کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

هوس باغ و بهارانم نیست .... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

آبی ، خاکستری ، سیاه

... من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاهای می بینم .

و ندائی که به من می گوید .

گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است .

دل من ، در دل شب ، خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا رو می چیند .  

آسمانها آبی ، پرمرغان صداقت آبی است

دیده در آئینه صبح تو را می بیند .  

 از گریبان تو صبح صادق ، می گشاید پروبال  

تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی  

تو چنان شبنم پاک سحری ؟  

-         نه . از آن پاکتری .  

تو بهاری ؟ - نه . بهاران از توست .  

از تو می گیرد وام . هر بار اینهمه زیبایی را .

 هوس باغ و بهارانم نیست . ای بهین باغ و بهارانم تو !...  

حمید مصدق .

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak