|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان کهکبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشتهباش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
پ.ن: این شعرو یکی از دوستانم زمانی نه چندان دور برایم کامنت می زاشتن... دیروز توی وب یکی از دوستان دیدم وهوای نوشتنش را کردم..
پ.ن: توی ورژن جدید نمی تونم لینک قرار بدم.
پ.ن: منبع شعر از وب سایت آوای آزاد... هوشنگ ابتهاج است.http://www.avayeazad.com/
پ ن: مهربانیت را در پشت قبلی جاری کن.... مهربان.
گاهی سخت است انتظار اما تمام شدنیست .
انتظارم به پایان میرسد تا...
دور بودنت را میشمارم فاصله تا فاصله تا فاصله...
تا آنجا که چشمان ترم میبیند.
دور بودنت را صبوری میکنم و تو فاصلهها را کم میکنی با آمدنت.
آخرین ساعتها و دقایق را سپری میکنم دیگر چیزی نمانده فقط 24 ساعت و شاید کمتر.
روز زندگیم خواهد شد... در آخرین نفسهای سال 86.
و من .... منتظر آن دقایقم،
دقایقی که وجودت کلبه غم زدهام را رنگی دگر میبخشد ...ای مهربان من....
آمدنت را باهم جشن میگیریم با هم عزیز دل...21 اسفند (ساعت 22:30)
مطمئناً بهترین روز زندگیم خواهد شد...
در آخرین نفسهای سال 86.مسافر من.. لبخند بزن ... لبخند بزن مسافر من...
لبخند بزن که خندههایت را دوست دارم عزیز من.... من کی رها خواهم شد؟؟؟؟
من کی پایان انتظار را خواهم دید؟؟؟!!! به امید دیدار ...
گوش به زنگ در، آوای حرف و حدیث ستاره را بازگو میکنم. می دانم مسافر من!
تمام این مدت با زورقی شکسته روزها را طی کردی.
عزیز جانم! من خستهام از این همه دوری ... خسته شدم از این همه فاصله....
منتظرم تا شاید بی دغدغه و بی بهانه راه خانه را پیدا کنی...
من منتظرم که به کنارم بیایی. میدانی آشنای غریبم!
من در انتظار شنیدن صدای در و سلام دوباره توام. میدانم که میایی...
دقیقا از شب قبل وقتی گوشیمو نگاه کردم دیدم ساعت گوشیم به 00:00 تبدیل شد و تاریخش به 1/12/86 تغییر پیدا کرد فکر منم مشغول شد...
اولین چیزی که گفتم چه زود گذشت... به این فکر فرو رفتم که فقط یک ماه دیگه مونده تا امسالم تمام بشه...
یک ماه دیگه مونده به سال جدید ... و اینکه فقط 21 روز مونده به انتظار یکساله من...
انتظاری که تا چندین روز دیگه به پایان میرسه... یاد پستی افتادم که اسفند ماه 85 نوشتم... انگار دیروز بود... داشتم سال و شروع میکردم ...
عمرمون چه زود می گذره...از دیشب درگیرم که چه طوری گذشت با کیا گذشت ... خوب یا بد به این فکر میکردم کیا اومدن، کیا رفتن،کیا موندن و کیا...
به دوستام فکر میکردم اونایی که اومدن و ماندنیتر شدن و اونایی که از پیشم رفتن. چهرههاشون همه حرفایی که بهم زدیم رو به یاد اوردم...
اتفاقاتی که برای چندتامون به صورت مشترک افتاده بود. و دوستانی که فقط شاهد این ماجراها بودن.همای عزیزم... شادی... بهار... راضیه...فاطیما... آنیتا و ندا که این روزها از دستم کمی دلگیره.
به همه اتفاقاتی که افتاد ... لبخندها... اشکها... شادیها... یه لحظه تمام خاطرات خوب و بد از اول سال اومد جلوی چشمم... حتی اولین مهمانی که شب عید رفتیم... و همین جوری ادامه داشت..
دوران دانشگاه... دوستان دانشگاه... اتفاقاتی که افتاد. جشن تولدم... یکشنبه های نیمه رویایی و ...برام جالب بود که با پایان سال درس منم تمام شد...
فکر اینکه حالا باید چی رو شروع کنم... از کجا؟؟؟ از کی ؟؟؟!فکرم مشغول بود به اینکه چی بدست اوردم... کیو خندوندم... کی اشکش به خاطر من سرازیر شد...
خودم چقدر تغییر پیدا کردم... دلم میخواد عوض بشم... یه رویا که شاید تمام بشه... و دیگه نیمه تمام نمونه.البته فقط شاید...
الان هم دارم سعی می کنم که این اتفاق بیفته... چون قول دادم ...
روزهای اخر بهمن ماه فقط یک اتفاق ساده حتی سادهتر از یک Sms یه جورایی زندگی مو داره عوض میکنه.. همه فکر و ذهنمو مشغول خودش کرده. نوشتههاش... رویاهاش...
و من تازه میفهمم رویا چیست وبرای چه در رویا بودن انسان را غرق احساس می کند. تازه فهمیدم که رویای خود را با چه کسی قسمت کنم تا بتوانم از او یادگاری در ذهنم داشته باشم. لحظه ای که در رویای با تو بودن هستم غرق می شوم گویا در کنارم نشسته ای.وجودت را احساس می کنم و محبتت را درک ............و چه زیباست رویای با تو بودن در لحظاتی که فاصله میان ما غوغا می کند..........و چه زیباست دور بودن ما از هم در لحظاتی که با هم رویایی ساخته ایم از جنس احساس یکدیگر....
این روزها احساس غرور می کنم... به خاطر نوشتههای زیبای او.. به خاطر کسی که نمیتواند مرا با کوله باری از رویا با کوله باری از رویاهای نیمه تمامم تنها بگذارد.
به خاطر کسی که نمیتواند بنویسید از من،از رویاهای نیمه تمام در زمانی که من آنجا نباشم..
به خاطر کسی که رویاهایش بدون من معنی ندارد. کسی که در این بیقوله متروک برایم شعر میسازد... کسی که به یاد میآورد رویایی دارد که فقط از آن اوست... کسی که برای من می نویسد تا بدانم که یاد من در لحظه لحظه او جاریست...
باز کن پنجره را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد
و بهار روی هرشاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده.
باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت...
برگها پژمردند... تشنگی با جگر خاک چه کرد؟؟؟
حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی
روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد...
خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی ؟؟؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟؟؟
باز کن پنجره را...
و بهاران را باور کن.در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشتها گذشتهام..
من به بهترین بهارها رسیدهام...
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من ..
لحظههای هستی من از تو پر شده...
فریدون مشیری...
پ.ن: عمو جونم به تولدت داریم نزدیک می شیم... تولدت مبارک.
پ.ن: روزها و ساعتهای خوشی رو براتون آرزو میکنم...در اخرین روزها و ساعتهای 86 باید از کسانی که مهر و محبتشون نسبت به دیگران و من حقیر این قدر زیاده که هیچ وقت و هیچ کس نمیتونه جبرانشون کنه...یاد کنم.استاد عزیزم جناب آقای درخشنده که پاکی و صداقتش زبان زد عام و خاصه...مریم عزیزم با مهربانیهای بیکرانش و پیمان عزیز با...