کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویای نیمه تمام - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

روزی دیگر... سالی نو...

جلوی آینه می ایستم... این منم؟؟؟!!! یک بانوی غریب...

می هراسم... 

شادی را به روی صورتم نقاشی می کشم... 

تولد بهانه است... خسته شده ام از این همه سکوت و بی تفاوتی.

پرده ها را می کشم... نور چشمانم را اذیت می کند.

پنجره را باز می کنم... هوای تازه تابستانی... گرم... دلم یه آسمان باران میخواهد...

داغم... داغ داغ... می سوزم... هیچ نمی گویم...

دلم رهایی میخواهد.. آزادی... یک رویای واقعی... 

یعنی ....

من رشد خواهم کرد...؟؟! بزرگ خواهم شد...؟؟!!

تولدم را جشن می گیرم... با تنهایی و سکوت...

با تــــو...

بودنت آرامم می کند...

توئی که زندگیم را دربرگرفته ای و پر از بهانه ی دوست داشتنی...

بهانه هارا کم کن... زندگی کنیم.

تابستانی دیگر... مردادی دیگر...  

من یک بانوی بیست و پنج ساله شدم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak