کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

چیست این زندگیم... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

چیست این زندگیم...

شعر بی قافیه‌ای سردرگم

توده باری درهم ، مثل مجموعه کتابی که به هم ریخته است

هیچ مفهوم در آن روشن نیست

چیست این زندگیم...

مثل اون اسکلت منگ و خموش که مماتی ز حیاتش مانده.

زگریبان من آویخته است تا کجا بارگرانش ببرم.

یا کجا عیب و عیانش پوشم، ای بسا کرده و ناکرده که رفت

من مسئول فقط ناظری بر گذر آن بودم

و نمی کوشیدم که از این فرصت‌ها درس عبرت گیرم.

خویشتن را سازم به کمالی برسم . سالیان بسیار مرگ را می دیدم

که چه به آسانی بر من رخنه می کرد.

دل و جانم می برد، من غفلت گر باز نظارگر آن بودم

حالیا باید گفت آیه‌های والعصر بهترین قصه و تصویر من است.

و تو ای فرزندم از من این عبرت گیر....

که تا هوشیاری و بیداری هست تا که فرصت باقی است .

مگذار این همه عمر تو به یغما برود

انتهای هر روز به حساب آر که آن روز برای چه گذشت

زکجا می آئی به کجا خواهی رفت، چه کسی هم رهیت خواهد کرد

در شب تیره و تار و ظلمانی فردای وجود که چراغ خورشید هم به دری وزگی نور رود.

برای تو چه منزلگاهی هست... 

گرنجنبیم امروز بر سر گور من و تو... روزگاران بنویسند

هم با خط درشت با سیاقی خوانا مرگ مرا. روز مرگیست شریف

نه- نباید این بود

باید از روی خلوص ، ناشی از صدق عمل در وجود من و تو

همچو اهل ایمان و تواسع البلحق و تواسع البصبر

نقش هستی بزنیم.

پ.ن: این شعر توسط یکی از دوستانم به نام م.حیدری نوشته شده بود.آخرین باری که دیدمشون وباهاشون صحبت کردم ... این شعرو بهم یادگاری دادن و ازم خواستن که توی وبلاگم بنویسم...

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak