کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

می دانم که می آیی - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

گاهی سخت است انتظار اما تمام شدنی‌ست .

انتظارم به پایان می‌رسد تا...

دور بودنت را می‌شمارم فاصله تا فاصله تا فاصله... 

تا آنجا که چشمان ترم می‌بیند. 

دور بودنت را صبوری می‌کنم و تو فاصله‌ها را کم می‌کنی با آمدنت.

آخرین ساعت‌ها و دقایق را سپری می‌کنم دیگر چیزی نمانده فقط 24 ساعت و شاید کمتر.

روز زندگیم خواهد شد... در آخرین نفس‌های سال 86.

و من .... منتظر آن دقایقم،

دقایقی که وجودت کلبه غم زده‌ام را رنگی دگر می‌بخشد ...ای مهربان من....

آمدنت را باهم جشن می‌گیریم با هم عزیز دل...21 اسفند (ساعت 22:30)

مطمئناً بهترین روز زندگیم خواهد شد... 

در آخرین نفس‌های سال 86.مسافر من.. لبخند بزن ... لبخند بزن مسافر من...

لبخند بزن که خنده‌هایت را دوست دارم عزیز من.... من کی رها خواهم شد؟؟؟؟

من کی پایان انتظار را خواهم دید؟؟؟!!!   به امید دیدار ...

گوش به زنگ در،‌ آوای حرف و حدیث ستاره را بازگو می‌کنم. می دانم مسافر من!

تمام این مدت با زورقی شکسته روزها را طی کردی. 

عزیز جانم! من خسته‌ام از این همه دوری ... خسته شدم از این همه فاصله....

منتظرم تا شاید بی دغدغه و بی بهانه راه خانه را پیدا کنی...

من منتظرم که به کنارم بیایی. می‌‌دانی آشنای غریبم!

من در انتظار شنیدن صدای در و سلام دوباره توام. می‌دانم که میایی... 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak