کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

چشاتو آروم ببند... حالا فکرشو بکن... یه پرواز به سوی خداوند... هرلحظه جلو و جلوتر توی یه دشت بی انتها...به طرف عبادتگاه می‌ری و آروم آروم نزدیک می‌شی به عاشقانه‌‌ترین فضای دنیا.در یک قدمی عبادتگاه هستی... بر آستان در می‌کوبی..و اجازه می‌گیری که داخل بشی... صدایی از داخل به گوش می‌رسه...

بیا داخل...

وارد عبادتگاه می‌شی... نوری می‌بینی و در برابر نور زانو می‌زنی...سر به سجده می‌زاری...

سلام خدا...

شروع به گفتگو می‌‌کنی... احساس نزدیکی می‌کنی...دوست داری روی پاهاش بشینی تا نوازشت کنه...دوست داری این قدر باهاش حرف بزنی تا آروم شی...تا باور کنی که دیگه تنها نیستی. خدایا سپاس...  

 من چه سبزم امشب... و چه اندازه تنم هشیار است.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دلم خیلی خیلی گرفته است. فقط تلنگری نیاز دارد که دوباره مثل ابر بی امان ببارد..

خیلی سخته... وقتی که احساس کنی واقعاً حرفت را نمی‌فهمند. درکت نمی‌‌کنند. 

وقتی باور کنی که تنهائی فقط یه احساس نبوده که تو دفترچه خاطرات می‌نویسی... 

که غم فقط یک کلمه دوحرفی نیست که روی صفحه سپید دفتر بنویسی

اون موقع هست که با تمام وجود بیزار می‌شوی از همه چیز و از همه کس!

وقتی برای یکی حرف می‌زنی و با تمام وجود احساس می‌کنی

کسی که خیلی نزدیکته نزدیک به تو به خودت ولی ازدنیای زیبات یه عالمه فاصله داره...

اون وقت با تمام وجودت می‌شکنی و خرد می‌شی،

وقتی فکر می‌کنی که دردت را می‌فهمن و زخمتو مرهم می‌زاره

ولی بعد می‌فهمی که مثل کسی است که ازپشت خنجر می‌زنه.

اون وقت قطره قطره ذوب می‌شی؟

هیچکس فکر نکرد که غم چشام و آه دلم برای دوری و فراغ از کسی نیست اره..

کسی نفهمید که من وقتی به یک نقطه خیره می شم و دارم می‌سوزم

دارم ذوب می‌شم نه برای کسی بلکه برای خودم برای تنهائی خودم برای بی کسی خودم، خود خودم.

برای اینکه کسی پیدا نشد واقعاً باهام هم‌صدا باشه.. واقعاً هم صدا..

دلم برای تنهائی خودم می‌سوزه. اینارو دارم می‌نویسم چون دیشب دلم گرفته بود...

 وقتی که روی تختم دراز کشیدم... یه حس تنهایی و دلتنگی سراغم اومد..

گوشیمو برداشتم ... دلم می‌خواست با یکی حرف بزنم...

منو... مخاطبین... باز کردم.. نزدیک 300 تا شماره...

ولی .... هیچ کس نبود.... این همه شماره بود و هیچ کس نبود.....

این روزها... برایم زیاد دعا کنید سخت درگیرم... با زندگی.

هیچ کس وسعت تنهائیم را حس نکرد.

 

پی نوشت:

 1- این وبلاگ یک وبلاگ کاملاً شخصی و غمگینه و این پست فقط یه دل نوشته بود. من اینو خوب می‌دونم که تو این دورانی که هرکسی با مشکلات خودش داره سروکله می‌زنه نمی‌تونه مسئول و سنگ صبور کسی باشه. 

2- پائیز با همه نگرانی‌هاش، غم‌هاش و غصه‌ای که به خاطر از دست دادن عزیزترین کسم برای همیشه دارم... برای بعضی‌ها پر از شادیه....تولد چندتا از دوستان وبلاگی و دانشگاهیم هستش... بهتون تبریک می‌گم...

میان بغض تولد و لحظه‌های بی‌قراری‌ام ...همیشه کسی است برای آمدن که هرگز نیامده است.و من به پائیز گفته‌ام که اگر او بیاید حتی مداد رنگی هائی که او کم دارد برایش خواهم آورد تا بهار دیگر دلش را نسوزاند با رنگ.

3- هیچکس ما را نمی‌آرد به خاطره‌ای عجب       یاد عالم می‌کنیم اما فراموشیم ما

اونی که مدعی بود عاشقته...تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت.

بی خبر رفت. بی خبر رفت و تو این بیراهه‌ها ردپاشم واسه چشمات جا نزاشت

اه ه ه ه دلو سوزوندی ا ه ه ه ه  چرا نموندی ؟

منو هر ثانیه و کلوم توواسه من همین خیالتم بسه

بزار جاده ها اشتباه برن... ما که دستمون نمی‌رسه....

با حریر پیله های کاغذی واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمی‌رسم.... حرمت فاصلمونو کم نکن.

اه ه ه ه دلو سوزوندی ا ه ه ه ه  چرا نموندی ؟

اه ه ه ه دلو سوزوندی ا ه ه ه ه  چرا نموندی ؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak