کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رويا ديگه تنهاترين دختر دنيا نيست - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

سلام دوستان عزیزم. 

خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم... نمی‌دونم چرا.... ولی....................

از همه چیز انگار دارم دور می‌شم... یا شاید خودم می‌خوام که دور شم..... فکر کنم آخرین پستم برای اول تیر باشه.. تا الان چیزی ننوشتم ... الان هم اومدم از دوستای گلم تشکر کنم... اونایی که فراموشم نکرده بودن و سر می‌زدن و معذرت خواهی کنم که نتونستم لطفشون رو جبران کنم... و اونایی که واقعا برای کلمه دوست ارزش قائلند....افرادی که برای شخص کوچیکی مثل من این همه زحمت می‌کشن و این همه نسبت به من لطف دارند..              وسط تابستون رو اگه حساب کنید....شب 15 و روز 16 مرداد ماه ... تولد منه... امسال تصمیم گرفته بودم که فراموش کنم... می‌خواستم به یاد خودم نیارم که تولدمه....... یا اینکه نشون بدم یادم نیست...

ولی دوستای خوبم... شرمندم کردن و ..............

بعد از یک سال و نیم اومدن به شهری که توش همه هستن، ولی هیچ کسو نداری بعد از یک سال و نیم تنهایی ... حالا این همه دوست... باورم نمی‌شه... این همه محبت....گریه امونم نمی‌ده... گریه شوقه... نمی‌دونم.....

یه خواهر مثل مریم(پینکی) که حاضره همه کاری برات بکنه...حتی تو سخت‌ترین شرایط خودش...یه مامان مثل مامان هستی که با صحبتاش آرومت می‌کنه... یه داداش مثل پیمان که گاهی بغضه تو چشاش و گاهی خنده....یه عمو مثل..... یه عمو مثل ... که مهربون‌ترین عموی دنیان... وقتی که خودت عمویی نداری و دوتا مهربون عموت می‌شن...(البته بگم با موافقت طرفین قرار شد من به آقای.... بگم عمو) و یه دوست عالی و مهربون مثل آرش مثل آنیتا مثل فاطمه مثل عاطفه مثل سمین مثل مرضیه که بعد از یک سال و نیم تنهایی پیداشون می‌کنی .... و یه گروه مثل پرشین بلاگ مثل دکتر بوترابی مثل خانم پولادزاده و همه بچه‌های گروه پرشین... همشون یه چیزی رو توی دلت به وجود می‌یارن ... همشون انگار می‌خوان بگن ... رویا تنهاترین دختر دنیا نیستی....خیلی سخته ... نمی‌دونم چه جوری بنویسم...چه جوری محبتاشونو بگم....

پنج شنبه 11/5/1386

 صبحش کلاس داشتم.قرار بود یه جشن بگیرم و دوستامو دعوت کنم ... با مریم صحبت کردم به خاطر داداشیم یک هفته زودتر می‌خواستم جشن بگیرم چون می‌خواست از تهران بره.. به خاطر همین قرار شد که جشن توی این روز برگزار بشه... چند روز قبلش خانم پولاد زاده با مریم تماس داشت و گفت یه جلسه دوستانه هست که قراره تعدادی از بچه‌ها دور هم جمع بشن... صحبت‌های این دو به جایی رسید که قرار شد تولد من توی دفتر پرشین و در این روز برگزار شه.... اون روز کارآفرینی داشتم... نمی‌تونستم سرکلاس بشینم... بعد از زدن حاضری از کلاس اومدم بیرون و توی کافی‌شاپ دانشگاه نشستم....منتظر بودن عقربه‌های ساعتم نزدیک 2 بشه تا به سمت دفتر پرشین حرکت کنم... قرار بود با داداشیم برم... باهم تماس گرفتیم.... و بعد از هماهنگی به سوی دفتر حرکت کردیم....توی راه آنیتا بهم زنگ زد... چند روز قبلش باهاش حرف زدم نمی‌خواست بیاد... ولی گفت رویا می‌خوام بیام... با داداشیم منتظرش ایستادیم و بعد سه تایی به سمت دفتر حرکت کردیم.... (البته کمی هم اون منتظر ما صبر کرد....).حدود ساعت 4 بود که رسیدیم دفتر... همه اومده بودن... بچه‌ها دور میز نشسته بودن و مشغول حرف زدن...در مورد اتفاقات و جشنی که برگزار شده بود و جشن‌هایی که قرار بود برگزار بشه... کمی صحبت کردیم.پس از پایان صحبت‌ها مریم اعلام کرد که امروز تولدمه....خیلی خوب بود....همه چیز عالی بود. یکی از دوستان فشفشه برای روی کیک خرید... که اینجا بازم می‌گم ممنون از لطفش.... چون باعث شد اون روز ما چند نفر کلی فشفشه روشن کنیم و بخندیم.... کیک آورده شد... بریده شد... عکس‌ها گرفته شد... دوستان زحمت کشیدن هدیه‌هاشونو دادن... و زحمت چای رو هم مریم جونم با یکی از دوستان کشیدند...  

1۱5 ساعت اینترنت رایگان از طرف پرشین... یک کتاب زیبا از طرف آنیتا... یک قاب خیلی قشنگ از طرف سمین و یه روسری خوشگل از طرف فاطمه.. و یه کیک قشنگ از طرف مریم عزیزم هدیه‌های روز پنج شنبه بودند. دست همشون درد نکنه...

جای همه خالی ... همه دوستانم...اون روز گذشت... پس از جمع و جور کردن وسایل که همه زحمتش افتاده بود گردن عزیزدلم مریم، و شستن بشقابا؛ با پیمان و فاطمه و آنیتا از شرکت خارج شدیم و به سمت متروی بهشتی حرکت کردیم... قبل از رفتن توی مترو کمی توی پارک نشستیم و صحبت کردیم... و بعد راه افتادیم به سمت خونه‌‌هامون.... روز خیلی خوبی بود.. هرچند شبش با گریه‌هام نگرانی زیادی برای مریم و مامان هستی به وجود آوردم... ولی...............گذشت....

جمعه 12/5/86

قرار بود تعدادی از بچه‌های دانشگاه رو دعوت کنم.... با مریم که صحبت می‌کردم... قرار گذاشتیم تعدادی از دوستان عزیزم که روز پنج شنبه نیومده بودن مثل آرش جان، مامان هستی وعموهای مهربونم وعاطفه رو هم همون روز بگم... پس برنامه‌ریزی کردیم که جمعه بریم کافی شاپ هتل مروارید در هفت تیر.با مریم و پیمان و هماهنگ کردیم و راه افتادیم به سمت هتل.توی مسیری که ازهم جدا بودیم همش باهم در تماس بودیم که چی کار کنیم. وقتی با پیمان رسیدم هفت تیر آرش و مرضیه ایستاده بودن روبروی هتل... بازم با تاخیر رسیدم.وارد شدیم و بچه‌ها رو دعوت کردم به داخل سالن... چند ساعت قبلش با مدیر کافی شاپ تلفنی صحبت کردم و هماهنگی‌های لازم رو انجام دادم. وارد که شدم... میزها چیده شده بود... چهارتایی نشسته بودیم و منتظر بقیه دوستان.... یه نگرانی خاص داشتم... همش به مریم اس‌ام‌اس می‌زدم که چرا نمی‌رسید....بعد از چند دقیقه دیدم رسیدن... مریم، مامان هستی،عاطفه، پارمیدا وعموهای مهربونم با یه دسته گل مریم و رز قشنگ و جعبه کیک که هدیه عمو.... بود....یه لحظه نفسم بالا نمی‌یومد... هم خیالم راحت شد مریم رسید پیشم و هم نگران از اینکه می‌تونم اونجور که دلم می‌خواد پذیرایی کنم یا نه؟؟؟؟؟ بعد از سلام و احوال پرسی و تبریک گفتن... نشستیم. و شروع کردیم به صحبت و اذیت کردن همیدگه....کلی خندیدیم... بازم جای همه دوستان خالی. شروع کردیم به سفارش دادن...دیگه مسئولین کافی شاپ زحمت کشیدن شمع‌های کیک و گذاشتند و وسایل رو آوردن....عمو جونم شمع‌های کیکم رو روشن کرد و مریم و مامان هستیم شروع کردن به گرفتن عکس... می‌خواستم شمع‌هامو فوت کنم که مامانیم گفت یه آرزو کن... اون لحظه آرزوم فقط همین بود..."سلامتی برای دوستانم و خانواده" وقتی بهشون نگاه می‌کردم می‌دیدم سلامتی اونا برام خیلی مهم‌تر از خواسته‌های خودمه...شمع‌ها رو فوت کردم، کیکو بریدم و باز عمو...(نمی‌گم چی کار کرد...فقط اینو بدونید که خیلی لذت می‌برد از کاری که با خامه‌های کیک می‌کرد و من خیلی‌ می‌خندیدم از اینکه این حرکت براش خیلی جالبه و لذت بخشه) حالا حدس بزنید که چه کاری می‌تونسته انجام بده؟زحمت برش کیکو عموم کشید...

 بعد از خوردن نوبت‌ قسمت جالب و حساس تولد بود... باز کردن کادوها.... که چقدر شرمندم کردن دوستان گلم.هدایا رو از میزکناری آوردن گذاشتن جلوم و شروع کردم به باز کردن....کادوی مامان هستی و عاطفه یه جعبه کامل لوازم آرایش و یه جعبه سایه که مثل بادبزن باز می‌شه...کادوی سومی که باز کردم،کادوی عمو.... بود که چقدر شرمندم کرد....یه دسته گل بزرگ که زیر کاغذاش یه جعبه جواهر و یک روسری بود....روسری رو آروم کشیدم بیرون و طرف دیگه دسته گل جعبه جواهرو باز کردم یک پلاک زیبای وان‌یکاد....که چقدر خوش سلیقست این عموی من.... (ماشاا...)کادوی بعدی کادوی داداشیم بود که باز کردم... یک عروسک خرس قهوه‌ای و یک کتاب زیبا.مرضیه دوستمم یک خرس زرد خوشگل برام آورده بود.هدیه مریم جونم و پارمیدا که چقدر دوستش دارم یک بلوز مجلسی بسیار شیک و یک جعبه سایه.نوبت کادوی آرش بود... یک نامه و یک جعبه...که شروع کردم به باز کردن ... سلیقه آرش هم عالی بود... همه خوششون اومده بود... یک ادکلن خیلی خوشبو و زیبا بود.بعد از اون همه شرمندگی.... باز شروع کردیم به صحبت کردن و خندیدن....کمی توی کافی شاپ نشستیم و بعد حرکت کردیم به سمت جایی که شام بخوریم...عاطفه سینما ایران رو پیشنهاد کرد و همه قبول کردن.... بعد از جمع کردن وسایل و بیرون اومدن از کافی شاپ دم ماشین کمی ایستادیم... و بازعمو که شرمندم کرد و زحمت کشید دوتا کتاب از...  رو بهم هدیه کرد. هرچند کیسه کادوهامو برداشته بود و داشت می‌رفت... (شکلک قهقه)چندتا عکس باز گرفتیم و حرکت کردیم به سمت ماشین‌ها برای رفتن به سینما ایران.من و پیمان و عاطفه با ماشین آرش حرکت کردیم و بقیه با ماشین عموم....ما 4 تا زودتر رسیدیم رفتیم بالا نشستیم و منتظر بقیه باز.کمی حرف زدیم و بعد از مدتی بقیه هم اومدن.. اونجا هم میزا رو بهم نزدیک کردیم و .....روز خیلی خوبی بود... خیلی خوش گذشت.... جای همه دوستان خالی....الان... یاد حرف داداشیم افتادم... که همیشه دوست داره تو اوج شادی غمگین باشه.... اون روز هم برای من همین اتفاق افتاد...تواوج شادی... کنار مامان هستیم گریم گرفت....اولین سالی بود که توی جشن تولدم گریه می‌‌کردم...با همه شادی‌ها با همه نگرانی‌ها به خوبی گذشت.... خداروشکر به همه خوش گذشته بود.وسایلامون رو جمع و جور کردیم و به سمت ماشین حرکت کردیم.پائین که ایستاده بودیم از هم خداحافظی کنیم حال مریم جونم خوب نبود... نمی‌دونستم چرا.... ولی یه چیزی.... نگرانم می‌کرد... چرا... اون روز یه غم توی چشمای داداشیم وتو چشمای مریم جونم وجود داشت....با نگرانی ازشون خداحافظی کردیم و با داداشیم و آرش به سمت مترو حرکت کردیم...آرش تا مترو رسوندمون... و رفت.... توی راه وقتی برمی‌گشتیم از داداشیم پرسیدم که چی شده.... و دلیل نگرانی و غمش رو گفت....تا انتهای راه هم مسیر نبودیم من زودتر پیاده می‌شدم... پس از خداحافظی از داداشیم و خروج از مترو... منتظر ماشین بودم.... حالا مگه ماشین گیرم می‌یومد...هرچی هم زنگ می‌زدم خونه که بابا اینا بیان دنبالم ... تلفن خونه اشغال بود.با یه کیسه بزرگ و یه دست گل... نمی‌تونستم اون موقع شب باید چی کار کنم... منتظر یه دربستی بودم تا دیگه نخوام یه تیکه از راهو پیاده برم... بعد از چند دقیقه شانس آوردم و ماشین اومد... به خونه رسیدم....لباسامو که در آوردم شروع کردن کادوهامو به مامانم نشون دادن.... و معرفی کردن... اون شب چقدر گریه کردم ... نمی‌دونم چرا... گریه شوق بود... از اینکه این همه لطف بهم داشتن و یا اینکه می‌ترسیدم یه موقع دوستای گلم رو از دست بدم....این فکر عذابم می‌داد که یه موقع فراموش بشم یا فراموش کنم.....شروع کردم اس ‌ام‌ اس زدن به مریم و یکی دیگه از دوستان...که هرکدوم با صحبتاشون آرومم می‌کردن...بهشون می‌گفتم الان نگرانم از اینکه یه موقع دوستای خوبم رو از دست بدم که دوستم اینجوری جواب داد:

" دوستی پایانی نداره... اگه دل آدما این قدر بزرگ باشه که توش جا کم نیاد...و کسی جای کسی رو تنگ نکنه...."

از این حرفش خیلی خوشم اومد. همین طور هم هست....به خاطر همین به خودم قول دادم... که هرکاری که می‌تونم برای دوستام انجام بدم... و هیچ وقت فراموششون نکنم...راستش اون شب لطفشون این قدر نسبت به من زیاد بود... که نمی‌دونستم چه جوری باید تشکر کنم...و حالا اینجوری می‌نویسم ممنون به خاطر اینکه وقتتون رو برای من گذاشتید و تشریف آوردید:

مریم جونم.... دوست دارم....ممنون به خاطر همه زحمتایی کشیدی و همه کمک‌هایی که کردی... دنیا دنیا شادی برات آرزو می‌کنم.

عموی عزیزم... مرسی بابت همه لطفات... مرسی بابت همه زحمتایی که کشیدی... واقعاً شرمندم کردید... امیدوارم بتونم جبران کنم و آرزوی سلامتی براتون دارم.

مامانی گلم ... مرسی به خاطر راهنمائیهات و کمکایی که بهم کردید.... همیشه سبز و همیشه جاری باشی...

آرش عزیزم... مرسی بابت همه چیز... از اینکه می‌یومدی... گوش می‌کردی و کمکم می‌کردی... خوشحالم از اینکه دوستانی مثل تو دارم... و ناراحت از اینکه به زودی .... . برایت بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم و هرجای این جهان پهناور هستی... موفقیت و شادکامی از خداوند برایت آرزومندم...

داداش عزیزم ... مرسی موندی... اومدی و خوشحالم کردی...

و آنیتا، مرضیه، سمین، فاطمه... که هرکدومشون یه جور محبت دارن نسبت به من....لطف هیچ کدومتون رو فراموش نمی‌کنم و خوشبختی و موفقیت رو براتون آرزو می‌کنم...

و در کل باید بگم که از اینکه شماها رو دارم خیلی خوشحالم... و الان می‌تونم بگم که رویا، دیگه تنهاترین دختر دنیا نیست....درهرصورت ببخشید اگه بدگذشت و اون جور که باید پذیرایی می‌شدید، نشدید....همتون رو دوست دارم و هیچ وقت فراموشتون نمی‌کنم و امیدوارم بتونم محبتاتون رو جبران کنم...

و آرزو می‌کنم هیچ وقت از دستتون ندم... هیچ وقت....

و امروز 17/5/86 که وبلاگم رو به روز می‌کنم.

از بابای عزیزم و مامان گلم تشکر می‌کنم که این قدر برام زحمت کشیدن...آخه با اجازتون جشن سوم هم دیشب توی خونه، بابام برگزار کرد.... تا 9:30 شب دانشگاه بودم... روز خیلی خسته کننده‌ای بود... وقتی اومدم دیدم مامان اومد جلو شروع کرد به خوندن تولد تولدت مبارک و .....دیگه امشب و توضیح نمی‌دم پستم خیلی زیاد می‌شه.... اون وقت حوصله خوندنشو دیگه ندارید.از اینجا به پریا خواهرم و حمیدرضا داداش بزرگم تولدشون رو تبریک می‌گم چون ما هرسه تائیمون مردادی هستیم فقط با چند سال و دوروز اختلاف سن. من 16 و اون دوتا 18 مرداد.و بهشون می‌گم که تو خونه سبد سبد گل‌های سرخ و میخک.. عزیزم دوستون دارم تولدتون مبارک...

و در پایان همتونو دوست دارم.... و سلامتی برای همتون آرزو می‌کنم.

دوستدار کوچک شما... رویا

اینم یه عکس از همه هدیه ها :

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak