|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
نمیدانم جایی برای سلام و تهنیت باقی مانده یانه ؟
راستی مرا یادت هست؟؟؟ صدایـ ـم را چطور؟؟؟ ای خود باخته ی دیر آشنا!
مرا که الهه ی محبوبِ تنها معبدِ پرستش ِ خودپرستیهایت بودم.
آیا هنوز آهنگِ حزین رویـ ـ ـاهایم را در پرسه های بی خوابی نیمه شبت می شنوی؟؟
می پرسی چرا صدایت کردم؟ چرا این طور غریبانه و بی هیچ کلام دلنشینی تو را خطاب کردم؟
راستی چه شد که بعد از آنهمه عشـ ـ ـق، آنهمه تضرع و آنهمه خواستن، پشتِ یک نگاهِ نامفهوم مُردی؟
راستی وقتی میرفتی هیچ یادت ماند که سهم من از خواب و خیال چه می شود؟
سهم لحظه های من از "با تو بودن" چه می شود؟
می بینی ! همیشه این تو هستی که میروی و این من هستم که می مانم.
ببخشید... من هی یادم میرود که نباید خاطرات را دوره کرد. نباید از کسالت بیمارگونه ی رویـ ـ ـا سخن گفت.
باید صحبتها را وارونه کنیم و از هیچ یاد و خاطـ ـ ـ ـ ـره ی زنده ای گفتگو نکنیم.
اصلاً نپرسیم که چند ماه گذشت؟
بیا فراموش کنیم که در شب بیداریهای" تمنای وصال من " تو در کدام هم آغــوشی "بیگانه" بودی.
اصلاً فرض کن که خوابهای یخ زده ی ما در قطب سرد یک "کابوس" مُردند.
فرض کن که همه ی مریم ها در گلدانهای سفالی بی خاطره پلاسیدند.
به ما چه که شـ ـ ـقایـق هـ ــ ـ ـای وحـشـی همان آلاله های نُعمانی است.
آیا هیچ کس پرسید که قصه ی گمنام ما به کجا انجامید؟
اصلاً فرض کن که من "خالی" شدم . من از همه ی عقده ها خالی شدم.
فرض که تو در شرمندگی سکوت بین دو کلام ماندی.
فرض کن که همه صداها خاموش شد.
سهم من از یکنواختی روزهای پائیز و قارقار کلاغان چه می شود؟
سهم من از همه ی "وعده های بی جواب " و "مکافات امکانات بی رفاه" چه میشود؟
دیگر چه فرق می کند؟؟!!
من آنقدر "تنهایی" را زمزمه کردم که خود شکلی از همه ی ضمیرهای شخصی متصل و منفصل شدم و دیگر "او" و "این" چندان برایم تفاوتی ندارد.
مرا ببخش که نمی توانم تو را ببخشم. چون وقتی مرگ "پروانه های مصلوب شده" به دفتر خاطرات و رنگ زدن "برگ های خشکیده ی مریم " را به من آموختی، یادم ندادی که از مرگ سنجاقکها متاثر شوم. مرا ببخش که بخشیدن را یادم ندادی و تو در گذر پرشتاب رفتن همیشگیت "صبوری" را به من نیاموختی.
مراببخش که انتظار بی ثمر را به من آموختی. خود تو به من آموختی که گریه نکنم و برای هر رفتن بی دلیلم عذری کهنه بتراشم.
بگذریم. این قصه های کهنه را تکرار نکن.رفتنت را به گردن جبر زمانه نیانداز.
نگو که تنها ماندی.
نگو که تمام این سالِ خشکِ بی بهار در فکر جان دادن دلخوشیهای من بودی.
نگو به آیین راستی پایبند بودی.
نگو که مضراب تازه ای برنداشتی و روی تارهای دل "دیگری" نمی زنی.
نگو.... نگو که این دروغها را باور ندارم. حداقل فریب تازه ای را بهانه کن!
ببین ماههاست که من و تو دست در دست هم در آستانه ی "وداع جاده ها" ایستاده ایم و چشم انتظار "نیمه ی دیگریم " که خالی این وجود را پر کند.
اما راستش را بخواهی من از این سایه ی تو، همین "بودنِ" نبودنت خـستــه ام.
.
.
.
.
پ.ن: تمام خاطراتت از زندگیم پاک شدن این آخرین پستیه که درموردِ تو، تو این وبلاگ نوشته میشه.
پ.ن: تمام Inbox و Outbox موبایلم پاک شد تمام خاطراتتو Delete کردم. حس خوبی بود. کلی لذت همراهش داشت.
پ.ن: بهار امسال در زمستان بود... احساس می کنم تازه دارم شکوفه میزنم.
امروز داشتی دعـ ـ ـوام می کردی که چرا سراغتو نمـ ـی گیــــرم...
نگــ ـ ـات کردم...
گفتم.. گوشیمــ ـ ـو ببین... ببین چقدر اس ام اس هست که pending مونده
گفتم روی صفحه گوشیم دائم calling love me هســ ـ ـت...
گفتم دائــ ـم دارم گوشیتو مــــی گیرم...
اما هربار... دستگاه مشترک مورد نظر خامـ ـ ـوش است
گفتم اصلا اگه باورت نمی شه برو وبمــ ـ ـونو بخون...
همه حرفامــ ـ ـو اونجا برات زدم...
وقتی نبودی بشنوی... برو بخون...
اومـــدی... خونـ ـدی... چند لحظه بعد...
نگــ ـ ـام کردی در آغــ ـ ـوش م کشیدی و گـــونــمــو بوسیدی....
.
.
.
پ.ن:راستی... فقط تو هـ ـ م قول بـــ ــــ ــــ ـده آروم باشی...
آروم .... آروم...
و یادت باشه... همیشه یه دستی هست
برای اینکه روی قلبــ ـ ـت بذاری و به خـــــواب بری .
پ.ن: یه کی بهم یه چیزی گفت ... اینکه یادت باشه دستی بود روی قلبت بزاری و بخواب بری اما تو.... اونو زیر پات له کردی... لــ ــ ــ ــه
پ.ن: اینایی که نوشتم توهمات یک ذهن بی قراره ... برام دعا کنید که...
پ.ن: امسال هم مثل پارسال... میدونم فرقی نداره .. داریم نزدیک نوروز میشیم...اما...
پ.ن: من یکسال شد که کارمندم... یکسال گذشت که دستم تو جیبه خودمه...
پ.ن: اسفندیا.. .تولــ ـ ـدتــ ـ ـون مبارک...
پ.ن: تا حالا دیدین... چیزی حقتون باشه اما یکی دیگه گرفته باشه ازت و نخواد بهت بده... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل بدجنسا... مثل بچه سرتقا...
پ.ن: من امروز هم... با آژانـ ـ ـس اومدم خونه.... اما...
پ.ن:دختــ ـ ـرم!
در هر زندگی حتی بدبخت ترینش چیزی برای لذت بردن برای خندیدن برای دوست داشتن وجود داره
...
امضا.پدر آینده ات