|
همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... ماندهام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این میاندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟
|
* چیزهایی هست که تنها با آزمودن به کنه آن پی خواهیم برد. عشق از این مقوله است. راه دیگری برای آموختن آن نیست؛ باید عاشق شوی، و با آزمون و خطاست که میآموزیم.
* به کسی که در هم آهنگی عمیق با توست، باید آری بگویی، پیوندی همگام، الفتی سراپا، با کسی که در تو صدا میکند، در تو تحریر مییابد.... برای این آری باید به بسیاری نه بگویی، چون هرکسی، همسفر مطلوب نخواهد بود.
* عشق پیوندی است بین تو و دیگری. مکاشفه پیوندی بین تو و خودت.
* وقتی به خود عشق میورزی، احساس میکنی که مردم بسیاری را دوست میداری. و آرام آرام این فضای دوست داشتن سایرین حجیم و حجیم تر میگردد. روزی ناگهان در خواهی یافت که تمام هستی را در این فضا جا دادهای.
* پیوند طولانی را خواهانیم تا به یک شخص برای همیشه تکیه کنیم. به گونهای که نیازی به روبرویی با نبردها و مشکلات نو به نو نباشد!
* در تنهایی، خیالها میپرورانی که برقراری رابطه چه شادی وسروری برایت به ارمغان خواهد آورد. و پس از برقراری این رابطه خیالها میپرورانی که بهتر آن است که تنها باشی.
*انسان کامل هرگز ظهور نمییاد؛ چنین انسانی وجود ندارد. از این رو، مجبوری انسانهای ناکامل را دوست بداری. تو با عشق خود او را به انسان کاملی مبدل میسازی.
* هیچ مردی، زن را نمیفهمد، هیچ زنی، مرد را نمیفهمد، زیبایی باهم بودنشان همین است.
* باید درک کرد که عشق به خودی خود.... یا صرف پیوند با کسی، سعادت را بتو نمیبخشد. مگر اینکه تو خود سعادت را با خود همراه بیاوری.
* عشق در انتظار زنده است. در دیدار میمیرد. و به امری عادی نزول میکند.
* تمام پیوندها حاشیهاییاند، حتی ماندگارترین عشقها همیشه حاشیهای بودهاند. پیوندی از اینگونه، نمیتواند چیزی فراتر از این باشد، چون پدیدهای است برون از تو. میتوانی دیگری را لمس کنی. میتوانی به دیگری عشق بورزی.ولی ناتوان از آنی که "او" باشی و دیگری نیز ناتوان از آن است که "تو" باشد.
عشق بورز نه بخاطر ایجاد پیوند بین دو شخص ایستا، عشق بورز همچون گردابی زاینده، عشق بورز همچون رقصی چنان پرتب و تاب، با حرکاتی چنان سریع که نتوان دریافت که کدام عاشق و کدام معشوق است، و رقص ادامه مییابد ژرفتر و ژرفتر، رقصندهها محو میگردند و تنها رقص باقی میماند.
هرپیوند تنها آزمونی است تا تو را برای پیوند غایی، برای عشق غایی آماده سازد. این تمام آن چیزی است که مذهبی بودن را وصف میکند.
بزرگترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم. بودن بزگترین معجزه است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت میگشاید.
دوستی به پیوند میانجامد، ثابت میماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، باکدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.
اگر در شوربختی دیگری را جستجو کنی؛ پیوند حاصل، پیوندی نادرست خواهد بو. و اگر در خوشبختی دیگری را بجویی، پیوند حاصل هرگز نادرست نخواهد بود. آری در خوشبختی دیگری را بجوی.
عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل میسازد. اگر دیگری را دوست میداری، اگر میخواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود.... نه نباید او را اشباع کنی، تلاش نکن با حضور خود بگونهای او را کامل کنی، دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب ازوجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.
با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند، و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.
از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست. باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است. پس وقت را در جدل، گلایه و نزاع تلف نکن. شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.
کسی را در آن واحد هم دوست داری و هم از او متنفری .... غیر از این نمیتواند باشد. وقتی تمام عشق خود را در وجود کسی خرج میکنی، طبیعی است که نفرت خود را نیز در او خرج کنی، چون عشق و نفرت دو روی یک سکهاند. عشاق در جنگند، ایشان دشمنان صمیمیاند. و انگاه که جنگ میان این دو رخت بر میبندد. عشق نیز ناپدید خواهد شد. نه! عشق بدون جنگ نمیتواند به حیات ادامه دهد.
هرگز نخواه که دیگری تغییرکند. در هر پیوندی تغییر را از خود آغاز کن.
از پیوند با مردم گریزی نیست، اما هیچ پیوندی خوشبختی را به تو ارزانی نمیدارد... چه خوشبختی هرگز از برون نمیآید. خوشبختی هماره از درون سوسو میزند، هماره از درون جاری میشود.