کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

در رویاهایم سیر می کنم

جایی که تورا پیدا کردم و جائی که ...

گم شدم درهرچه هیاهو بود.

گم شدم یا دست روزگار دورت کرد و ...

همان روزها بود که بزرگ شدم،با تمام کودکیم بزرگ شدم و حالا که میخواهم ...

یک ربع قرن بودن را تجربه کنم. چیز جدیدی نیست. همه اینها همان زمان تجربه شد.

من خیلی وقت است که بزرگ شدم... شاید یک بانوی سی و چند ساله...

این روزها...

ماههای آخر بیست و چهارمین سال عمرم عجیب ذهن بی قرار مرا درگیر کرده است.

این روزها را ...

با دوستانی که شادیشان را در چند پک قلیان و چای میوه هست می گذرانم .

من عجیبم یا اینها؟؟!!

اینجا هم سکوت می کنم همه حرف میزنند و من در فکر بی فکریم.

دیوانه شدم یا .... ؟!!

جای چیزی اینجا کم است...

جای کسی کم است... نمیدانم!

من این روزها وجودم را به بانوئی تبدیل می کنم که هنوز سرشار از احساسات است.

نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak