کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

آری - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

آری ...

 گاهی اوقات عاشق می‌شویم و طوری عشق می‌ورزیم که گویا معشوق پاره‌ای از تنمان شده و هر لحظه او را به خود نزدیکتر می‌بینیم به طوری که همه آینده خود را در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات زندگی بدون او را بدتر از جهنم می‌بینیم و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می‌شود که می‌خواهیم او را از رویاهایمان بیرون کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر گریه کنیم...

پ.ن: تولد وبلاگ پینکی جونم بود ۲۴ مهر... عزیزم بهت تبریک می گم... و دوست دارم خواهر جونی........

پ.ن۲: این روزها.......... دلم به اندازه تمام ابرهای اسمان گرفته است... کاش همه آن چیزی که میخواستم را می توانستم بنویسم ....و من مینویسم.. چون دوست ندارم بری.........پس بمون..........شاید خوب نباشه... ولی پدر تنهامون نزار..........بمان... با من بمان......همیشه بمان..........من هم این رو دوست داشتم... حرف خودت...

حرف ۵۸۶

 

زمانی من تنها بودم و تو تنها بودی...اکنون نیز من تنهایم و تو نیز تنهایی...پس چه تغییری اتفاق افتاده است؟

 

پس تنهایمان نزار.... و حرف آخر.

حرف ۵۸۴

چشمان خمارت را بر من نگشا...من قلبم ضعیف است٬تپش قلب برایم خوب نیست...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak