کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

باران که می بارد...

برف که می بارد...

یاد قدم زدن های دو نفره یمان می افتم که قرار بود بیفتد و نیفتاد...

یاد من یاد تو می افتم...

یاد آرزوها یاد حرف ها یاد ما می افتم...

زمستان است دیگر کاری نمی شود کرد... 

ر و ی ا

یه روز برفی زمستون

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak