کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

سهم من... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

 این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است

 

* به رسم ادب و عادت...

سلام...

من برگشتم اما نمیدونم بگم چه طوری و با چه وضعی .

همه چیز مثل قبله... من موندم و کلی خاطره ....که گفتنی نیست... باید حسش کنی تا بفهمی که من چی میگم...اما امیدوارم که هیچ وقت حس نکنید. الان تنها چیزی که میدونم اینکه دوست ندارم وبم دیگه غمگین باشه دیگه نمیخوام برام مهم باشه که چه اتفاقاتی افتاد...پشیمون نیستم از بودن با... از اتفاقاتی که افتاد... یه تجربه بود... چیزی به دست نیاوردم می تونم بگم خیلی چیزارو از دست دادم... خودمو زندگیمو و بهترین دوستم که بهش میگفتم ابجی...

الانم دارم با خاطراتم زندگی می کنم اما دیگه دوست ندارم غمگین باشم چون می بینم که اونم غمگین نیست. دوست ندارم اینجا هم بوی غم بده فقط نمیدونم باید چی کار کنم یا اینجا از چی بنویسم. میشه بهم کمک کنید... شما بگید چی کار کنم؟

الان خودمو با سازمو کارم سرگرم می کنم. یه سفر به اصفهان داشتم که بهترین دوستای وبلاگی و هم دانشگاهیمو دیدم توی اون سفر خیلی چیزارو حس کردم که طعمش تازه نبود... مال دوران دانشجویی ... فعلا همه چیز خوبه جای یه چیزی خالیه که نمیدونم یا خالی میمونه یا اینکه.... نمیدونم... شاید پر بشه...

همه اینا یه دفعه ای اومد تصمیم نداشتم بنویسم...

اما دوست دارم که دوستای وبیم کمکم کنن...

بهم بگن اینجا از چی بنویسم دیگه

پس فعلا ....

راستی یه تصمیمی دارم...

میخوام یه قرار وبی بذارم با تمام دوستام... کاری که قبلا هم انجام میدادیم ...

جاشو زمانشو اگه دوست داشتین بهم پیشنهاد کنید...

یه قرار وبلاگی دوستانه پر از شادی و صحبت و خنده...

 چهارشنبه که گذشت یعنی دوروز پیش توی خیابون مطهری بودم که دیدم همراهم زنگ خورد عموم بود... وسط خیابون نمیدونی چه ذوقی کردم... توی ماشینش منو دیده بود... روبروی هتل بزرگ منتظرم ایستاده بود چند هفته ای هست که هی میخوام برم پیشش و دست بوسش اما نمی شد... اون روز توی اون بارون..... خیلی لذت بخش بود.... خیلی.... وقتی رفتم پیشش دلم می خواست بقلش کنم همین جوری مونده بودم نمی دونستم باید چی کار کنم. دلم خیلی خیلی تنگ شده بود براش خیلی.....

اینجا اومدم بهش بگم عمو دوست دارم خیلی زیاد از اینکه اون روز توی اون بارون دیدمت خیلی خوشحالم اون شب شب خیلی خوبی بود....

 

اگه دوست داشتید اینجا رو بخونید این پست توضیح مختصریه از سفرم...

راستی رویایی جونم به یادت هستما....هنوز یادمه چقدر بهت زحمت دادم هم نام زیبای من....

نوشته شده در جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak