کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

ادامه زندگی نامه - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

فروغ ، در واپسین روزهای عمرش ، مثل کسی که وقوع حادثه ای به وی اخطار شده باشد ، نگرانی عجیبی داشت و می گفت : می ترسم زودتر از زمانی که فکر می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و متأسفانه همین طور هم شد . ساعت 4 بعد از ظهر روز 24 بهمن ماه 1345 ، هنگامی که با قلبی انباشته از امید ،  با جیپ گلستان فیلم ، از خانه اش قصد رفتن به استودیو را داشت ، ناگهان مینی بوس حامل دانش آموزان دبستان شهریار قلهک ، جلویش پیچید . برای پیشگیری از تصادف و برای آنکه مبادا به بچه های معصوم آسیبی برسد ، به سمت راست راند و از جادة اصلی منحرف شد . با این حال نتوانست از برخورد اتومبیل با مینی بوس جلوگیری کند . جیپ به بدنة مینی بوس خورد . بر اثر ترمز شدید ، سر فروغ با شیشه جلو برخورد کرد وبینی او از وسط شکاف برداشت . شدت ضربه در حدی بود که در اتومبیل باز شد ، فروغ و یکی از کارکنان گلستان فیلم، که سرنشینان اتومبیل بودند ، به بیرون پرت شدند . سر فروغ ، هنگام پرت شدن به بیرون ، به در ماشین گرفت و قسمت چپ صورتش به سختی آسیب دید . آنگاه با سر به جدول حاشیه خیابان خورد و سرش شکست . او را بلافاصله به بیمارستان بردند . اما ..... چه فایده ؟ فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت ...... .

 

اولین کار فروغ در استودیو گلستان ، مونتاژ فیلم « یک آتش » بود . تا جایی که در سال 1337 ، ظاهراً در فروردین و به احتمال قوی تر در اردیبهشت ماه حفاران چاه نفت شماره 6 اهواز ، هنگام کار به رگه ای از گاز برخوردند ، گاز مشتعل شد و مدت 70 روز می سوخت و در این مدت ، گلستان از آن آتش سوزی ، بیش از 1500 متر فیلم گرفت ، که بعد از اشتغال فروغ درگلستان فیلم ، قرار شد وی آنها را مونتاژ کند و فروغ ، با وجودی که پیش از آن ، شناخت چندانی از سینما نداشت ، چنان با دقت شات های فیلم را به همدیگر پیوند داد که آن فیلم ، در سال 1341 ، در دوازدهمین جشنواره فیلم های کوتاه و مستند و نیز ، موفق به اخذ مدال طلا و نشان برنز شد . 

 

گلستان ، به دلیل عشق ، علاقه ای که در فروغ می دید برای مطالعه و بررسی جهت تأسیس تشکیلاتی جهت تهیه فیلم های مستند به انگلستان فرستاد و فروغ پس از بازگشت از این سفر ، نخستین کوشش های خود را در زمینه فیلمبرداری شروع کرد .

 

در سال 1339، موسسه ملی فیلم کانادا ، ساخت فیلمی پیرامون مراسم خواستگاری در ایران را به گلستان فیلم سفارش داد که فروغ به ایفای نقش در آن پرداخت .

 

در سال 1341 ، هنگامی که ابراهیم گلستان سعی داشت فیلم دریا را بر اساس یکی از نوشته های صادق چوبک بسازد ، فروغ ، ضمن تمام همکاری های دیگرش در تهیه فیلم ، در آن بازی کرد که البته آن فیلم هرگز تمام نشد .

 

فروغ ، یکبار در بهار و یک بار در پائیز سال 1341 برای تهیه فیلمی با عنوان خانه سیاه است ، به تبریز رفت ، پرسوناژهای این فیلم ، که به سفارش انجمن حمایت از جذامیان ساخته شد ، همه از جذامیان آسایشگاه بابا باغی تبریز بودند .

 

فروغ عقیده داشت : زندگی برای جبران نقص هاست و شاید به اعتبار همین دیدگاهش بود که هرگز نخواست مثل بقیه زنان همسن و سالش زندگی کند و چون شعر برایش دریچه ای بود که وی را به جهان هستی مرتبط می ساخت . میان شعر و زندگی ، شعر را انتخاب کرد.

 

فروغ ، در کنار پرداختن به هنر و خلاقیت خود ، اگر دغدغه ای داشت ، فقط فرزندش بود ، او پسرش را در کنار هنرش می خواست و هنرش را در کنار پسرش و برای سرپوش گذاشتن بر دغدغه هایش ، سعی داشت با پناه بردن به دلبستگی ، خود را از اندیشه های اندوهناک جدایی از پسرش نجات دهد ، با ا ین حال ، احساسات و عواطف مادرانه ، همچنان در فروغ می جوشید ، موج می زد ، کسی را می خواست تا عطوفت مادرانه اش را به پای او بریزد و به این جهت ، در سال 1341 ، وقتی برای فیلمبرداری از جذامخانه و تهیه فیلم خانه سیاه است ، به مشهد رفته بود ، حسین فرزند زن و مردی جذامی راکه در کنار والدینش می زیست ، به فرزند خواندگی پذیرفت . او را با خودش به تهران آورد و کوشیدکه با حضور او ، جای خالی فرزندش را در کنار خود پرکند و همان وقت ها یا شاید کمی بعد در این باره گفت :« فکر و غصه کامی راحتم نمی گذاشت . مرا از درون می تراشید و می کشت . حسین که آمد ، آرام تر شدم . اصلاً گاهی توی صورت این پسرک ، کامی را می بینم . وقتی دستش را در دست می گیرم و یا موهایش را نوازش می کنم . نمی توانم فکر کنم حسین است یا کامی . فقط احساس می کنم پسرم است .»

 

فروغ بعد از آنکه حسین را نزد خودش آورد ، دلبستگی عجیبی به پدر و مادر جذامی و خواهر او مرضیه ، پیدا کرد و طی چند سالی که حسین نزد او بود ، بیش از صد نامه برای نور محمد منصوری ، پدر حسین نوشت .

 

گوشه ای از یکی از نامه هایی که فروغ برای نور محمد نوشت :

 

« آقای نور محمد عزیز

 

متاسفم که مدت درازی نتوانستم برای شما نامه بنویسم ، امیدوارم که ناراحت نشده باشید . آنقدر گرفتارم و کار سرم ریخته که فرصت نفس کشیدن ندارم ، اغلب در مسافرت هستم و وقتی هم به تهران باز می گردم ، در اداره کار می کنم ، من اگر نامه نمی نویسم ، شما نگران نشوید.

 

به هر حال بدانید تا وقتی زنده هستم مثل یک مادر از حسین مراقبت می کنم . او آنقدر حالش خوب است که من گاهی اوقات به او حسودی می کنم . یک هفته است مدرسه اش تعطیل شده . کلاس سوم را هم تمام کرده ، با کارنامه خوب و انشاالله سال دیگر به کلاس چهارم می رود ، قدش بلند شده ، مردی حسابی شده است . مدتی که من نبودم حسین پیش مادرم بود و با برادرهایم آنقدر خوش گذرانده بود، که حالا دیگر، خیال برگشتن هم ندارد مادرم هم خیلی او را دوست دارد ، حتی بیشتر از اندازه ای که مرا دوست دارد . به هر حال ، حالش خوب است خوب تر هم خواهد شد. چون حالا دیگر مدرسه اش تمام شده و بازی و شیطانی از صبح تا شب ، چاقش خواهد کرد . برای من نامه بنویسید . امیدوارم سال دیگر یا عید ، بتوانم سفری به مشهد بکنم و به دیدن شما بیایم . امیدوارم وضع شما بهتر شده و زندگی راحت تری داشته باشید. همیشه نگران شما هستم و متأسفم که کاری جز آنچه تا به حال کرده ام ، از دستم بر نمی آید ..... »

 

در بخشی ا زیک نامة چهار صفحه ای دیگر، فروغ خطاب به نور محمد نوشته است : « انشاالله وقتی حسین بزرگتر شد و تحمل بیشتری پیدا کرد ، همه جیز را به او خواهم گفت و آنوقت ، اگر خواست میتواند برگردد نزدشما ، حسین بچه خوبی است و من ، از او راضی هستم ، فقط بعضی وقت ها شیطنت می کند که هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد . چند وقت پیش شیشه ماشین یکی از همسایه ها را با سنگ شکسته بود و پاسبان آمده بود و می خواست او را به کلانتری ببرد . خلاصه ، رفتم سیصد تومان خسارت دادم تا آزادش کردند . البته ، مهم نیست . بچه است و شیطنت کردن برای او طبیعی است .

 

این ها را می نویسم تا بدانید که میان او و پسر خودم هیچ فرقی نمی گذارم .»

 

این روحیه ، رومانتیک است ؟ سوزناک است ؟ هرچه هست این فروغ است . فروغی که بی هراس از  جذام ، بی آنکه جذامی را زشت و چندش آور ببیند ، با آنها زندگی می کند و چنان رابطه ای با آنها برقرار می کند که گویی تنها کس و کار آنهاست . سرانجام ، فروغ پسر بچه یک جذامی را به فرزندی انتخاب ..... .

 

 پسرک ، در سایه محبت ها و مواظبت های فروغ پروبالی گرفت ، فروغ برایش بهترین لباس ها را می خرید . به درس و مشقش می رسید و با کتابخوانی و نقاشی ، به زندگی پسرک معنی می داد .

 

درباره زندگی خصوصی فروغ ، داوری ها کرده اند . داوری هایی از سر مهر یا کین ، یکی پدر را محکوم کرده است ، یکی همسر را ویکی آن یگانه ترین یار را ....

 

راست است که فروغ در زندگی کوتاهش رنجها برد وسختیها کشید . اما اینها ربطی به این وآن ندارد فروغ آگاهانه وبه دلخواه خود راهی را انتخاب کرد که باید انتخاب می کرد . فراموش نکنیم این سخن دردمندانة راکه : هنر شهادت است وآنکس که به کار هنری می پردازد  ،  شهادت را می پذیرد :

 

تا نه داغی بیند

 

کس به دوران ، نه جراغی بیند

 

یا

 

باید از چیزی کاست

 

تا به چیزی افزود

 

مسأله همین است. اگر بخواهی شاعر باشی ، باید خودت را قربانی شعر کنی و ..... فروغ ، آگاهانه راه بی برگشت شعر را برگزید و برای اینکه زندگیش را وقف شعر کند تهی دستی ، سرشکستگی و دوری از خان و مان و فرزند را به ناچار تحمل کرد ، اما تسلیم سرنوشت کور نشد . کوشید تا از من محدود خود رها شود و شعرش فراتر از بیان غرایز و احساس های فردی باشد .

 

فروغ ، همان وقت هایی که فیلم خانه سیاه است را ساخته بود ، طی یک مصاحبه گفت : « این فیلم ، برای من تجربه و آزمایشی بود ازخودم » .

 

فیلم خانه سیاه است درسال 1342 (1964 میلادی ) جایزه بهترین فیلم مستند دهمین جشنواره ، که یکی از معتبرترین فستیوال های فیلم جهان است ، در چهاردهمین دوره اش ، شعار خود را از فیلم خانه سیاه است برگزید : دنیا زشتی ندارد و جایزه بزرگ خود برای فیلم های مستند را به نام فروغ فرخزاد نامگذاری کرد تا ادای حرمتی باشد نسبت به او . بولتن جشنواره نیز ، صفحات متعددی رابه شرح زندگی و آثار فروغ اختصاص داد و جایگاهش را در شعر و نبوغ جسورانه اش را در کار سینما ستود و سپس تلویزیون آلمان ، برنامه ویژه ای را به فروغ اختصاص داد . تهیه کننده برنامه ، اواهوفمن ، که برنامه سری فیلم های بزرگ تاریخ را برای تلویزیون آلمان می ساخت ، ابتدا با استفاده از عکس هایی که از فروغ و فیلمش داشت ، درباره او حرف زد ، پس با امیر فرخزاد ( پزشک و جراح ایرانی مقیم آلمان ، برادر فروغ) و دو تن از منتقدان سینمای آلمان دربارة زندگی و آثار فروغ مصاحبه کرد و در پایان فیلم خانه سیاه است ، با صدای فروغ وزیرنویس آلمانی به نمایش گذاشته شد .

 

فروغ ، در همان سالی که خانه سیاه است را ساخته بود ، بار دیگر ، با موضوع تهیه یک روزنامه ، فیلمی برای مؤسسه کیهان ساخت ودر بهار سال بعد ، فیلمنامه ای نوشت که در آن سعی کرده بود زندگی حقیقی زن ایرانی را نشان بدهد . اما این فیلمنامه که بالغ بر 1000 صفحه می شد و فروغ برای نگارشش از زندگی خصوصی خود الهام گرفته بود ، به مرحله تولید نرسید ، فروغ که تقریباً در همة زمینه های هنری استعداد شگرفی داشت و از طبع آزمایی در رشته های مختلف نیز بدش نمی آمد . بعد از تجربه کردن سینما و کسب موفقیت هایی در آن ، به تئاتر روی برد و در دیماه 1342 ، در نمایشنامه « شش شخصیت در جستجوی نویسنده » نوشته نمایشنامه ژان مقدس ، نوشتة برناردشاو را که حکایت زندگی ژاندارک است ، به فارسی برگرداند وعلاقمند بود خودش نقش ژاندارک را بازی کند و همچنین سیاحت نامه هنری میلر در یونان را با عنوان « ستون سنگی ماروس » به فارسی ترجمه کرد که فقط خبرش در صفحات هنری مطبوعات به چاپ رسید و از چاپ یا اجرای آنها ، هنوز خبری نشده است . و نیز ، در همان سال ، چاپ سوم مجموعه  شعر « اسیر» ش به بازار کتاب عرضه شد .

 

در سال 1343 ، پس از انتشار آخرین مجموعة شعرش  ، تولدی دیگر ، و همچنین گزینه ای از اشعار کتاب های سابقش ، در ساخت فیلم خشت و آئینه ، ابراهیم گلستان را به عنوان دستیار ، یاری داد و در تابستان همان سال ، راهی اروپا شد و از آلمان ، فرانسه و ایتالیا دیدن کرد . تولدی دیگر ، که در زمان اوج فعالیت های سینمایی و تئاتری فروغ منتشر شد ، حادثه ای قابل اعتنا در شعر امروز ایران بود و نشان داد مطالعات و سفرهای فروغ در تشکل یافتن اندیشه اش و پیدا کردن تفکر و زبانی مستقل بی تأثیر نبوده است .

 

در سال 1344 ، سازمان یونسکو ، فیلمی نیم ساعته از زندگی فروغ ساخت و بلافاصله پس از آن ، برتولوچی ، کارگردان موج نوی سینما ، به پاس شعر و هنر فروغ که حالتی جهانی پیدا کرده بود ، به ایران آمد و فیلمی 15 دقیقه ای از زندگی وی ساخت .

 

نمایش آن فیلم ها در سطح جهان ، شهرت و فرصت دیگری برای فروغ فراهم ساخت . از جمله فستیوال سینمای مؤلف ( در شهر پزارو ) از فروغ خواست تا به سوئد برود و در آن کشور فیلم بسازد ، که فروغ این پیشنهاد را پذیرفت به اضافه اینکه ناشرانی از کشورهای آلمان ، سوئد ، انگلستان و فرانسه پیشنهاد کردند ترجمه و چاپ اشعارش را داده بودند و بدش نمی آمد اشعارش ترجمه و در آن کشورها چاپ شود.

 

فروغ ، در همان روزهایی که از تب و تاب دوری فرزندش می سوخت ، تصمیم گرفت به ایتالیا برود و رفت . بهانه اش درس خواندن بود  ، اما در واقع می خواست خود را از محیطی  که اسیر آن شده بود ، رها سازد .

 

حاصل این سفر که گویا 14 ماه به طول انجامید . شناخت وسیع و عمیقی بود که فروغ از دنیا و آدم ها پیدا کرد و مهم تر از همه اینکه خودش را بیشتر و بهتر شناخت . فهمید کیست و از زندگی چه می خواهد .

 

فروغ ، طی مدتی که در اروپا بود ، یک کتاب شعر هم با عنوان « دیوار » نوشت . که درسال 1335 از چاپ در آمد . اشعار  دیوار  هر چند از لحاظ محتوی دنباله اشعار « اسیر » بود ، ولی نموداری از پیشرفت فروغ در عرصه شعر و دست یافتنش به افق های تازه ادراک و اندیشه محسوب می شد .

 

دیوار ، وضعی را می رساند که شخص می خواهد تمام محدودیت های سنتی را در هم شکند . چرا که خود را در دنیایی از خود بیگانگی می یابد که دور برش را دیواری حصار کرده است و حال آنکه برخوردها امکان هر گونه سنت شکنی را از بین برده است .

 

فروغ ، در جریان سفرش به ایتالیا و آلمان ، زبانهای ایتالیایی و آلمانی را چنان فرا گرفت که می توانست به آن زبانها بخواند ، بنویسد و حرف بزند و بعد از بازگشت به ایران ، یکسره به مطالعه پرداخت .... او که قبلاً شش ، هفت جلد کتاب بیشتر نداشت ، کتابخانه ، مجهز و مفصلی برای خود ترتیب داد . برای خواندن حرص می زد و حافظه اش وفادار و دقیق بود . هر شعری را که می سرود ، بلافاصله از حفظ می شد . شعرش را یکجا  می گفت ، تماماً آن را می سرود . اصلا تصحیح نمی کرد ، یکباره روی ورقه ای پاکنویس می کرد . مرتب می نوشت ، یا به قول خودش کاغذ سیاه می کرد و از زبان خودش ، نقل کرده اند : « حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی می خرم ، چون ارزانتر است . »

 

دو سال بعد از انتشار دیوار ، عصیان منتشر شد ، کتابی که آخرین تجربه های شاعرانه فروغ در یافتن فضاهای شعری خاص خودش نشان می داد . در حالیکه کمی قبل از آنکه عصیان به بازار کتاب عرضه شود ، یعنی از شهریور ماه 1337 ، موازات شعر ، فعالیت در زمینه سینما را نیز شروع کرده و در گلستان فیلم ، که مدیریتش را ابراهیم گلستان به عهده داشت ، مشغول کار شده بود . آن موقع ، فروغ فقط 23 سال سن داشت و با این حال ، به پشتوانه هوشمندی و هوشیاری فوق العاده اش ، که ته مایه ای نیز از کوشش و کنجکاوی به آن آمیخته بود ، به زودی توانست جای شایسته ای در سینما برای خود باز کند .

 

 فروغ ، مادر بود . مادرانه فکر می کرد و کامی را می خواست و به موازات احساس فرایندة مادری ، شاعری نیز در درونش راه می بافت و شاید بتوان گفت مادری و شاعری ، در کنار یکدیگر در او جوشید و رشد کرد و به سوی تکامل راه سپرد .

 

او اولین بار که در نهایت حیرت و شگفتی به این ودیعه زیبایی پنهانی درونش راه برد ، روزی بود که کامی سخت بهانه می گرفت ، گریه می کرد و آرام نمی شد . فروغ بی اختیار و خارج از خود ، بر وزن لالایی شعر می سرود و به آواز می خواند ....

 

می خواند و شعر ها در وزن لالایی می جوشید و فوران می زد . در گرما گرم این خلق و آفرینش بود که خودش ناگهان دریافت دارد شعر می سراید و همان جا بود که خود شاعرش را کشف کرد و ساکت ایستاد .

 

فروغ ، پیش از آنهم ، از سیزده ، چهارده سالگی شعر گفته بود ، اما فروغ شاعری که در کنار فروغ مادر داشت شکل می گرفت ، چیز دیگری بود . فروغ ، بعد از احساس نابی که هنگام لالایی خواندن برای فرزندش کامیار ، پیدا کرد ، بارها با این و آن دربارة جوشش درونی خود حرف  زد . حتی بیت هایی از آن لالایی ، بعداً یادش آمد و آنها را در دفترچه ای نوشت . اما چه فایده ، چون بعد از طلاق ، حتی بچه ای را که آن لالایی به خاطرش سروده شده بود ، از فروغ گرفتند و وی مجالی نیافت تا برای دیگر ، آن لالایی ها را برای پسرش بخواند . نه تنها کامیار از او گرفتند ، بلکه حق دیدارش را نیز به او ندادند .

 

فروغ ، برای دیدن فرزندش ، به هر کاری که ممکن بود ، دست زد ، بارها سر راه شاپور را گرفت و گریست . دست به دامن مادر شاپور شد و گریست . چندین نامه برای شاپور نوشت و التماس و زاری کرد . اجازه خواست تا کامی را ببیند . حتی تهدیش کرد که اگر اجازه دیدن کامی را به او ندهد ، به دادستانی شکایت می کند .

 

با این حال ، کسی اجازه دیدن فرزندش را به او نداد . بعد ها ، به خواهرش پوران ، گفت :« اولین باری که به دیدن کامی رفتم و مادر شاپور اجازه نداد ببینمش . می خواستم خودم را بکشم . بعد ، توی خیابان به راه افتادم ، این قدر راه رفتم و پرسه زنان خیابان ها را طی کردم . یک وقتی به یک میدان کوچکی رسیدم به خودم آمدم ، آنجا را اصلاً نمی شناختم . نمی دانستم در کجای تهران هستم . غروب یک روز پائیزی بود . احساس کردم خیلی گرسنه ام . وسط آن میدان کوچک ، باغچه ای بود ، با حاشیه سیمانی روی حاشیه نشستم . به زودی دیدم مردهایی جمع شدند و به تماشا و متلک پرانی ایستادند . برخاستم و با تاکسی به خانه برگشتم .... بعدش دیگر یادم نیست . وقتی بیدار شدم صبح شده بود و بالش زیر سرم ، خیس خیس بود . انگار در بی خبری تمام شب گریه کرده بودم . »

 

بدتر از همه اینکه « در ذهن ساده و زود باور بچه ، به تبلیغات شومی دست زدند و از فروغ دیوی ساختند . چنان دیوی که کامی وقتی او را می دید ، فرار می کرد .... و وقتی یکبار فروغ به دنبال کامی در مدرسه رفته بود ، وقتی کامی فریاد زد : برو ، تو مادرم نیستی ، حالش به هم خورد ، قلبش گرفت و همانجا ، در کنار پیاده رو در جوی آب افتاد ...

 

فروغ همیشة خدا دلش پیش کامی بود . چادر سر می کرد و می رفت جلوی مدرسه تا پسرش را ببیند .... خودش می گفت : بسیار شب ها ناگهان از خواب می پرم ... خواب کامی را می بینم . در خواب هایم همیشه رنگش زرد و لباس هایش پاره پاره است . تا مرا می بیند . به آغوشم می پرد و فریاد می زند : فروغ جان ، مامانی ، مرا با خودت از اینجا ببر ..... اما وقتی می رفت جلوی مدرسه ، پسرش تا او را می دید ، می گریخت و در برابر نوازش های فروغ فریاد می کشید : نه ، برو ، تو مادرم نیستی . و فروغ تکیده ، بینوا و خسته به خانه بر می گشت . روزهای دراز در اتاق را به روی خودش می بست . با کسی حرف نمی زد و غذا نمی خورد و .... کلفت پیر او می گفت : بسیار شب ها ، خانم فریاد کشان از خواب بر می خاست . فریاد می زد کامی ، کامی کجایی ؟ و چون صدایی نمی شنید ، های های گریه می کرد . و فروغ هر وقت دچار این حالت می شد به سر کار نمی رفت ، دو شاخه تلفن را بیرون می کشید و اجازه نمی داد کسی وارد اتاقش شود . و فقط گاهی وقت ها در اتاق دربسته آواز غم انگیزی زمزمه می کرد ، بیشتر کتاب می خواند و گریه هم می کرد . »

 

از زبان تاجی احمدی ، بازیگر رادیو و دوبلور سینما ، که از دوستان نزدیک فروغ هم نیز بود ، شنیده ام : « فروغ ، اندک اندک ، وقتی دید طی سالهای دراز نه ناله هایش و نه نامه هایش تاثیری دارد ، آرام شد و همیشه با لحن غم آلودی می گفت : به سرنوشت تسلیم شده ام . اما تکیه کلام سوگندهایش ، همیشه جان بچه ام ، بود . »

 

از سرهنگ محمد فرخزاد ، پدر فروغ نقل است که : « من می توانستم از طریق قانون فرزندش را به او برگردانم ، اما او نمی گذاشت . خیلی وارسته بود . » با این حال اگر خیلی ها نوشتند « فروغ 16 سال تمام ، تا آخر عمر عاشق پسری بود ، که هرگز او را ندید » اما خود او ، طی خاطرات سفرش به اروپا ، ضمن حوادث روزهای قبل از سفر نوشته ، « نزدیک ظهر ، برای دیدن پسرم از خانه بیرون رفتم . اما نتوانستم او را پیدا کنم . از این دیدار وحشت داشتم . وقتی به خانه مراجعت کردم ، بر خلاف انتظارم او را دیدم که کنار میز نشسته و با پدر و مادرم مشغول خوردن غذاست .... با دستهایش صورتم را نوازش کرد و من حس کردم چیزی در وجودم در حال گداختن و تکه تکه شدن است . آن وقت کنارش نشستم . دست هایم یخ کرده بود . وقتی فکر می کردم مدت درازی دست هایم دست ها ، صورت و پیشانی او را لمس نخواهند کرد ، مثل این بود که دردی وحشی و عنان گسیخته به سر تا پای وجودم چنگ می زد . بعد از نهار با هم روی تخت دراز کشیدیم و من ، مثل همیشه ، برای او قصه گفتم . در آن حال ، فکر می کردم ، چه کسی برای او لباس های قشنگ خواهد دوخت . چه کسی او را به قدر من دوست خواهد داشت ؟ »

 

و اما .... باید حرف های کامیار ، یادگار مورد علاقه فروغ را نیز شنید : « .... دیدارهای من و فروغ ، خیلی کم بود . اون هم در زمانی بوده که من خیلی کوچک بودم . بعدش ... در دوره دبیرستان ایشون رو خیلی کم می دیدم . یعنی نشد که ما تماسی داشته باشیم ... مساله ای که باعث جدایی ما شد ، یه مقدار شاید حساسیت بابام بود که باعث شد من اصلاً ایشون رو ندیدم ... مسایل زندگی نگذاشت که ما با هم خو بگیریم ...  نه اینکه به اصطلاح پز بدم . ولی خوشم میاد که پسر فروغم . »

 

فروغ ، تا سال ها بعد از جدایی و محروم ماندن از دیدار فرزندش ، کماکان دلواپس وی بود . او حرف هایی داشت که می خواست به گونه لالایی در گوش پسرش بسراید و چون امری محال بود ، آنها را نوشت و به چاپ سپرد . با این امید که روزی کامیار آنها را بخواند :

 

این شعر را ، برای تو می گویم

 

در یک غروب تشنه تابستان

 

در نیمه های این ره شوم آغاز

 

در کهنه گور این غم بی پایان

 

این ، آخرین ترانه لالائی است

 

در پای گاهواره خواب تو

 

باشد که بانگ وحشی این فریاد

 

پیچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سایه من سرگردان

 

از سایه تو دور و جدا باشد

 

روزی به هم رسیم ، که گر باشد

 

کس بین ما نه غیر خدا باشد

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

 

پیشانی فشرده ز دردم را

 

می سایم از امید بر این در ، باز

 

انگشت های نازک و سردم را

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

 

بر طعنه های بیهوده ، من بودم

 

گفتم که بانگ هستی خود باشم

 

اما دریغ و درد که « زن » بودم

 

چشمان بی گناه تو چون لغزد

 

بر این کتاب در هم بی آغاز

 

عصیان ریشه دار زمان ها را

 

بینی شکفته در دل هر آواز

 

اینجا ، ستاره ها همه خاموشند

 

اینجا ، فرشته ها همه گریانند

 

اینجا شکوفه های گل مریم

 

بی قدرتر ز خار بیابانند

 

اینجا ، نشسته بر سر هر راهی

 

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

 

در آسمان تیره نمی بینم

 

نوری ز صبح روشن بیداری

 

بگذار تا دوباره شود لبریز

 

چشمان من ز دانه شبنم ها

 

رفتم ز خود که پرده براندازم

 

از چهر پاک حضرت مریم ها

 

بگسته ام ز ساحل خوشنامی

 

در سینه ام ستاره توفان ست

 

پرواز گاه شعله خشم من

 

دردا ، فضای تیره زندانست

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

 

پیشانی فشرده ز دردم را

 

می سایم از امید ، بر این در ، باز

 

انگشت های نازک و سردم را

 

با این گروه زاهد ظاهر ساز

 

دانم که جدال نه آسان ست

 

شهر من و تو ، طفلک شیرینم

 

دیری ست کاشیانه شیطانست

 

روزی رسد که چشم تو با حسرت

 

لغزد بر این ترانه درد آلود

 

جویی مرا درون سخن هایم

 

گویی به خود که مادر من او بود .

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak