|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
هرچی فکر کردم که چی بنویسم...
نیومد...
کلمات نیومد...
از این ور ذهنم به اون ور میرن...
اما به زبون نمیان...
دستامو روی کیبوردم گذاشتم تا شاید ناخواسته چیزی نوشته بشه...
اما...
همش دلتنگی بود... همش فکرایی بود که این روزها سخت درگیرم کرده.
همش اتفاقات و بد شانسی و نخواستن هایی بود که میخواستم اما نشد
ترجیح دادم ننویسم...
از دلتنگی های رویای نیمه تمامی که گاهی نیمه خود را گم می کند، ننویسم.
پ.ن: امسال هم تمام شد... به همین راحتی...
عمرمونه میگذره ... یه روز می بینیم که دیگه نیستیم که بنویسیم...
پس تا هستیم قدر همو بدونیم...همین...
رفت تا سال دیگه... بهترین هارو براتون آرزو می کنم.
امسال اولین سالیه که ایام تعطیل دیگه خونه نیستم.
پ.ن: چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است