کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

گفت بنویس.... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

گفت می توانی از سرمای زمستان بنویسی و دلهای گرم ؛ 

سرمای خیابانها اما نفسهای دم کرده؛ 

چشمهایی که درخیابانها دودو میزنند و به یخبندان نمی اندیشند .  

گفت بنویس آن مرد آمد... پدر من نیامد ؛ 

آن مرد با سبد آمد پدرم بادست خالی آمد؛ 

 آن مرد با پرشیا امد پدرم با پاهای یخ بسته امد ؛..اما امد .. 

پدر دختر کوچک همسایه ما نیامد چون او ..پدر ندارد... 

گفت بنویس کودک ۵ساله مازندرانی در آغوش پدرش ازسرما یخ زد ؛ 

اما خوشبختانه رادیاتور ماشین وزیر یخ نزده است.  

.....با ریشه چه میکنی ...  

****** 

***** 

**** 

*** 

** 

 با قلب کوچک یک پرنده هم میتوان دریا را دوست داشت.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak