمیتونی کاری بکنی و میدونم از عهدش بر نمیای من مثل گذشته تمام کارایی که تو باید می کردی و انجام ندادی و افتاد گردن من اینم انجام میدم. خودم تنهایی جواب همه رو میدم. خودم میگم که....

دیگه مهم نیست... فقط... دیگه هیچ وقت ادعا نکن... هیچ وقت ...

پ.ن:چه بی رحمانه صغرا ، کبرا ها پشت هم ردیف شدند و دستانت باز شد و تو بی رحمانه رفتی.

پ.ن: و اینک این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی کبود و سرد...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak