کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

زندگی نامه فروغ - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

« فروغ ، تا وقتي کاميار ، پسرش به دنيا نيامده بود ، هنوز زن نشده بود ، بچه بود . ولي وقتي کامي به دنيا آمد، فروغ ناگهان شکفته شد .ناگهان زيبا شد و از اين زمان ، اختلافات ميان او و شاپور زيادتر و شديد تر شد . »

فروغ مي خواست با شوهرش زندگي کند . او مثل همه زن هاي ديگر دنيا ، متولد شده بود تا شوهر کند ، بچه بزايد ، مادر شود ، هدفش آش و َآشپزخانه باشد و دلمشغولي هايش را پاک کردن لکه قهوه از روي ميزي تشکيل دهد . اما چند عامل ، اين فرصت را از فروغ دريغ کرد :

1-     شايعاتي که ديگران درباره اش ساختند و با چاپ سرودهاي گستاخانه اش ، خود نيز به آنها دامن

مي زد .

2-     دخالتهاي بيجاي ديگران در زندگي وي و القائاتي که پيرامون عدم تجانس روحي وي و شوهرش به او مي کردند .

3-     علاقة بيش از اندازه اي که فروغ به شعر داشت و سر سختي هايي که در اين باره از خود نشان

مي داد .

طولي نکشيد که فروغ دوباره به تهران برگشت . او و شوهرش نتوانسته بودند حتي در دياري دور از تهران با يکديگر کنار بيايند . تولد کاميار نيز نتوانسته بود اختلافاتشان را کمتر کند .

طوسي حايري ، طي مصاحبه اي گفته است : « من از سال 1332 با فروغ آشنا شدم و به زودي دوستان خيلي نزديکي شديم . ما به وسيله شجاع الدين شفا که مقدمه اي بر کتاب اسير فروغ نوشته بود ، با فروغ آشنا شديم . از وي تقاضا کرديم جلسه اي ترتيب دهد که فروغ را ببينم . در اولين جلسه آشنايي من بودم با خانم رخشا ، شجاالدين شفا و پرويز شاپور ، شوهر فروغ .

همگي رفتيم آبعلي ... آنروز براي ما روز جالبي بود و اولين چيزي که من و رخشا احساس کرديم ، اين بود که فروغ و شوهرش تجانس روحي ندارند و احساس کرديم اين ازدواج جلوي رشد فکري فروغ را مي گيرد .

من ، شوهرش را خوب مي شناختم ، وقتي با احمد شاملو زندگي مي کرديم ، زياد به خانه ما مي آمد و چنين به نظر مي رسيد که آنها براي يکديگر ساخته نشده اند .

به هر حال ، وقتي که آن روز با فروغ آشنا شدم . با او بسيار بحث کردم . درباره شعرش و درباره اينکه بايد راه خودش را بشناسد ، حرف زديم و بعدها ، شايد درست يا غلط ، او را کم و بيش به جدايي از شوهرش تشويق کردم و فروغ پنج ،  شش ماه بعد ، از شوهرش جدا شد . »

البته ، حرف هايي که طوسي حايري به فروغ زده ، تنها عامل و انگيزه وي براي جدايي از شوهرش نبوده و همان گونه که گفته شد و گفته خواهد شد ، طلاق فروغ علل ديگري نيز داشت .

فروغ ، عاشق شاپور شد و او را عاشق خود کرد ، براي آنکه بيش از هر چيز در جستجوي مهرباني و محبت بود . براي آنکه خانه پدرش جز خشونت و سردي ، چيزي به او نداده بود و از وي جدا شد ، براي اينکه خيلي زود فهميد همچون نيلوفري ترد و شکننده ، بر آب تکيه کرده و انتظارش از چنان تکيه گاهي بر آورده شدني نيست و اين احساس را به خوبي در شعر گمگشته خود ، که تاريخ ديماه 1333 را دارد و در اهواز سروده شده ، نشان داده است :

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او ، حلالش باد

غير از آن دل که مفت بخشيدم

دل من کودکي سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جانش کرد

ز آنچه دادم به او ، مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل که پر نشد جايش ،

به خدا چيز ديگرم کم نيست

کو دلم ، کو دلي که برد و نداد ؟

غارتم کرد ، داد مي خواهم

دل خونين ، مرا چه کار آيد ؟

دلي آزاد و شاد مي خواهم

... و شايد از همين جا بود که رفتار و حرکاتش به صورتي در آمد که مغاير با ضوابط زندگي خانوادگي بود و اگر چه خيلي ها معتقدند دخالت ديگران در زندگي خصوصي فروغ باعث طلاق وي شد . اما سر سختي خودش نيز در اين زمينه بي تاثير نبود . اين ادعا را ، سرودهاي خود فروغ در واپسين روزهاي زندگي مشترکش نيز تداعي مي کند . او که با اميد رسيدن به آزادي و فضايي براي نفس کشيدن ازدواج کرده بود ، وقتي ديد که خانه شوهر قفسي تنگ تر از خانه پدر است و شوهر وي را به تبعيد مي برد تا شايد دسترسي به فضاي ادبي تهران نداشته باشد و ساکت شود ، لب به اعتراض گشود :

به لب هايم مزن قفل خموشي

که در دل قصه اي نا گفته دارم

ز پايم باز کن بند گران را

کزين سودا ، دلي آشفته دارم

بيا اي مرد اي موجود خود خواه

بيا بگشاي درهاي قفس را

اگر عمري به زندانم کشيدي

رهايم کن دگر اين يک نفس را

منم آن مرغ ، آن مرغي که ديري ست

به سر انديشة پرواز دارم

سرودم ناله شد در سينه تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم

به لب هايم مزن قل خموشي

که من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنين آتشين آواز خود را

بيا ، بگشا در ، تا پر گشايم

به سوي آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز کردن

گلي خواهم شدن در گلشن شعر

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

کتابي ، خلوتي ، شعري ، سکوتي

مرا مستي و شعر زندگاني است

چه غم گر در بهشتي ره ندارم

که در قلبم بهشتي جاوداني است

بدور افکن حديث نام ، اي مرد

که ننگم لذتي مستانه دارد

مرا مي بخشد آن پروردگاري

که شاعر را دلي ديوانه دارد

فروغ با وجودي که طلاق گرفت تا زندگي خانوادگي باعث فاصله افتادن ميان وي و شعر نشود . اما کوتاه مدتي بعد از جدايي ، حس پشيماني غريبي به او دست داد و در يکي از شعرهايش ، ضمن ابراز دلتنگي از دورويي هاي کساني که به جدايي تشويقش کرده بودند ، آمادگي خود را براي بازگشت دوباره به خانه اي که تا قبل از طلاق گرفتن آنرا قفسي براي خود مي پنداشت ، اعلام کرد :

گفتم قفس ، ولي چه بگويم که پيش از اين

آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود

دردا که اين جهان فريباي نقشباز

با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگشاي در ، که در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام !

پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند

تا فتنه وفريب ز جايم نيفکند

تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ

بندي دگر ، دوباره به پايم نيفکند .

شايد هم علت اصلي پشيماني فروغ آن بود که وقتي به قول خودش ، پيوند سست دو نام گسست ، چشم هاي کودکانه عشق او را با دستمال تيره قانون بستند و به حکم قانون ، فرزندش کاميار را از او گرفتند .

 فروغ به خانه پدري برگشت ، در خودش خيلي چيزها عوض شده بود . اما « به پدر ، طبق معمول ، فقط مي شد سلام گفت : تنها فرقش با گذشته اين بود که مادر هميشه غصه دار به نظر مي رسيد . »

کوتاه مدتي ، بعد از طلاق فروغ فرخزاد ، کتاب اسير ، کتابي که آن همه در زندگي او دردسر ساز شده بود ، با مختصر تغييراتي به چاپ دوم رسيد . فروغ فرصت را غنيمت شمرد و از نادر پور خواست تا مقدمه اي بر کتابش بنويسد ، که وي نوشت ، اما شجاع الدين شفا ، با نفوذي که داشت ، مانع چاپ آن شد و در نتيجه ، کتاب اسير ، با همان مقدمه قبلي از چاپ در آمد و با انتشار آن پيش بيني هاي فروغ تحقق يافت و بار ديگر ، شلاق هاي سرزنش ، از همه طرف بر پيکرش فرود آمد و بخصوص اين ضربه ها در محيط خانواده به قدري شديد و سنگين بود که فروغ احساس کرد توانايي تحمل آنها را ندارد ، احساس کرد همان کژدمي است که صادق هدايت حکايتش را نوشته و وقتي از همه سو ، در اطرافش آتش افروختند ، چاره اي برايش باقي نمي ماند جز اينکه نيش آخر را به خودش بزند .

« چمدانش را برداشت و از خانه پدري رفت . يک اتاق پشت دبيرستان فيروز کوهي اجاره کرد تا زندگي کند . در آن موقع ، او حتي يک بالش نداشت . وضع او را کاملاً مي توان حدس زد : پول نداشت و در فشار مطلق بود . »

فروغ بعد از جدايي از همسرش و بيرون آمدن با قهر از خانه پدري اش . به مدت سه ماه در خانه طوسي حايري زندگي کرد . طوسي حايري که از شجاع الدين شفا شنيده بود از خانه پدري با قهر آمده بود ، براي او پيغام فرستاد که حاضر است با کمال ميل به خانه او بيايد . در آن روزها وشب ها با هم بودند .... و در اين سه ماه فروغ شعري به خاطر او سروده بود . و شعر اين طوري ساخته شده بود که روزي طوسي حايري جلوي آئينه نشسته بود خود را در آئينه تماشا ميکرد ، و فروغ هم روي تختخواب دراز کشيده بود گفت : آدمي زاد چه زود عوض مي شود و فروغ چند دقيقه بعد سرود :

هر دم از آئينه مي پرسم دريغ

چيستم آخر به چشمت ، چيستم ؟

ليک در آئينه مي بينم که واي

سايه اي هم زانچه بودم ، نيستم

همچو آن رقاصه هند و به ناز

پاي مي کوبم ، ولي بر گور خويش

وه که با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش .

در مدتي که فروغ در خانه طوسي بود هنوز شاپور را دوست داشت و همان زمان شعري با اين زمينه براي او سرود :

 بعد از او بر هر چه رو کردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من ، نقش خوابي بود

بعد از او ديگر چه مي جويم ؟

بعد از او ديگر چه مي يابم ؟

در مدتي که فروغ در خانه طوسي زندگي مي کرد ، چون هر دو زني تنها و مجرد بودن ، اندک اندک متوجه شدند که حرف ها و شايعاتي پشت سرشان اوج مي گيرد و طوسي حايري چون اين شرايط را ديد از فروغ خواست که اجازه بدهد با پدرش حرف بزند و آشتي شان دهد . تا بتواند به خانه برگردد . فروغ که نسبت به پدرش بدبين شده بود مي ترسيد که پدرش به طوسي بي احترامي کند . با اينهمه ، طوسي يک روز نزد پدرش رفت و بر خلاف سخنان فروغ ، پدر را مردي جدي و روشن يافت و از او خوشش آمد و از او خواست که اتاقي در منزلشان را به فروغ بدهد و اجازه بدهد که اتاقش را خودش درست کند و  به پدر فروغ گفت که « شما بايد به داشتن چنين دختري افتخار کنيد ، او شاعر برجسته اي است و اگر ملاقاتهايي با او مي شود ، براي اين است که چهره جالبي است و اينها همه شعرا و نويسندگان اين کشورند که مشتاق ديدار فروغ هستند . » پدر موافقت کرد و اتاقي خالي در خانه اش ، در اختيار فروغ گذاشت .

 در شعر « باز گشت » به خوبي احساسي که فروغ هنگام برگشتن به خانه پدري داشته ، به چشم مي خورد :

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره ، غبار آلود

نگهم بيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم ، سلام گرمي بود

شهر ، جوشان درون کوره ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي م روي سنگفرش خموش

پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد آلوده ، تيره و دلگير

چهرها در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشکيد ، همچو چشمي کور

خالي از آب و از نشانه او

.

.

.

دري آنجا گشوده گشت خموش

دست هايي مرا به خود خوانند

اشکي از ابر چشم ها باريد

دست هايي مرا ز خود راندند

دوي ديوار ، باز پيچک پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

برت برگ هاي انبوهش

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم ، جستجو کنان پرسيد :

در کدامين مکان نشانه اوست ؟

ليک ديدم ، اتاق کوچک من

خالي از بانگ کودکانه اوست

از دل خاک سرد آئينه

ناگهان ، پيکرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخملي اش

آه ، در وهم هم مرا مي ديد

تکيه دادم به سينه ديوار

گفتم آهسته ، اين تويي کامي ؟

ليک ديدم کز آن گذشته تلخ

هيچ باقي نمانده ، جز نامي

عاقبت ، خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور آرزويم بود .

« فروغ ، وقتي به خانه پدر بازگشت ، زيلويي براي اتاقش خريد و دوستان هر کدام چيزي برايش هديه آوردند که با آنها اتاقش را آراست و دو سه بار هم در همان اتاق مهماني گرفت . » و گويا خيلي از کساني که به ديدنش مي رفتند ، باب ميلش نبودند ، و وي ترجيح مي داد پيله اي از تنهايي در اطراف خودش ببند و اين معنا ، از آنجا بر مي آيد که خودش گفته :

گريزانم از اين مردم که با من

به ظاهر همدم و يکرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم که تا شعرم شنيدند

به رويم چون گلي خوشبو شکفتند

ولي آندم که در خلوت نشستند

ولي آندم که در خلوت نشستند

مرا ديوانه بد نام گفتند

هنگامي که فروغ به حالت قهر از خانه پدرش بيرون رفت ، شايعات متعددي درباره اش بر سر زبان دوستان و آشنايان افتاد از جمله پرويز نقيبي مي گفت که عده اي از دوستان شايعه کرده بودند به خاطر طلاق و جدا شدن از فرزندش معتاد شده و پدرش او را به اين دليل او را از خانه بيرون کردند .

و در اين زمينه طوسي حايري مي گفت : « فروغ سيگار مي کشيد و تقريبا معتاد بود اما به جز سيگار ، هيچ اعتيادي نداشت . به ترياک ، هرويين ، و مرفين و اين چيزها مطلقاً اعتياد نداشت . او بيشتر مواظب زيبايي و طراوتش بود ... »

در همين زمينه ، روايتي هم از پوران فرخزاد در دست است با اين مضمون که : « فروغ آنقدر به سلامت جسمش اهميت مي داد که هيچوقت حتي بيمار نشده بود . از همين گفته پوران مي تون استنباط مي شود که آنچه در مورد اعتياد فروغ نوشته اند صحت ندارد . »

ادامه زندگي نامه فروغ رو سري بعد که به روز مي شم براتون مي نويسم .

اميدوارم که تا اينجا خوشتون اومده باشه . نظر يادتون نره .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak