|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
من منتظرم تا شب بشود و بیایم کنار خیسی پنجره و صامت تا انتهای شهر را بنگرم...
![]()
پ.ن: این چند روزه تمام ذهنم درگیر این موضوعه که چرا خدا از گردونه ی امروز خارج شده و ادم خداگونه جایش نشسته، که برای بدست آوردن آزادی بیشتر ، به خون بیشتری نیاز دارد و عدالت، تنها واژه ی فراموش شده ی این قرن است.
الان هیچ کس نمیداند که برای شکایت از خدا، پیش خدا هم نمی شود رفت...!