کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

 

وای خدا چه ساده و بی ریا،بیشتر آسمان دلم آبی بود، اما..... چه گذشت در این مدت که امروز آسمان دلم ابریست...مانند آنکه سال‌هاست بچه‌های آسمان به میهمانی آن نیامده‌اند.

بهانه عجیبی‌ست بهانه تو، آمدی و با آمدنت یک دنیا بهانه همیشگی به سراغم آمد...و تو با آنکه خوب می‌دانستی با رفتنت آسمان چشمم تا ابد بارانیست و دلم همیشه چشم براه یک سایه صبور خواهد ماند، رفتی، رفتی و نماندی حتی نم‌نم چشمانم را ببینی.

ای کاش می‌توانستم تخریبچی دورانی باشم که راه عبور خون را در رگ‌ها باز کنم تا باورکنی این همه دلتنگی و بی خبری را !

همیشه افکارم در خیال تو پرسه می‌زند یعنی از خواب تا مرگ!

همیشه بر این باور بودم که شاید بودن تمام رویاهای بی پایان آدمی را بتوان عشق رنگ قشنگی زند و هم صدا باشد برای گفتن یک سبدحرف نگفته...چه گذشت بر این باور من؟!!

یادت می‌آید گفتم خسته‌ام؟!دلتنگم؟! پس کی می‌آیی؟چراغی در دور دست وجودم سوسو می‌زند کسی فریاد می‌زند با آوای بی‌صدایش، می‌خواهم در زیر درخت بی سایه یا شاید هم درخت آرزو زمزمه‌ات کنم تا در مسیر باد بخوانم از بهار نارنج و وصال سبز و شاید هم قصه‌های تنهــائیم را!

یادت هست تنگ غروبِ سال‌ها پیش در کنارت تمام رویاهای نیمه تمامم را همانند گل یخ به ضیافت چشمانت آوردم؟آمدم تا شاید بشنوی حرف و حدیث مرا تا شاید بدانی این دل وامانده بی‌قرار چگونه بی‌قرار تو شد.

کاش می‌دانستی حال مرا،کاش می‌دانستی که چه می‌گذرد بر این حال و هوای غریبی.

کاش می‌گفتی حالا چگونه می‌توانم بنویسم از تو...در حالی که تو آنجا نباشی...پس بیا...بیا که کاغذ دعوت تو در دست من است.

به کنارم بیا ای خوب‌ترین خوبان در کنارم بنشین ای شهرزاد قصه‌گوی من، ای عروسک خدا تا قصه عشقم به یاد و نام تو پایان پذیرد. بیا که آرزو کردم بمانی...بیایی کنار پنجره تا باران ببارد و بازشعر مسافر خاموش خود را بشنوی... بیا تا باور کنم محبت اینجاست......

این نیز بگذرد.... هرچند راز غریب این زندگی یعنی رفتن همچنان جاریست...

به پاس نگاه پرمهرتان

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ِ دیده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،

که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست ِ دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

بانوی همیشه ی نجات و نجابت!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،

انگشتانم،

برای شمردنشان کم می اید!●

با هر نگاه بر آسمان این خاک هزار بوسه می‌زنم

نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و

 خلیج همیشگی فارس می‌گیرم

من نگاهم  از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی نور می‌گیرد

من عشقم را در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر

به زبان مادری فریاد خواهم زد

تفنگم در دست وسرودم بر لب همه ایران را می‌بوسم

من خورشید هزار پاره عشق را بر خاک وطن می‌آویزم

ای وارثان پاکی من آخرین نگاهم بر آسمان آبی این خاک و

 خلیج همیشگی فارس  فارس فارس

 خواهد بود.

 

پ.ن: این متن اخرو خواهرم پریا نوشته...

از آبهای خلیج شنیدم که می گفت: پریه دریا، کنار ساحل اونور من یه عروسکی رویایی دلتنگ نشسته ، تا تورو ببینه.
تعجب کردم،و گفتم : خلیجه همیشگی یه فارس اون دختر کیه، که اون ور  آّبها  منتظره من نشسته؟
با موج ملایمی منو نزدیکه ساحل آوردو گفت اون هیچ کس جز بانوی شهر رویا نیست...
خندیدمو به روی آّب اومدم.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak