کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

  همیشه دلم می‌خواست پستامو برای کسی بنویسم که فکر می‌کردم وجود داره...

  ولی این‌بارو برای اولین یا آخرین بار... 

  به: رويا 

  که زخم هاي بي مرهمِ سينه اش را 

                    هيچ کس محرم نيست. 

تقدیم می‌کنم. 

رويا هنوز تنهاترين دختر دنياست...

من امشب برايت ميگريم ... بازهم ! 

اين خلاء چيست که تمامي ام را در برگرفته ؟ اما چگونه خلآئيست که اين چنين انباشته است؟ 

دلم يک آرامش همه جانبه مي‌خواهد... 

خسته هستم،دل آزرده هستم. 

آهنگي را مي‌خواهم که با شنيدن آن همه‌ي غم‌ها و دل آزردگي‌ها تنهام بگذارند... آرامشي نصيبم کند که بتوانم در روياهاي خوش گذشته سير کنم ... 

اگر زندگي همين است، واقعا هيچ نيست! 

من آرامش مي‌خواهم... مغزم ديگر بيش از اين تحمل ندارد... 

چقدرحرف برای گفتن دارم، حرف‌هایی که به هیچ کس نگفتم و اگر هم بگم کسی نمی‌فهمه که چی می‌‌گم، حرفهایی که شب و روزم و پرکرده اما، اما وجودم و از خیلی چیزها خالی کرده... حرفهایی که نمی‌دونم چطور از خونه‌ی دلم بیرونشون کنم.... حرفهایی که شدن یه بار اضافی روی قلبم. دلم می‌‌خواد فریاد بزنم، اما نمی‌تونم...! 

هميشه سعي کردم که به تموم سختي‌ها و شکست‌هاي زندگيم بخندم و نااميد نشم. ولي اين رو ميگم که همه بدونن خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است. 

قابل توجه دوستی که می‌گفت باید بخندی و از گریه من ناراحت می‌شد. 

یه جمله از ويليام شکسپير هست که مي گه: آن زماني که فکر مي کني هيچ کسي نيست حرف دلتو بفهمه کسي هست که براي ديدنت روز شماري مي‌کنه... 

ولی من می گم که همچین چیزی نیست.. این حرف درست نیست. واقعیت نداره. 

اینارو دارم می نویسم برای دل خودم... برای اینکه اینجوری شاید بتونم حرفی بزنم. اینجوری بتونم خودمو آروم کنم... و برای دوستانی که متوجه مشکلاتم شدن و دلشون می‌خواست به هر روشی که شده کمکم کنن...و بدونن که چه مشکلی پیش اومده و ازم می‌پرسیدن و در جواب سوالاتشون هیچ جوابی جز هیچی ونمی‌دونم دریافت نمی‌کردند... دلشون می‌خواست بهشون بگم.... که چرا.... اینجوری شد. ازیکی از هم ‌دانشگده‌ایهام که همیشه بهم می‌گفت همه رو برایش بنویسم و هروقت کمکی ازش خواستم کمکم کرد و آنیتا که با صحبت‌های قشنگش آرومم می‌کرد. 

اول از جفتشون تشکر می‌کنم که این همه نگرانم هستن و بعد بگم که.... این رویا دیگه اون رویای قبلی نیست.رویایی شده که با یه حرف ساده یه بحث کوچیک می‌ریزه بهم و ... تحمل هرچیزی براش دیگر سخت شده.... گاهی دیوانه می‌شه و یه تصمیم الکی می‌گیره و گاهی مدت‌ها در وجود خودش دنبال جوابی برای  تمام علامت‌ سوال‌های ذهنش می‌گرده تا بتونه اونارو حل کنه و یا برای همیشه حذفشون کنه. 

می‌گرده تا شاید بتونه از نمی‌دونم‌ها و نتونستن‌هاش رهایی پیدا کنه. 

 و گاهی ساعت‌ها به اینکه باز باید از جایی شروع کنه و هدفی رو برای خودش مشخصه کنه تا بتونه به تاریکی لعنت بفرسته و شمعی روشن کنه فکر می‌کنه. 

ولی باز....

به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسه...... 

و باز مثل گذشته در فکرها و نگرانی‌ها و همان خلا خودش باقی می‌ماند. 

و درآخر باید بگم که : 

ممنون که اين رويا ... را تحمل مي‌کنيد... خودم که ديگر تحملش را ندارم!

نوشته شده در دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak