رویــــای نـیمــه تمـــام
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا «رویا» خواهد شد؟
اصلا نمیدونم چرا از تو، اینجا دارم می نویسم... اما وقتی شنیدم همه ی خاطراتت از جلوی چشام رد می شدن و تـــــو..... کافه سپید و سیاه... خیابون انقلاب تا سر نواب... مترو ..... شیرینی فروشی توی مسیر... گوشفیل تازه و دوغ... پارک هنرمندان... همه ی دوستان... اون جلسه اول توی پارک شفق، چای خوردنای بعد از اتمام جلسه... قرار بعدی توی پارک هنرمندان... ارشاد... معرفی دوستات.... یادته وقتی پام شکسته بود؟ یادته وقتی بازش کردم. فکر کنم نصف تهرون رو باهم راه رفتیم و تو همش می پرسیدی رویا می تونی راه بری ؟ اون چکمه و اون پالتوی طوسی سرچهارراه ولی عصر کافه گپ یادته؟ اون قرار محرمانه سه نفرمون... یادته....؟ اون قرار توی کافه گپ و با شال و کلاه من و ... اون نوشته ها و اون عکسای قایمکی تـــــو.... کتاب سووشون... راستی کیبورد به دستت رسید؟ نوشته هارو با خودت بردی یا.... چه روزایی رو باهم زندگی کردیم. واقعا چرا آدما بی صدا میان و بی صدا تر میرن؟ راستی گل زرد نشون نفرت بود یا جدایی؟ تو اون روز برای من یه دسته گل زرد آوردی.... حالا رفتی بدون یه خداحافظی ساده... دو هفته ای هست که رفتی چقدر شب قدر امسال حال و هوای اون سال توی ارشاد به سرم زده بود. چقدر دوست داشتم بریم اونجا... زنگ زدم خاموش بودی... چند روز بعد فهمیدم که.... رفتی فکر کنم برای همیشه. تو دنبال آزادی بودی و ....حالا با سختی نمیدونم بهش رسیدی یا نه... نمیدونم به اون چیزی که خواستی رسیدی یا نه... من دیگه هیچی نمیدونم .... فقط میدونم قلب من میگه که هستی اما چشمام میگن نیستی.... چشم من میگه که رفتی... اما قلبم میگه که هستی. حالا که همش خیاله... بزار تو فرض محالم... حالا که همش تو رویاست... نزار دلتنگت بمونم پ.ن: چشـم دیـدنـش را نــدارم؛زنی کـه هـر روز؛در گوشم تکـرار می کـند : The Mobile Set is Of 


| Design By : nightSelect.com |
