کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

آشنا - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

آشنا

برايم آشنا هستي ، تو را من پيش از اين هرگز نديده و شايد بعد از اين ،

هرگز نخواهم ديد .

ولي وقتي ، کلامت را شنيدم آشنا بودي . نمي دانم ، ولي شايد هزاران سال پيش از اين من و تو هر دو در يک غار ، با هم زندگي کرديم .

و شايد ، همان روزي که با دستان خالي از شکار آهوان دشت برگشتم

دم چادر ، به دستم استکان چاي را دادي .

نمي دانم ، گماني دور مي گويد : به هنگامي که از ميدان جنگ نابرابر ، بر مي گشتم .

ذره را از تن زخمي در آوردي و با دستان خود ، زخم مرا شستي .

و مرهم را ، تو ، بر بازوي خون آلود ، ماليدي 

ببينم ، وقتي از چشمان ابر تيره ، آن باران بغض و دشمني ، مي ريخت . تو چتر مهرباني ، بر سرم ، آهسته وا کردي ؟

آه يادم هست ، وقتي عاشق عاشق شدن گشتم

تو گفتي عاشق نور و اميد و روشني باشم .

تو را هرگز نديدم من .

ولي هر لحظه با من ، از خودم نزديک تر بودي . خداي من چه مي گويم .

چه مي گويم تو را من پيش از اين هرگز نديده .

و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد .

تو را  در آبي دريا ، تو را در خنده خورشيد

تو را در گريه هاي ابر

تو را در لابه لاي عطر شب بوها

تو را در لحظه هاي شاد و غمناکم

تو را از اولين بغض تولد

تو را با اولين لالايي مادر ،

تو را من هر لحظه ديدم

و تا جايي که در من ، يک نفس باقي است

و حتي بعد از آن ........ هر لحظه ، خواهم ديد .

کيوان شاهبداغي

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak