کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

به بهانه ی خاکسپاری غریبانه ی ایرج قادری - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

یک یادبود کوچیک از اکثر فیلم های ایرج قادری.

لطفا بخونید و اگه ایرادی داره بهم بگید.

امیر ایرج قادری

هوس کرده ام برایت بنویسم، می نویسم تا بدانی برای که قلب ها می تپند!

میخواهم تو را به عمق بودن بسپارم و از تو دوباره و دوباره بنویسم چرا که تو سرسپرده بودی.

میدانم صبح هنگام امروز( 91/2/17) خورشید سردتر از همیشه طلوع کرد و تو بی هیچ حرفی رفتی!

حالا رفیق! با توام می شنوی؟!! در دلم صدای شیون می آید، این را میدانم که هیچ کس نمی تواند بنویسد از مهربانیت... دلم نگران است و بی قرار.

می گویم دادا ...نکند تاریکی صداقت ما را گرفته است؟ می ترسم از یاد برده باشیم، می ترسم گم کرده باشیم مهربانی را.

میدانم که دگر قصه ها تکرار نخواهد شد، میدانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردائیست.

میدانم که تمام این سالها با زورقی شکسته برای رسیدن به هدف، از چهارراه حوادث گذشتی و بیدار در شهر ماندی.

با تک تازان صحرا، از میعادگاه خشم گذر کردی، خشم عقاب ها را فرونشاندی و رودخانه های وحشی را همچون ناخدای با خدا و با عطش طی کردی و فریاد در دهکده سر دادی و همه را دعوت کردی برای دیدن دشت سرخ، حتی آن دخترک بی حجاب ، مو سرخ را تا شعار می خواهم زنده بمانم را سر دهی.

مرگ در باران نبود اما چشمانمان خیس از باران است. حالا دیگر چه کسی برایمان ماجرای جنگل تعریف کند و اتل متل توتوله بخواند برایمان؟؟؟!!! حالا دیگر کیست با چشمان سیاه که آرام کند این دلهای بی آرام را؟

حالا دیگر کیست به دو انسان بگوید مترس با این همه رابطه هنوز راه توبه باز است و می توان تار عنکبوت تنیده شده را گشود و این داغ ننگ را در انتهای همین بن بست دفن کرد و مثل گلی در شوره زار شکفت.

آی... نقره داغ‌مان کردی رفیق...!

میدانیم چگونه پنجه در خاک زدی تا مبادا شهرتـت را که سالها بخاطرش همچون پلنگ در شب جنگیدی و بر لبه تیغ ایستادی، این طغیانگران به تاراج نبرند و از تو نگیرند. 

میدانیم تحمل درد پشت و خنجر کشیدی و بت ها شکاندی پهلوان و دل خوش به سکه شانس نبودی.

حالا تو... تنها رفته ای ... جایمان خالی بود زمانی که این برزخی‌ها اینگونه برادر کشی کردند. اینجا همه بی قرار تو هستند.

این رسمش نبود، کاش یادمان می ماند که اینگونه در کوچه مردها یاد نگرفته بودیم.

راستی همه‌ی آنهایی که تو دوستشان داشتی برای بدرقه‌ات آماده بودند،اما صد حیف اینگونه غریب، بیگانه و بی نشان آرمیدی.

سام و نرگس، عمو فوتبالی، غلام ژاندارم، دکترو رقاصه، دوکله شق معروف، حتی آن ترکمن ورپریده همگی تکرار کردیم گریستن را تا شاید تکرار شوی برایمان، چرا که تو سوگند سکوت را باور کردی و با طوطیا همسفر شدی و این گونه حکم تیر تو را اعلام کردند و به این سختی محاکمه شدی.

حالا دیگر رفته‌ای در سکوت وتنهایی. آژیر خطر زده شد و شلاق بی رحم زمانه جدایی را آغاز نمود، چلچراغ زندگیت دیگر سوئی ندارد فقط میدانیم چشمه ی آب حیات زندگیت زلال است و وجودت پاک.

پهلوان حالا که سینه چاک ایستادی و جان سخت دادی، حالا تو بزرگواری کن و ببخش تمام نامهربانی هایمان را و نگذار نابخشوده بماند تمام بی توجهی هایمان.

حالا دیگر  پاتو زمین نگذار، این قفس جای قشنگی نیست، خوب میدانی!

حالا تورا به پنجمین سوار سرنوشت می سپاریم و دیگر هیچ نمی گوئیم! هیچ ...

جز اینکه کاش میشد یکبار دیگر نگاهت کنیم.

رویـــــا 91/2/17

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak