کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

مدتهاست خبری ازت ندارم... و از همه چیز دورم... حتی تو...

تاحالا شده کلی حرف داشته باشی و نتونی بزنی تا حالا شده دلت بخواد چشماتو ببندی و وقتی باز میکنی همه چیز مثل قبل شده باشه... وقتی باز کنی ببینی همه اتفاقات بد و دوریت خواب بوده و همه چیز برگرده به عقب به همان خاطراتی که تنها الان یه اسم خاطره ازش مونده...

تا حالا شده دلت بخواد خاطراتت هر روز و هرروز تکرار بشه...

تا حالا شده ندونی چی میخوای؟؟؟؟ تا حالا شده بدونی و نتونی بگی تا حالا شده دلت تنها یه جای خلوت و تنهایی و گریه بخواد؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم گرفته... خستم... تنهام... گم شدم تو زندگی.. تو همه چیز...

دلم واسه خودم تنگ شده.. دلم خودمو میخواد...خودگم شدمو..

خسته شدم از خلئی که داره خفم میکنه.. خلئی که نمیدونم از چی هست.. 

تو میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو میدونی من چی میخوام؟؟؟؟؟؟؟؟ تو میدونی چه طوری خودمو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

تو میدونی....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

این همه سوال منو کی می تونه جواب بده؟! کی میدونی؟١ کی می تونه؟!

خیلی وقته از اینجا دورم ... تقریبا سه تا پست میشه که کامنتامو جواب ندادم.. به خدا ناراحتم.. حتی سر اپ دیت کردن وبلاگم روم نمیشد این کارو بکنم شرمنده همه دوستان خوبی هستم که این مدت سر میزدن به رویای نیمه تمامم....

امروز رویای نیمه تمامم دوساله شد... دوسال گذشت...

حرف اخر...

این روزها از دعای خیرتون فراموشم نکنید

 باز هم شرمنده همه دوستانی هستم که نتونستم کامنتاشونو جواب بدم... قول میدم... قول میدم توی اولین فرصت که همه چیز سرجاش برگشت... تک تک محبتاتونو جبران کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،

که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست ِ دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،

تااز سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

بانوی همیشه ی نجات و نجابت!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم، 

انگشتانم،

برای شمردنشان

کم می اید!

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

               و برفی که آب میشود

                                 و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم

                                                       دوست می دارم...

 

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه‌های ساعت روی دیوار برایم

 شعر رفتن را می خوانند

یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند

با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم

وقتی بانگاهم ،از خم کوچه های سرد و تاریک تو را التماس میکنم،

تو پاسخ تمام دلواپسی های مرا در یک لبخند کمرنگ خلاصه می کنی

و من دوباره در برزخ باورهایم گم می شوم،باز هم در سکوتم بر این لالایی میخوانم

   

 پ.ن: این نوشته توی سیستمم ذخیره کرده بودم.. نمیدونم مال کدوم دوست وبلاگ نویسمه...اما چون حرف دلم بود نوشتمش ..ببخشید دوست وبلاگنویسم و ممنون

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak