کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

واژه ها و لحظه ها - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

میان...

میرن...

میان...

میرن...

واژه ها را می گویم...

که در این ذهن بی قرارم دائما در حال دویدنن.

نامفهومن ، گنگ ، گیج، منگ... کلمات را می گویم.

اینها عجیبن ، مثل آدمهای امروزی...

هردو انگار به بازیم گرفته اند...

می خندن... می شنوی؟؟؟؟ به من میخندن.

 

رویا نوشت:‌ ... و من هر لحظه پرم از واژه... از حرف از کلمه...

پرم از مهربانی ، غم ها... ناراحتی ها... خنده ها و شادی ها...

من هر لحظه ام پر است...

هرلحظه ام پراست از وجود تو... از صدای دلنواز تو... از نگاه تو...

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak