کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

کنارم باش برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم.

مَردم باش برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیرم تا ملکه این مملکت شوم.

راستی... مردی که پا به پایم در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایم  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟ توئی؟؟؟!!! 
 
برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسم که دختر خوبی برایشان نبوده باشم، کنارم باش تا خدمتشان کنیم و نترسیم...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند کنارم باش تا درد یتیمی را کمتر حس کنم.

مردی که اشکهایم را میبوسد و موهای پریشانم را شانه میزند، کیست؟ توئی؟؟
 
برای ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحمم به امانت می آید ،توئی که کنارمی و در آغوشت می آرامم. 

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتم و شکمم خط خطی میشود و نمیتوانم حتی درست راه بروم ، کیست کسی که کنارم باشد و شبها تن خسته ام را در آغوش بگیرد؟؟ 

مردی که دستانم را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردم پاک میکند توئی.. 

مردی که موهای من و دخترم را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی ما را در آغوش مردانه اش میخواباند توئی.

مردی که شبهای بیخوابی برایم قهوه و کیک شکلاتی می آورد تا قصه زندگیم را گوش کند.

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر من از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامم کیست؟ توئــــی.
 
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشم و میرم پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمم را نوشته توئی.

مردی که فال قهوه برایم میگیرد و تو فنجونم انگشت میزنم تا برایم از فرشتگان و سرنوشت زیبایم حرف بزند توئی.
 
مردی که اصرار داری موهایش را خودم اصلاح کنم توئی...
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایم را لاک بزند توئی.
کسیکه بارها و بارها نازم را میکشد و قهرهایم را خریدار است هنوز ، توئی..

وقتی از سر کار میخواهم به خانه بروم، مردی که پیاده می آید کنارم که تا خانه با هم قدم بزنیم ، کسی نیست جز تـــو.
مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و من حاجت روایش میکنم توئــــــــــی.
شبها که مضطرب از خواب میپرم و تو تاریکی در بسترت میگردم که  ببینم هستی یا نه،لمس می کنم تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر من به  گرمای  آغوشش مبدل کرده.
 
کسی که بعد  از سالها همسری، بدن از تناسب افتاده ام را می بوید و می بوسد توئی.

روزی که اولین موی سپیدم را در آینه میبینم و اشک در چشمانم حلقه میزند ، توئی که موهایم را در دستان مردانه ات جمع میکنی و در آغوشت سفت میفشاریم و در گوشم زمزمه میکنی که
 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایم میشوم ، توئی که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای با من بودن معاوضه نخواهی کرد
 
برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و من در اتاقهایشان میگریم ، توئی مردی که دستانم را میگیرد و من را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهم با بیکرانگی آب از دلتنگیهایم بگویم.

برای روزهایی که جسمم تغییر میکند و فکر میکنم دیگر زن نیستم و میترسم؛ توئی که بارها و بارها حس زن بودنم را به تک تک سلولهایم یاد آوری میکنی...
همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوی تا یادم نرود که منم شاه بیت غزل زندگی تو.

******************************
آری... 
مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
 
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی
مردی که منتهایش تویی ، منم
نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak