کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــــا - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنایی چشمهایت در پشت پرده ی مه آلود اندوه پنهان بود؟

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه ی دستها.

آیا میدانی که در هجوم دردها و غمهایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلال دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجره ی خورشید دوستی بسپاری و در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآیی.

و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

در انتظار توست...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak