کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

گاهی... نگاهی... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

گاهی دلتنگ تو و تمام نوشته هایم می شوم...

باز میکنم... دفترچه ام را نگاه می کنم... و میخوانم...

این ها احساسات من هستند.

گاهی خشک می شود...

 و گاهی...

وجودم را لبریز می کند.

 

 

پ.ن: بازهم برگه پر می کنم... قلم میزنم...

به اینها چه می گویند؟؟؟؟ نوشته ، نثر، عادت، دلتنگی، احساس یا تو...

 

پ.ن: زیبای من...

نیازی به پاسخ نیست همین که بهانه ی نوشتنم شدی ... بس است.

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak