کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

فقط یکی از تو دارم.... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

گفته بودم این مدت خیلی ناراحتم... نمی دونم چرا... شاید هم بدونم ... ولی ....

با یکی از دوستانم که حرف می زدم.... خیلی کمکم کرد... شاید خودش ندونه .... ولی واقعاً راهنمایی‌های اون بود که باز دارم می نویسم....

آخرین صحبت‌های اون شب بود... بهم می گفت با خدا حرف بزن...

همون شب این کارو کردم ... ولی حرفی برای گفتن نداشتم.... نمی دونستم چی باید به خدای خودم بگم...

حرف توی دهنم نمی چرخید ... تنها چیزی که تونستم بگم... این بود که خدایا حتما خیلی گنهکارم... منو ببخش....

فردای اون روز یه متن خوندم... خودم بودم انگار .... همه حرفا ... همه چیزا... حتی راهنمایی دوست مهربونم....

دلم نیومد ننویسمش...این نوشته همۀ اون چیزایی که من می خواستم بگم و نتونستم...

تصمیم گرفتم دیگه نق نزنم... آن وقت‌ها مادر بزرگم می گفت:«ناشکری نکن، خدا قهرش میاد...»

من ناشکری کردم اما خدا قهرش نیامد، خدا مهربان بود. خدا تا چیزی به من نداد، چیزی از من نگرفت. خدا به من فرصت داد که درباره داشته‌ها و نداشته‌هایم فکر کنم و من باز ناشکری کردم. بیشتر غز زدم، تقریباً از وقتی که خودم را صبح‌ها توی آئینه می‌دیدم، غر می زدم. به موهایم غر می زدم که دلم می‌خواست فرفری باشند، فردرشت.

به این که مامان وقتی از خواب بیدار می‌شد، مرا هم مجبور می‌کرد که بیدار شوم، غر میزدم.

خدا داشت نگاهم می کرد. نه ازآن بالا. نه از توی آسمان‌ها، نه از پشت ابرها، خدا داشت نگاهم می‌کرد. خدایی که دور و برم بود. خدایی که در من زندگی می‌کرد.داشت نگاهم می‌کرد. داشت نگاهم می‌کرد و من هرچه قدر بیشتر غر می زدم، او آرام‌تر و مهربان‌تر می‌شد. اصلا اخم نمی‌‌کرد. اصلاً نمی‌گفت حالا که به هرچیزی که داری غر می‌زنی، حالت را می‌گیرم. نمی‌گفت تو لیاقت داشتن این چیزهایی را که بهت داده‌ام نداری، لیاقت داشتن آینه را، موهای بلند صاف را و مادر را .

سعی می‌کرد حرفهایم را به رویم نیاورد و من کم کم شروع کردم به یک بازی جدید. فکر کردم از چی شکایت کنم که بالاخره اخم کند، که بالاخره دادی بزند، قهری بکند یا حسابی حالم را بگیرد.می‌خواستم بدانم این دریای صبوری کی موج برمی‌دارد. کی خدا می‌گوید: «ببین بنده ناشکر من! دیگر داری حوصله همه را سر می‌بری. لیاقت زندگی کردن نداری، نکن، مجبور که نیستی، ای بابا! صبر و تحمل خدایی هم حدی دارد. تا کی تو غر بزنی و نعمت‌های من را نادیده بگیری و من بهت چیزی نگویم؟!»

خیلی فکر کردم که بهتر است به چی شکایت کنم که این اتفاق بیفتد و بالاخره یک روز بهانه‌اش را پیدا کردم. بهترین بهانه «خودش» بود. اگر به خودش غر می زدم، حتماً ناراحت و عصبانی می‌شد. حتماً می‌گفت که دیگر دارم رویم را زیاد می‌کنم و از حدم بیشتر می‌روم . حتماً می‌گفت خجالت نمی‌کشی که داری به خدایی خدایت غر می‌زنی و توی کارهای او چرا می‌آوری؟شروع کردن به پرسیدن این که اصلاً خدا! چرا من را آفریدی؟ هان؟ ، «چرا من باید حتما این جا به دنیا می‌آمدم؟»

چرا؟، چرا؟،چرا؟ هان؟ خدایا! یک بنده داره ازت سوال می‌کند! 

و همین که سوال‌هایم را با داد و فریاد پرسیدم، احساس کردم این دفعه با همه دفعه‌های دیگر فرق دارد. احساس کردم واقعاً این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری‌ها نیست. احساس کردم واقعاً فرق دارد که همین طور ریز ریز غر بزنی و گیر بدهی با این که مخاطب همه غرهایت خداوند باشد. اما در این که چه فرقی داشت. کاملاً اشتباه کرده بودم. چون با این کار، دریای صبوری او موج برنمی‌داشت . بلکه او یک جور دیگر می‌شد، یک جور مهربان‌تر، یک جور نزدیک تر . یک جور دوست‌تر. یک جور باور نکردنی. او گفت:«تو با من بودی؟» 

- «بله، داشتم گیر می‌دادم و غر می‌زدم.»

- « به من؟ »

- « بله... به شما! »

- « اوووووم .... چه خوب! من دوست دارم که بنده‌هایم من را صدا کنند. دوست دارم با من حرف بزنند. دوست دارم این قدر به من نزدیک باشند که من مخاطبشان باشم! »

- «خب حرفهای من که همه‌اش غر و نارضایتی است.»

- « عیب ندارد... اولش است. گاهی هم یک دوستی بزرگ بین آدم‌ها همین طوری شروع می‌شود. با یک دعوای کوچک، با یک بگو مگوی ساده. بعد آن دو تا آدم همدیگر را می‌بوسند و دست می‌اندازند گردن هم و خدا را چه دیدی، شاید بهترین دوست‌های همدیگر هم شدند. من و تو هم همین‌طوریم حالاتو ناراحتی، غصه داری، بی‌حوصله‌ای و غر می‌زنی. ولی این طوری که نمی‌ماند. عوض می‌شود. تو کم کم به من نزدیک می‌شوی، دیگر حرفهایت را فقط به خودم می‌گویی . بعد می‌بینی من خیلی مهربان‌تر از آنی هستم که تو فکر می‌کردی، بعد کم کم غرهایت از یادت می‌رود. جلوی چشمت کوچک می‌شود و فراموششان می‌کنی. بعد می‌بینی که فقط من را داری... من هم فقط تو را دارم.. بهتر بگویم! من هم فقط یکی از تو دارم که آن هم خودتی و این طوری می‌شود که من و تو بهترین دوست‌های همدیگر می‌شویم.»

اینها حرف‌هایی بود که بعد از غر زدنم به خدا، از توی قلبم می‌شنیدم. قلبم یک آبی عجیب و خوشرنگ شده بود  که من را یاد خودش می‌انداخت!

دیگه الانه که هرچی می گم و هرکاری می کنم انتهاش به خدایا شکرت می رسه... چه خوب... چه بد...

الان دیگه می گم...اگه اتفاق بدبیفته حتماً حکمت خدابوده.. می‌خواسته بدونه چقدر بهش نزدیکم... می‌خواسته بدونه چقدر یادش هستم.... یا اگه چیزی خواستم و نداد بازم هم صلاح ندونسته ...

و این متن که همیشه توی ذهنمه توی گوشمه ... وقتی خدا بهت میگه " باشه" چیزی رو که می‌خوای بهت میده. وقتی میگه " صبر کن " چیز بهتری بهت میده. وقتی می گه " نه " داره بهترین و برات آماده می کنه. .. و جمله‌ای دیگر که از طرف یکی از دوستانم برایم فرستاده شد و آیه‌ای از کتاب آسمانیم است: آنگاه که دوست داری همراه کسی به یادت باشد به یادم من باش که من همیشه به یاد توام... (بقره آیه 152)از طرف بهترین دوست تو" خدا ".

و در آخر می‌توان گفت که سنگی که طاقت ضربه‌‌های تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس زیباست.

نوشته شده در یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak