کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

سفر - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

شعر سفر(از کتاب تولدي ديگر)

همه شب با دلم کسي مي گفت:

« سخت آشفته اي ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود ، مي رود نگهدارش »

من به بوي تو رفته از دنيا

بي خبر از فريب فرداها

روي مژگان نازکم مي ريخت

چشم هاي تو چون غبار طلا

تنم از حس دست هاي تو داغ

گيسويم در تنفس تورها

مي شکفتم ز عشق و مي گفتم:

« هر که دلداه شد به دلدارش

ننشيند به قصد آزارش

برود ، چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش »

آه ، اکنون تو رفته اي و غروب

سايه مي گسترد به سينة راه

نرم نرمک خداي تيرة غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

آيه هايي همه سياه ، سياه

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak