کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

زندگی نامه فروغ - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

سلام ... خيلي وقته که به روز نشدم . شايد يه هفته اي بشه . ببخشيد . اين چند روزه سرگرم کلاس و ثبت نام دانشگاه بودم و وقتي مي رسيدم خونه اين قدر خسته بودم که .... .

گفتم بهتون که اين وبلاگ شاعرانست و مي خوام فقط شعر بنويسم و گهگداري زندگي نامه بعضي از شاعران که دوستشون دارم مثل فروغ و سهراب و شاملو و .....

اين سري دارم زندگي نامه فروغ رو مي نويسم . البته درچند مرحله . و بايد هم اينو بدونيد که اين متني که نوشتم . از سخنان خود فروغ يا خواهرش پوران فرخزاد هست و منبع

 نوشته ها رو در آخر براتون مي نويسم .

اميدوارم که خوشتون بياد .

فروغ فرخزاد در 15 ديماه 1313 درتهران به دنيا آمد و از همان ابتداي کودکي« با آن موهاي طلايي فرفري ، چشم هاي درشتي که سپيديش بيش از تيره گيش بود و با لب هاي درشتي که زيبايي خاصي داشت ، در واقع هميشه دو نفر بود .

 فروغ بسيار پر حرکت ، شيطان و بي آرام بود . عجيب آزار مي داد . در مدرسه هم که بود با بچه ها نمي جوشيد . اغلب بچه ها با او بد بودند و مي زدنش و او در مقابل فرياد مي کشيد . فضول بود و در همه جا را باز مي کرد . حتي توي کاغذها و کتاب هاي بابا هم سرک مي کشيد و جستجو مي کرد و براي اين کار ، کتک مي خورد ، فروغ يک چهره ديگـر هم داشت . فروغ غم زده ، بهانه گير ، لجـوج و حساسي که به کمتـرين بهانه ، ساعت ها با صـداي بلند گـريه مي کرد و خانه را روي سرش مي گذاشت . عاشق قصه بود . پدر بزرگ قصه هاي قشنگي مي دانست و فروغ يک لحظه او را آرام نمي گذاشت . به قصه ها گوش مي داد و دچار ماليخولياي خاصي مي شد .  »

محيط خانوادگي فروغ

پوران ، خواهر بزرگتر فروغ ، روايت کامل و گويايي از محيط خانوادگي اش دارد و مي گويد : « چهره پدرم هميشه از يک خشونت عجيب مردانه پر بود . او تلخ تلخ ، سرد سرد ، و خشن خشن بود . يک سرباز واقعي ، با يک چهره قرار دادي ، يا بهتر بگويم با يک ماسک فرار دهنده و هميشه همين طور بود . به محض اينکه صداي مهميز چکمه هايش بلند مي شد ، همه ما از حالي که بوديم بيرون مي آمديم و خودمان را از ديدرس و دسترس او دور مي کرديم . ولي همين پدر خشن که ما را ، حتي با صداي پاهايش فراري مي داد ، گاهگاهي که به خود مي آمد ، و ماسک از چهره اش فرو مي افتاد ، با شديدترين احساسات ، ما را در آغوش مي گرفت و زيباترين اشک ها از گوشه چشمانش سرازير مي شد . پدر ، عاشق شعر بود و  جز مطالعه ، هيچ سرگرمي ديگري نداشت . او همه عمر به دنبال کشف و تحقيق بود و تمام خانه را به کتابخانه تبديل کرده بود . »

مادر فروغ اما ، زني ساده دل و لبريز از خوبي بود که در گذشته ها مي زيست و بهاي زيادي به سنت هاي مقدس مي داد : « مادر يک زن به تمام معني بود . زني ساده دل ، کودک وار و خوش باور . زني که قدرت شناخت بدي ها را نداشت و همه دنيا و آدم هايش را درقالب خوب و خوبي  مي ديد . زني آويخته به تمام سنت ها و قراردادها . »

فروغ چهارمين فرزند سرهنگ محمد فرخزاد بود و چهار برادر و دو خواهر ، به نامهاي فريدون ، امير مسعود ، مهرداد ، مهران ، پوران و گلوريا داشت و در کنار اين خانواده پر جمعيت ، مادر بزرگي هم بود که قصه هاي قشنگ مي دانست و فروغ يک لحظه او را آرام نمي گذاشت .

تمام سالهاي کودکي فروغ در آن جمع و در خانه اي قديمي گذشت . خانه اي با ايوان بلند و هشتي تاريک ، حياط پر از گل و گلدان ، حوضي با ماهي هاي رنگارنگ و عطر اقاقي که در کوچه مي پيچيد و غرايز خفته را در دل هاي جوان بيدار مي کرد .

« فروغ حتي وقتي 30 ساله شده بود ، باز هم بچه ها رفتار مي کرد . روي دوش مادر سوار مي شد ،کاغذ پاره مي کرد . او در تمام عمرش يک بچه بود . بعضي وقت ها جدي بود و بعضي وقت ها مثل يک بچه پنج ساله .» و شايد هم با در نظر گرفتن همين جنبه ها و جهات شخصيت فروغ بوده که م . آزاد گفته است :« فروغ کودک بود ، کودک زيست و کودک ماند و شعر و زندگي او ، شعر معصوميت ، پاکي و پاکدلي است . » و اين حرف هم اغراق نيست ، زيرا هميشه  از لابلاي اشيا و لوازم مربوط به دوره بچگي ، در جستجوي زمان گمشده کودکي بود و خودش گفته : « خيلي چيزها وجود دارد که با وجود جنبه خنده آور ظاهرش ، مرا به شدت تکان مي دهد . هنوزم که هنوزه دفترچه هاي مشق کلاس دوم و سوم دبستانم را دارم تمام ثروت من را کاغذهاي باطله اي تشکيل مي دهد که در طول سالها جمع کرده ام و به هر کجا که مي روم ، همراه مي برم . کاغذهايي که دست دوستانم روزي بر آن نشانه اي نقش کرده ، خطي کشيده و يا تصويري طرح کرده است . از ديدن هر يک از آنها ، به ياد يکي از روزهاي از دست رفته زندگيم مي افتم و مثل اين است که دوباره همه چيز برايم تجديد مي شود . »

دوره نوجواني

فروغي که هنگام تحصيل در دبستان از در و ديوار بالا مي رفت ، و مثل شيطانک ، با کارهايش ديگران را به خنده مي انداخت ، « در آستانه بلوغ ، ناگهان آرام و تودار شد . به درون پناه برد . غم زده شد و گوشه گير » و خواهرش پوران گفته است : « تا سيزده ، چهارده سالگي اصلاً با يکديگر نمي ساختيم و لحظه اي از سوء و نزاع ها آرام نبوديم . اما وقتي بالغ شديم ، ناگهان هر دو دچار تغييرات شگرفي شديم . او خاموش ، متفکر و آرام شد و من شيطان ، پر حرکت و بي آرام . البته ، او پس از بلوغ نيز حالتي يکنواخت و ثابت نداشت . گاهي سخت آرام و مهربان بود و گاه وحشتناک ناسازگار مي شد . فروغ تا چهارده ، پانزده سالگي ، خيلي زشت بود و اين زشتي ظاهر رنجش مي داد . وقتي کم کم پسرها براي ما مساله اي شدند ، حسادت پنهاني و تلخي ميان ما به وجود آمد . من آنوقت ها زيباتر از فروغ بودم و فروغ حسادت مي کرد و رنجم مي داد . »

پوران فرخزاد ، درباره زندگي خود و خواهرش فروغ ، طي سالهاي دوره نوجواني نوشته است : « ... از سالها پيش ، درختان اقاقيا ، دو طرف جوي آبي که از حياط منزلمان مي گذشت ، ايستاده بودند . زمستان ها خشک و بي بار مي شدند و هر بهار از خوشه هاي سپيدشان بوي بهشت بر  مي خواست .

من و فروغ ، بعد از ظهرها ، پايمان را در جوي آب دراز مي کرديم و خوشه هاي سپيد اقاقيا را پرپر مي کرديم و روي آب مي ريختيم . گنجشک روي شاخه ها جيک جيک مي کردند . خواهر کوچکم در تختخوابش چرت مي زد . دوره گردها در کوچه داد مي زدند و مادرم در آشپزخانه آواز ميخواند . ولي ما همچنان به بازي خود ادامه مي داديم . فروغ با چشم هاي بسيار درشت و متفکرش به گل هاي پرپر نگاه مي کرد و من بدون انديشه ، گلهاي پرپر را به آب مي دادم . گاه مادرم سرش را از پنجره آشپزخانه بيرون مي آورد و داد مي زد :

-         بچه ها ، چکار مي کنين ؟ مگه صد دفعه نگفتم گلارو نکنين !

دستهاي ما فوراً از کار مي افتاد . من سرم را از مادرم مي دزديدم و فروغ مي گفت :

-         مامان ، ما داريم با گلا بازي مي کنيم .

مادر باز مي گفت :

-         خيلي خوب ، پس سرو صدا نکنين به خاک هم دست نزنين .

آنوقت ما گلهاي پرپر شده را روي گلدان بزرگي که برادرم گنجشک مرده اي را در آن چال کرده بود ، مي ريختيم و هر دو با هم به عادت بزرگتر ها روي گور آن گنجشک مرده گريه ميکرديم . بعد از مدتي فروغ با پنجه هايش گلهاي سپيد را لمس مي کرد و با آهنگ شيريني  مي گفت :

-         انگار گل سفيد مال روي قبره .

در آن سالهاي نارنجي ، در آن سالهايي که گويي خورشيد جاودانه بر زندگي ما مي تابيد . عيد مظهر زيبايي ، جنبش و زندگي بود . من و فروغ ، شب ها در بسترهايمان دعا مي کرديم که عيد زودتر از راه برسد ....

ما با هم بزرگ شديم و با هم به مرحله بلوغ رسيديم . يکي دو سال تفاوت سني آنقدر مهم نبود که بتواند بين ما ديواري به وجود بياورد .

فروغ ، هر قدر بزرگتر مي شد ساکتر و آرام تر مي شد . چشم هاي بزرگ او که هميشه مملو از تحير بود رفته رفته تغيير شکل مي داد و از غمي گنگ و مجهول پر مي شد . هميشه جور عجيبي نگاه ميکرد . جوري که انگار در ماوراء اين زندگي ، زندگي ديگري را مي بيند . زندگي دور ،گنگ و مجهولي راکه در غبار غوطه ميخورد و پنهان و آشکار مي شد .   فروغ ، که گويي هميشه از عظر اقاقيا مست بود ، باز پاهايش را در جوي آب دراز مي کرد ، گلهاي سپيد را پرپر مي کرد و مي گفت :

-         خواهر ، تو مي توني به من بگي که عشق چيه ؟

و من که مست تر از او بودم ، مي گفتم :

      - عشق ؟ عشق بايد يه چيزي باشه مثل بهار ، يا مثل توفان ! »

آنوقت فروغ چشم هاي براقش را که هميشه به نقطه اي خيره بود ، روي هم مي گذاشت و زمزمه کنان

 مي گفت :

      - مي دوني ، من حس ميکنم قلبم به اندازه تمام دنياست. به همه دنيا و به همه مظاهر زندگي عشق

 مي ورزم . »

جواني بر باد رفته

در سال1329، هنگامي که فروغ شانزده سال داشت و در دبيرستان درس مي خواند ، به گونه اي ناگهاني ، از پشت نيمکت مدرسه ، به خانه شوهر رفت و همسر پرويز شاپور شد .

« پرويز نوه خاله مادرم بود . آنروز ها زياد به خانه ما مي آمد . يک روز ، وقتي فهميديم که آنها عاشق يکديگرند . همه مان دچار حيرت شديم . چون فروغ هنوز مدرسه مي رفت و شاپور دانشگاه را تمام کرده بود . او پانزده سال از فروغ بزرگتر بود . وقتي زمزمه ازدواج بلند شد ، فاميل ما مخالفت کردند . ولي پدرم با اين ازدواج موافقت کرد . وقتي شاپور و فروغ با هم ازدواج مي کردند ، به ياد دارم که شاپور حتي لباس عروس هم نتوانست برايش بخرد و چون چيزي نداشت باز هم موجب مخالفت فاميل شد . اما فروغ اعتصاب غذا کرد ، قهر کرد که من جشن عروسي نمي خواهم ، لباس و جواهر نمي خواهم . در نتيجه عروسي آنها بسيار ساده برگزار شد . »

فروغ ، اگر عاشق شاپور شد ، براي آن بود که بيش از هر چيز در جستجوي مهرباني و محبت بود و در خانه ، پدرمان جز خشونت و سردي چيزي به ما نمي داد .

ازدواج زود هنگام فروغ علت  ديگري داشت : « پدرم ، عاشق زني ديگر بود و مي خواست با آن زن ازدواج کند و ظاهراً ما بچه ها را مزاحم مي دانست . اين بود که مرا در 15 سالگي شوهر داد و با ازدواج اين دو موافقت کرد . »

 در سال 1331 ، هنگامي که فروغ تنها هفده سال داشت ، شعري از وي با مطلع « گنه کردم ، گناهي پر ز لذت » درمجله روشنفکر چاپ شد.

چاپ اولين شعر فروغ ، همان گونه که در جامعه باعث به وجود آمدن حرف و حديث هاي مختلف شد ، در خانه و بين اعضاي خانواده نيز جنجال عظيمي به پا کرد .

با اين وجود شور و شوقي که فروغ براي مطرح شدن و ارايه آثارش در مطبوعات يا محافل و مجالس داشت . چيزي بود که خانواده فروغ و خصوصاً شوهرش نمي توانستند آنرا تحمل کنند .

« فروغ و شاپور از دو دنياي متفاوت بودند . فروغ پر احساس ، نا آرام و ديوانه بود و پرويز شاپور منطقي ، حسابگر و مردي عادي ، که چون همه مردان ، نحوه تلقي خاصي از زندگي نداشت و آنها ، البته که نمي توانستند با هم کنار بيايند ... اولين اشعار فروغ که به چاپ رسيد و آن همه هياهو برانگيخت ، شاپور را گيج کرد و او که مردي دچار تعصبات شديد خود و تعصبات شديد تر برادر و مادرش بود ، نمي دانست چه قيافه اي بگيرد . او که از طنزي قوي برخوردار بود و به هنر نيز علاقه داشت ، نمي توانست فروغ را مجبور کند که شعر نسرايد يا شعر چاپ نکند . »

در بحبوحه جنجالي که چاپ اشعار فروغ بر پا کرده بود ، هم خانواده خودش ، هم شوهرش به اين نتيجه رسيدند که وي اگر براي ادامه زندگي به شهرستان برود ، ارتباطش با مطبوعات کمتر مي شود ، شعري چاپ نمي کند و غائله مي خوابد . بعد از بگو مگوهاي بسيار شهر اهواز انتخاب شد و در سال 1332 فروغ و شوهرش براي ادامه زندگي مشترک به اهواز رفتند . فروغ در يکي از شعرهايش ، اشاره اي به اين سفر کرده که طي آن وابستگي و علاقه اش به پرويز شاپور کاملاً ديده مي شود :

شهري است در کنارة آن شط پر خروش

با نخل هاي در هم و شب هاي پرزنور

شهري است در کنارة آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يک مرد پر غرور

اما گويا در آنجا نيز فروغ جواني که در وجود شوهر ميانه سالش ناخود آگاه نشانه هايي از پدر نامهربانش را مي جست ، نتوانست با شوهرش به توافق برسد . اقوام و آشنايان به آنها پيشنهاد کردند بچه دار شوند . شايد تغييري در روابطشان به وجود آيد و آنها بچه دار هم شدند و باز هم اختلافاتي که با يکديگر داشتند ، خاتمه نيافت .

 همان هنگام ، پرويز شاپور « در سفري که به تهران کرده بود ، در بازگشت ناصر خدايار را که قبل  با او دوست بود ، با خود به اهواز برد و مدت يک هفته در خانه اش از او پذيرايي کرد . او به اين منظور خدايار را به اهواز برد تا در راه پيشرفت و ترقي هنري فروغ پشتيبان او باشد . خدايار ، بعد از بازگشت از اهواز ، در مجله روشنفکر شروع به چاپ داستاني با عنوان شکوفه هاي کبود کرد که در آن گوشه هايي از زندگي فروغ فرخزاد مطرح شده بود .

فروغ از چاپ اين داستان که حاصل و نتيجه حضور خدايار در خانه اش بود ، به قدري عصباني شد که تا مدت ها بعد ، هميشه مي گفت از اين واقعه ، به طور دردناکي پشيمان و شرمنده ام . در تمام زندگيم فقط از يک جهت احساس پشيماني مي کنم و آن هم همين ماجراي بچه گانه و ابلهانه است » و تحت تاثير همين حادثه بود که شعر « ديو شب » را ساخت و به چاپ دوم کتاب اسير افزود :

لاي لاي اي پسر کوچک من

ديده در بند که شب آمده است

ديده در بند که اين ديو سياه

خون به کف ، خنده به لب آمده است

سر به دامان من خسته گذار

گوش کن بانگ قدم هايش را

کمر نارون پير شکست

تا که بگذاشت بر آن پايش را

آه ، بگذار که بر پنجره ها

پرده ها را بکشم سرتا سر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

مي کشد دمبدم از پنجره سر

از شرار نفسش بود که سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

واي ، آرام که اين زندگي است

پشت در داده به آواي تو گوش

.

.

.

عده اي از آشنايان فروغ معتقدند تحت تاثير همين حادثه ، يعني چاپ داستان شکوفه هاي کبود بود که فروغ دچار ناراحتي هاي روحي و عصبي شد و وي را در آسايشگاه رضاعي بستري کردند .

 نادر نادرپور ، مشروح قضيه را چنين بيان داشته است که : « يک روز صبح ، فريدون به من تلفن کرد و خبر داد که فروغ حالش به هم خورده و او را به آسايشگاه دکتر رضاعي برده اند و چون علت را پرسيدم ، گفت : فروغ از چاپ داستان شکوفه هاي کبود ، نوشته ناصر خدايار که چاپش از دو هفته پيش در روشنفکر شروع شده ، التهاب و ناراحتي شديد روحي پيدا کرده و افزود :

-     هر چه به خدايار اصرار کردم تا از چاپ اين داستان منصرفش کنم ، قبول نکرد و فروغ از ديشب حالت غير عادي پيدا کرد و امروز او را به آسايشگاه برديم .

فروغ نزديک به يک ماه در آسايشگاه بستري بود با تزريق انسولين مداوايش مي کردند و در تمام اين مدت ، داستان شکوفه هاي کبود منتشر  مي شد . »

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak