کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

هنوز قلم به دست به دنبال امیدی هستم که خیلی وقت است که نیست....

بیست و سه روزی هست که دیگر نیستم نه در رفاه نه در حال....

روزهایم گاه با کابوس می گذرد بعد از فرار از آن زندان.

نیستی.... آرامم... آرام ... آرام

من به تک تک لحظه های بی تو هم عادت دارم اما....

به تو فکر نمی کنم .... چرا که فقط با تو زندگیم جاریست.

فقط هوایت را از سرم دور نکن که نفسم به شماره می افتد.

دیگر خاکستری و سفید برایم فرقی نمی کند

رویایت بوی دلتنگی گرفته است...

خوبم.... ولی پر از بهانه....

بیداد میکند این نبودنت.... این گم شدن آرامش.

 

پ.ن: باشد بنویس ای آشنای غریبه...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak