کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

من... - رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

من منتظرم تا شب بشود و بیایم کنار خیسی پنجره و صامت تا انتهای شهر را بنگرم...

 

پ.ن: این چند روزه تمام ذهنم درگیر این موضوعه که چرا خدا از گردونه ی امروز خارج شده و ادم خداگونه جایش نشسته، که برای بدست آوردن آزادی بیشتر ، به خون بیشتری نیاز دارد و عدالت، تنها واژه ی فراموش شده ی این قرن است.

الان هیچ کس نمیداند که برای شکایت از خدا، پیش خدا هم نمی شود رفت...!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak