کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

پرواز - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

چیزی مثل الهام درونش موج میزد...

تمام جاده را با بغض طی کردم تا به سنگی برسم که برای آخرین بار می دیدمش.

چهرش رنگ و شکل همیشگی را نداشت...

بعد از بیست و پنج روز بیهوشی کامل...

دیگه آن مهربانی که می شناختم نبود.

تمام مسیر به آخرین باری که دیدمش فکر می کردم.

به طاقتی که از دست داده بودمش...

و کوتاهی که شاید....

نمیدانم فقط میدانم که پر از بهانه بودم و حقیقتی که باور نداشتم

 چند روزی هست سیاه پوش کسی هستم

که وقتی روی آن سنگ لعنتی دیدمش...

اشکهایم امانم را برید و بهانه های تازه ام شروع به باریدن کرد

 و من با خواندن هر آیه و نگاهی به صورت بی جانش بی تاب و بیقرار

مانند دختران داغدارش اشک می ریختم.

حس عجیبی بود... حس از دست دادن مادر

آن لحظه حس نبود مادر را انگار تجربه می کردم.

دیگر طاقت از یاد بردنش در من نیست.

حالا که رفته است

بر پشتم روزهای نبودش و خاطراتش سنگینی می کند

اینقدر این زمانه در وجودم حسرت می کارد که از تمامی لغات

 فقط تنفر را برای این زندگی انتخاب می کنم.

 

 سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ، این من ناباورم

روی دوش او را می برن!

می برن در خاک مدفونش کنن

از حساب خویش بیرونش کنن

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند



پ.ن: دختر خاله های داغدارم پسر خاله ی غمگینم هنوز مادرم هست

ولی بدانید که خوب میدانم این روزها چه حالی و هوای دارید.

خوب درک می کنم ندیدم نشنیدن و نبوسیدش چه حالی دارد.

من خوب میدانم که در قلبتان برای حضورش حد و مرزی نیست

و خوب میدانم که برای بی او زیستن باید تمرین کرد.

 و این را  خوب تر میدانم که مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟

مگر میشود هوا را از زندگی برداری و زنده بمانی؟

تمرین کردن و بریدن را بریدن ازخود میدانید اما...

 دیگر راهی نیست باید پذیرفت.

برایتان دریا دریا آرامش آرزومندم.

روحش شاد و یادش گرامی

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak