کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.....

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت .

من نمی دانم که چرا می گویند. اسب حیوان نجیبیست .

کبوتر زیباست . و چرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد . چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید .

واژه را باید شست واژه باید خود باد؛واژه بایدخود باران باشد...........

دوستان عزیزم سلام. با اینکه بعضی از دوستان لطف کردن و نظر دادن و گفتن بهتره از دیگران ننویسم . ولی .....

چون بعضی از شعر ها رو خیلی دوست دارم . به خاطر همین تو وبلاگم قرار می دم که شما هم بخونید .

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دوست داشتن ( از کتاب اسیر)

امشب از آسمان دیدة تو

 روی شعرم ستاره می بارد

 در زمستان دشت کاغذها

 پنجه هایم جرقه می کارد

 شعر دیوانة تب آلودم

 شرمگین از شیار خواهش ها

 پیکرش را دوباره می سوزد

 عطش جاودان آتش ها

 آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پایان راه ناپیداست

 من به پایان دگر نیاندیشم

 که همین دوست داشتن زیباست 

 از سیاهی چرا هراسیدن

 شب پر از قطره های الماس است

  آنچه از شب به جای می ماند .

 عطر خواب آور گل یاس است .

 آه بگذار گم شوم در تو

 کس نیاید دگر نشانة من

 روح سوزان و آه مرطوبت

 بوزد بر تن ترانة من

 آه بگذار زین دریچه باز

 خفته بر بال گرم رویاها

 همره روزها سفر گیرم

 بگریزم ز مرز دنیاها 

 دانی از زندگی چه می خواهم

 من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

 

زندگی گر هزار باره بود

 بار دیگر تو ، بار دیگر تو

 آنچه در من نهفته دریایی است

 کی توان نهفتنم باشد

 با تو زین سهمگین توفان

 کاش یارای گفتنم باشد

 پس که لبریزم از تو ، می خواهم

 بروم در میان صحرا ها

 بر بسایم به سنگ کوهستان

 تن بکوبم به موج دریاها

 آری آغاز دوست داشتن است

 گرچه پایان راه ناپیداست

 من به پایان دگر نیاندیشم

 که همین دوست داشتن زیباست ....

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

فروغ ، در واپسین روزهای عمرش ، مثل کسی که وقوع حادثه ای به وی اخطار شده باشد ، نگرانی عجیبی داشت و می گفت : می ترسم زودتر از زمانی که فکر می کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و متأسفانه همین طور هم شد . ساعت 4 بعد از ظهر روز 24 بهمن ماه 1345 ، هنگامی که با قلبی انباشته از امید ،  با جیپ گلستان فیلم ، از خانه اش قصد رفتن به استودیو را داشت ، ناگهان مینی بوس حامل دانش آموزان دبستان شهریار قلهک ، جلویش پیچید . برای پیشگیری از تصادف و برای آنکه مبادا به بچه های معصوم آسیبی برسد ، به سمت راست راند و از جادة اصلی منحرف شد . با این حال نتوانست از برخورد اتومبیل با مینی بوس جلوگیری کند . جیپ به بدنة مینی بوس خورد . بر اثر ترمز شدید ، سر فروغ با شیشه جلو برخورد کرد وبینی او از وسط شکاف برداشت . شدت ضربه در حدی بود که در اتومبیل باز شد ، فروغ و یکی از کارکنان گلستان فیلم، که سرنشینان اتومبیل بودند ، به بیرون پرت شدند . سر فروغ ، هنگام پرت شدن به بیرون ، به در ماشین گرفت و قسمت چپ صورتش به سختی آسیب دید . آنگاه با سر به جدول حاشیه خیابان خورد و سرش شکست . او را بلافاصله به بیمارستان بردند . اما ..... چه فایده ؟ فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت ...... .

 

اولین کار فروغ در استودیو گلستان ، مونتاژ فیلم « یک آتش » بود . تا جایی که در سال 1337 ، ظاهراً در فروردین و به احتمال قوی تر در اردیبهشت ماه حفاران چاه نفت شماره 6 اهواز ، هنگام کار به رگه ای از گاز برخوردند ، گاز مشتعل شد و مدت 70 روز می سوخت و در این مدت ، گلستان از آن آتش سوزی ، بیش از 1500 متر فیلم گرفت ، که بعد از اشتغال فروغ درگلستان فیلم ، قرار شد وی آنها را مونتاژ کند و فروغ ، با وجودی که پیش از آن ، شناخت چندانی از سینما نداشت ، چنان با دقت شات های فیلم را به همدیگر پیوند داد که آن فیلم ، در سال 1341 ، در دوازدهمین جشنواره فیلم های کوتاه و مستند و نیز ، موفق به اخذ مدال طلا و نشان برنز شد . 

 

گلستان ، به دلیل عشق ، علاقه ای که در فروغ می دید برای مطالعه و بررسی جهت تأسیس تشکیلاتی جهت تهیه فیلم های مستند به انگلستان فرستاد و فروغ پس از بازگشت از این سفر ، نخستین کوشش های خود را در زمینه فیلمبرداری شروع کرد .

 

در سال 1339، موسسه ملی فیلم کانادا ، ساخت فیلمی پیرامون مراسم خواستگاری در ایران را به گلستان فیلم سفارش داد که فروغ به ایفای نقش در آن پرداخت .

 

در سال 1341 ، هنگامی که ابراهیم گلستان سعی داشت فیلم دریا را بر اساس یکی از نوشته های صادق چوبک بسازد ، فروغ ، ضمن تمام همکاری های دیگرش در تهیه فیلم ، در آن بازی کرد که البته آن فیلم هرگز تمام نشد .

 

فروغ ، یکبار در بهار و یک بار در پائیز سال 1341 برای تهیه فیلمی با عنوان خانه سیاه است ، به تبریز رفت ، پرسوناژهای این فیلم ، که به سفارش انجمن حمایت از جذامیان ساخته شد ، همه از جذامیان آسایشگاه بابا باغی تبریز بودند .

 

فروغ عقیده داشت : زندگی برای جبران نقص هاست و شاید به اعتبار همین دیدگاهش بود که هرگز نخواست مثل بقیه زنان همسن و سالش زندگی کند و چون شعر برایش دریچه ای بود که وی را به جهان هستی مرتبط می ساخت . میان شعر و زندگی ، شعر را انتخاب کرد.

 

فروغ ، در کنار پرداختن به هنر و خلاقیت خود ، اگر دغدغه ای داشت ، فقط فرزندش بود ، او پسرش را در کنار هنرش می خواست و هنرش را در کنار پسرش و برای سرپوش گذاشتن بر دغدغه هایش ، سعی داشت با پناه بردن به دلبستگی ، خود را از اندیشه های اندوهناک جدایی از پسرش نجات دهد ، با ا ین حال ، احساسات و عواطف مادرانه ، همچنان در فروغ می جوشید ، موج می زد ، کسی را می خواست تا عطوفت مادرانه اش را به پای او بریزد و به این جهت ، در سال 1341 ، وقتی برای فیلمبرداری از جذامخانه و تهیه فیلم خانه سیاه است ، به مشهد رفته بود ، حسین فرزند زن و مردی جذامی راکه در کنار والدینش می زیست ، به فرزند خواندگی پذیرفت . او را با خودش به تهران آورد و کوشیدکه با حضور او ، جای خالی فرزندش را در کنار خود پرکند و همان وقت ها یا شاید کمی بعد در این باره گفت :« فکر و غصه کامی راحتم نمی گذاشت . مرا از درون می تراشید و می کشت . حسین که آمد ، آرام تر شدم . اصلاً گاهی توی صورت این پسرک ، کامی را می بینم . وقتی دستش را در دست می گیرم و یا موهایش را نوازش می کنم . نمی توانم فکر کنم حسین است یا کامی . فقط احساس می کنم پسرم است .»

 

فروغ بعد از آنکه حسین را نزد خودش آورد ، دلبستگی عجیبی به پدر و مادر جذامی و خواهر او مرضیه ، پیدا کرد و طی چند سالی که حسین نزد او بود ، بیش از صد نامه برای نور محمد منصوری ، پدر حسین نوشت .

 

گوشه ای از یکی از نامه هایی که فروغ برای نور محمد نوشت :

 

« آقای نور محمد عزیز

 

متاسفم که مدت درازی نتوانستم برای شما نامه بنویسم ، امیدوارم که ناراحت نشده باشید . آنقدر گرفتارم و کار سرم ریخته که فرصت نفس کشیدن ندارم ، اغلب در مسافرت هستم و وقتی هم به تهران باز می گردم ، در اداره کار می کنم ، من اگر نامه نمی نویسم ، شما نگران نشوید.

 

به هر حال بدانید تا وقتی زنده هستم مثل یک مادر از حسین مراقبت می کنم . او آنقدر حالش خوب است که من گاهی اوقات به او حسودی می کنم . یک هفته است مدرسه اش تعطیل شده . کلاس سوم را هم تمام کرده ، با کارنامه خوب و انشاالله سال دیگر به کلاس چهارم می رود ، قدش بلند شده ، مردی حسابی شده است . مدتی که من نبودم حسین پیش مادرم بود و با برادرهایم آنقدر خوش گذرانده بود، که حالا دیگر، خیال برگشتن هم ندارد مادرم هم خیلی او را دوست دارد ، حتی بیشتر از اندازه ای که مرا دوست دارد . به هر حال ، حالش خوب است خوب تر هم خواهد شد. چون حالا دیگر مدرسه اش تمام شده و بازی و شیطانی از صبح تا شب ، چاقش خواهد کرد . برای من نامه بنویسید . امیدوارم سال دیگر یا عید ، بتوانم سفری به مشهد بکنم و به دیدن شما بیایم . امیدوارم وضع شما بهتر شده و زندگی راحت تری داشته باشید. همیشه نگران شما هستم و متأسفم که کاری جز آنچه تا به حال کرده ام ، از دستم بر نمی آید ..... »

 

در بخشی ا زیک نامة چهار صفحه ای دیگر، فروغ خطاب به نور محمد نوشته است : « انشاالله وقتی حسین بزرگتر شد و تحمل بیشتری پیدا کرد ، همه جیز را به او خواهم گفت و آنوقت ، اگر خواست میتواند برگردد نزدشما ، حسین بچه خوبی است و من ، از او راضی هستم ، فقط بعضی وقت ها شیطنت می کند که هیچ کس نمی تواند جلویش را بگیرد . چند وقت پیش شیشه ماشین یکی از همسایه ها را با سنگ شکسته بود و پاسبان آمده بود و می خواست او را به کلانتری ببرد . خلاصه ، رفتم سیصد تومان خسارت دادم تا آزادش کردند . البته ، مهم نیست . بچه است و شیطنت کردن برای او طبیعی است .

 

این ها را می نویسم تا بدانید که میان او و پسر خودم هیچ فرقی نمی گذارم .»

 

این روحیه ، رومانتیک است ؟ سوزناک است ؟ هرچه هست این فروغ است . فروغی که بی هراس از  جذام ، بی آنکه جذامی را زشت و چندش آور ببیند ، با آنها زندگی می کند و چنان رابطه ای با آنها برقرار می کند که گویی تنها کس و کار آنهاست . سرانجام ، فروغ پسر بچه یک جذامی را به فرزندی انتخاب ..... .

 

 پسرک ، در سایه محبت ها و مواظبت های فروغ پروبالی گرفت ، فروغ برایش بهترین لباس ها را می خرید . به درس و مشقش می رسید و با کتابخوانی و نقاشی ، به زندگی پسرک معنی می داد .

 

درباره زندگی خصوصی فروغ ، داوری ها کرده اند . داوری هایی از سر مهر یا کین ، یکی پدر را محکوم کرده است ، یکی همسر را ویکی آن یگانه ترین یار را ....

 

راست است که فروغ در زندگی کوتاهش رنجها برد وسختیها کشید . اما اینها ربطی به این وآن ندارد فروغ آگاهانه وبه دلخواه خود راهی را انتخاب کرد که باید انتخاب می کرد . فراموش نکنیم این سخن دردمندانة راکه : هنر شهادت است وآنکس که به کار هنری می پردازد  ،  شهادت را می پذیرد :

 

تا نه داغی بیند

 

کس به دوران ، نه جراغی بیند

 

یا

 

باید از چیزی کاست

 

تا به چیزی افزود

 

مسأله همین است. اگر بخواهی شاعر باشی ، باید خودت را قربانی شعر کنی و ..... فروغ ، آگاهانه راه بی برگشت شعر را برگزید و برای اینکه زندگیش را وقف شعر کند تهی دستی ، سرشکستگی و دوری از خان و مان و فرزند را به ناچار تحمل کرد ، اما تسلیم سرنوشت کور نشد . کوشید تا از من محدود خود رها شود و شعرش فراتر از بیان غرایز و احساس های فردی باشد .

 

فروغ ، همان وقت هایی که فیلم خانه سیاه است را ساخته بود ، طی یک مصاحبه گفت : « این فیلم ، برای من تجربه و آزمایشی بود ازخودم » .

 

فیلم خانه سیاه است درسال 1342 (1964 میلادی ) جایزه بهترین فیلم مستند دهمین جشنواره ، که یکی از معتبرترین فستیوال های فیلم جهان است ، در چهاردهمین دوره اش ، شعار خود را از فیلم خانه سیاه است برگزید : دنیا زشتی ندارد و جایزه بزرگ خود برای فیلم های مستند را به نام فروغ فرخزاد نامگذاری کرد تا ادای حرمتی باشد نسبت به او . بولتن جشنواره نیز ، صفحات متعددی رابه شرح زندگی و آثار فروغ اختصاص داد و جایگاهش را در شعر و نبوغ جسورانه اش را در کار سینما ستود و سپس تلویزیون آلمان ، برنامه ویژه ای را به فروغ اختصاص داد . تهیه کننده برنامه ، اواهوفمن ، که برنامه سری فیلم های بزرگ تاریخ را برای تلویزیون آلمان می ساخت ، ابتدا با استفاده از عکس هایی که از فروغ و فیلمش داشت ، درباره او حرف زد ، پس با امیر فرخزاد ( پزشک و جراح ایرانی مقیم آلمان ، برادر فروغ) و دو تن از منتقدان سینمای آلمان دربارة زندگی و آثار فروغ مصاحبه کرد و در پایان فیلم خانه سیاه است ، با صدای فروغ وزیرنویس آلمانی به نمایش گذاشته شد .

 

فروغ ، در همان سالی که خانه سیاه است را ساخته بود ، بار دیگر ، با موضوع تهیه یک روزنامه ، فیلمی برای مؤسسه کیهان ساخت ودر بهار سال بعد ، فیلمنامه ای نوشت که در آن سعی کرده بود زندگی حقیقی زن ایرانی را نشان بدهد . اما این فیلمنامه که بالغ بر 1000 صفحه می شد و فروغ برای نگارشش از زندگی خصوصی خود الهام گرفته بود ، به مرحله تولید نرسید ، فروغ که تقریباً در همة زمینه های هنری استعداد شگرفی داشت و از طبع آزمایی در رشته های مختلف نیز بدش نمی آمد . بعد از تجربه کردن سینما و کسب موفقیت هایی در آن ، به تئاتر روی برد و در دیماه 1342 ، در نمایشنامه « شش شخصیت در جستجوی نویسنده » نوشته نمایشنامه ژان مقدس ، نوشتة برناردشاو را که حکایت زندگی ژاندارک است ، به فارسی برگرداند وعلاقمند بود خودش نقش ژاندارک را بازی کند و همچنین سیاحت نامه هنری میلر در یونان را با عنوان « ستون سنگی ماروس » به فارسی ترجمه کرد که فقط خبرش در صفحات هنری مطبوعات به چاپ رسید و از چاپ یا اجرای آنها ، هنوز خبری نشده است . و نیز ، در همان سال ، چاپ سوم مجموعه  شعر « اسیر» ش به بازار کتاب عرضه شد .

 

در سال 1343 ، پس از انتشار آخرین مجموعة شعرش  ، تولدی دیگر ، و همچنین گزینه ای از اشعار کتاب های سابقش ، در ساخت فیلم خشت و آئینه ، ابراهیم گلستان را به عنوان دستیار ، یاری داد و در تابستان همان سال ، راهی اروپا شد و از آلمان ، فرانسه و ایتالیا دیدن کرد . تولدی دیگر ، که در زمان اوج فعالیت های سینمایی و تئاتری فروغ منتشر شد ، حادثه ای قابل اعتنا در شعر امروز ایران بود و نشان داد مطالعات و سفرهای فروغ در تشکل یافتن اندیشه اش و پیدا کردن تفکر و زبانی مستقل بی تأثیر نبوده است .

 

در سال 1344 ، سازمان یونسکو ، فیلمی نیم ساعته از زندگی فروغ ساخت و بلافاصله پس از آن ، برتولوچی ، کارگردان موج نوی سینما ، به پاس شعر و هنر فروغ که حالتی جهانی پیدا کرده بود ، به ایران آمد و فیلمی 15 دقیقه ای از زندگی وی ساخت .

 

نمایش آن فیلم ها در سطح جهان ، شهرت و فرصت دیگری برای فروغ فراهم ساخت . از جمله فستیوال سینمای مؤلف ( در شهر پزارو ) از فروغ خواست تا به سوئد برود و در آن کشور فیلم بسازد ، که فروغ این پیشنهاد را پذیرفت به اضافه اینکه ناشرانی از کشورهای آلمان ، سوئد ، انگلستان و فرانسه پیشنهاد کردند ترجمه و چاپ اشعارش را داده بودند و بدش نمی آمد اشعارش ترجمه و در آن کشورها چاپ شود.

 

فروغ ، در همان روزهایی که از تب و تاب دوری فرزندش می سوخت ، تصمیم گرفت به ایتالیا برود و رفت . بهانه اش درس خواندن بود  ، اما در واقع می خواست خود را از محیطی  که اسیر آن شده بود ، رها سازد .

 

حاصل این سفر که گویا 14 ماه به طول انجامید . شناخت وسیع و عمیقی بود که فروغ از دنیا و آدم ها پیدا کرد و مهم تر از همه اینکه خودش را بیشتر و بهتر شناخت . فهمید کیست و از زندگی چه می خواهد .

 

فروغ ، طی مدتی که در اروپا بود ، یک کتاب شعر هم با عنوان « دیوار » نوشت . که درسال 1335 از چاپ در آمد . اشعار  دیوار  هر چند از لحاظ محتوی دنباله اشعار « اسیر » بود ، ولی نموداری از پیشرفت فروغ در عرصه شعر و دست یافتنش به افق های تازه ادراک و اندیشه محسوب می شد .

 

دیوار ، وضعی را می رساند که شخص می خواهد تمام محدودیت های سنتی را در هم شکند . چرا که خود را در دنیایی از خود بیگانگی می یابد که دور برش را دیواری حصار کرده است و حال آنکه برخوردها امکان هر گونه سنت شکنی را از بین برده است .

 

فروغ ، در جریان سفرش به ایتالیا و آلمان ، زبانهای ایتالیایی و آلمانی را چنان فرا گرفت که می توانست به آن زبانها بخواند ، بنویسد و حرف بزند و بعد از بازگشت به ایران ، یکسره به مطالعه پرداخت .... او که قبلاً شش ، هفت جلد کتاب بیشتر نداشت ، کتابخانه ، مجهز و مفصلی برای خود ترتیب داد . برای خواندن حرص می زد و حافظه اش وفادار و دقیق بود . هر شعری را که می سرود ، بلافاصله از حفظ می شد . شعرش را یکجا  می گفت ، تماماً آن را می سرود . اصلا تصحیح نمی کرد ، یکباره روی ورقه ای پاکنویس می کرد . مرتب می نوشت ، یا به قول خودش کاغذ سیاه می کرد و از زبان خودش ، نقل کرده اند : « حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی می خرم ، چون ارزانتر است . »

 

دو سال بعد از انتشار دیوار ، عصیان منتشر شد ، کتابی که آخرین تجربه های شاعرانه فروغ در یافتن فضاهای شعری خاص خودش نشان می داد . در حالیکه کمی قبل از آنکه عصیان به بازار کتاب عرضه شود ، یعنی از شهریور ماه 1337 ، موازات شعر ، فعالیت در زمینه سینما را نیز شروع کرده و در گلستان فیلم ، که مدیریتش را ابراهیم گلستان به عهده داشت ، مشغول کار شده بود . آن موقع ، فروغ فقط 23 سال سن داشت و با این حال ، به پشتوانه هوشمندی و هوشیاری فوق العاده اش ، که ته مایه ای نیز از کوشش و کنجکاوی به آن آمیخته بود ، به زودی توانست جای شایسته ای در سینما برای خود باز کند .

 

 فروغ ، مادر بود . مادرانه فکر می کرد و کامی را می خواست و به موازات احساس فرایندة مادری ، شاعری نیز در درونش راه می بافت و شاید بتوان گفت مادری و شاعری ، در کنار یکدیگر در او جوشید و رشد کرد و به سوی تکامل راه سپرد .

 

او اولین بار که در نهایت حیرت و شگفتی به این ودیعه زیبایی پنهانی درونش راه برد ، روزی بود که کامی سخت بهانه می گرفت ، گریه می کرد و آرام نمی شد . فروغ بی اختیار و خارج از خود ، بر وزن لالایی شعر می سرود و به آواز می خواند ....

 

می خواند و شعر ها در وزن لالایی می جوشید و فوران می زد . در گرما گرم این خلق و آفرینش بود که خودش ناگهان دریافت دارد شعر می سراید و همان جا بود که خود شاعرش را کشف کرد و ساکت ایستاد .

 

فروغ ، پیش از آنهم ، از سیزده ، چهارده سالگی شعر گفته بود ، اما فروغ شاعری که در کنار فروغ مادر داشت شکل می گرفت ، چیز دیگری بود . فروغ ، بعد از احساس نابی که هنگام لالایی خواندن برای فرزندش کامیار ، پیدا کرد ، بارها با این و آن دربارة جوشش درونی خود حرف  زد . حتی بیت هایی از آن لالایی ، بعداً یادش آمد و آنها را در دفترچه ای نوشت . اما چه فایده ، چون بعد از طلاق ، حتی بچه ای را که آن لالایی به خاطرش سروده شده بود ، از فروغ گرفتند و وی مجالی نیافت تا برای دیگر ، آن لالایی ها را برای پسرش بخواند . نه تنها کامیار از او گرفتند ، بلکه حق دیدارش را نیز به او ندادند .

 

فروغ ، برای دیدن فرزندش ، به هر کاری که ممکن بود ، دست زد ، بارها سر راه شاپور را گرفت و گریست . دست به دامن مادر شاپور شد و گریست . چندین نامه برای شاپور نوشت و التماس و زاری کرد . اجازه خواست تا کامی را ببیند . حتی تهدیش کرد که اگر اجازه دیدن کامی را به او ندهد ، به دادستانی شکایت می کند .

 

با این حال ، کسی اجازه دیدن فرزندش را به او نداد . بعد ها ، به خواهرش پوران ، گفت :« اولین باری که به دیدن کامی رفتم و مادر شاپور اجازه نداد ببینمش . می خواستم خودم را بکشم . بعد ، توی خیابان به راه افتادم ، این قدر راه رفتم و پرسه زنان خیابان ها را طی کردم . یک وقتی به یک میدان کوچکی رسیدم به خودم آمدم ، آنجا را اصلاً نمی شناختم . نمی دانستم در کجای تهران هستم . غروب یک روز پائیزی بود . احساس کردم خیلی گرسنه ام . وسط آن میدان کوچک ، باغچه ای بود ، با حاشیه سیمانی روی حاشیه نشستم . به زودی دیدم مردهایی جمع شدند و به تماشا و متلک پرانی ایستادند . برخاستم و با تاکسی به خانه برگشتم .... بعدش دیگر یادم نیست . وقتی بیدار شدم صبح شده بود و بالش زیر سرم ، خیس خیس بود . انگار در بی خبری تمام شب گریه کرده بودم . »

 

بدتر از همه اینکه « در ذهن ساده و زود باور بچه ، به تبلیغات شومی دست زدند و از فروغ دیوی ساختند . چنان دیوی که کامی وقتی او را می دید ، فرار می کرد .... و وقتی یکبار فروغ به دنبال کامی در مدرسه رفته بود ، وقتی کامی فریاد زد : برو ، تو مادرم نیستی ، حالش به هم خورد ، قلبش گرفت و همانجا ، در کنار پیاده رو در جوی آب افتاد ...

 

فروغ همیشة خدا دلش پیش کامی بود . چادر سر می کرد و می رفت جلوی مدرسه تا پسرش را ببیند .... خودش می گفت : بسیار شب ها ناگهان از خواب می پرم ... خواب کامی را می بینم . در خواب هایم همیشه رنگش زرد و لباس هایش پاره پاره است . تا مرا می بیند . به آغوشم می پرد و فریاد می زند : فروغ جان ، مامانی ، مرا با خودت از اینجا ببر ..... اما وقتی می رفت جلوی مدرسه ، پسرش تا او را می دید ، می گریخت و در برابر نوازش های فروغ فریاد می کشید : نه ، برو ، تو مادرم نیستی . و فروغ تکیده ، بینوا و خسته به خانه بر می گشت . روزهای دراز در اتاق را به روی خودش می بست . با کسی حرف نمی زد و غذا نمی خورد و .... کلفت پیر او می گفت : بسیار شب ها ، خانم فریاد کشان از خواب بر می خاست . فریاد می زد کامی ، کامی کجایی ؟ و چون صدایی نمی شنید ، های های گریه می کرد . و فروغ هر وقت دچار این حالت می شد به سر کار نمی رفت ، دو شاخه تلفن را بیرون می کشید و اجازه نمی داد کسی وارد اتاقش شود . و فقط گاهی وقت ها در اتاق دربسته آواز غم انگیزی زمزمه می کرد ، بیشتر کتاب می خواند و گریه هم می کرد . »

 

از زبان تاجی احمدی ، بازیگر رادیو و دوبلور سینما ، که از دوستان نزدیک فروغ هم نیز بود ، شنیده ام : « فروغ ، اندک اندک ، وقتی دید طی سالهای دراز نه ناله هایش و نه نامه هایش تاثیری دارد ، آرام شد و همیشه با لحن غم آلودی می گفت : به سرنوشت تسلیم شده ام . اما تکیه کلام سوگندهایش ، همیشه جان بچه ام ، بود . »

 

از سرهنگ محمد فرخزاد ، پدر فروغ نقل است که : « من می توانستم از طریق قانون فرزندش را به او برگردانم ، اما او نمی گذاشت . خیلی وارسته بود . » با این حال اگر خیلی ها نوشتند « فروغ 16 سال تمام ، تا آخر عمر عاشق پسری بود ، که هرگز او را ندید » اما خود او ، طی خاطرات سفرش به اروپا ، ضمن حوادث روزهای قبل از سفر نوشته ، « نزدیک ظهر ، برای دیدن پسرم از خانه بیرون رفتم . اما نتوانستم او را پیدا کنم . از این دیدار وحشت داشتم . وقتی به خانه مراجعت کردم ، بر خلاف انتظارم او را دیدم که کنار میز نشسته و با پدر و مادرم مشغول خوردن غذاست .... با دستهایش صورتم را نوازش کرد و من حس کردم چیزی در وجودم در حال گداختن و تکه تکه شدن است . آن وقت کنارش نشستم . دست هایم یخ کرده بود . وقتی فکر می کردم مدت درازی دست هایم دست ها ، صورت و پیشانی او را لمس نخواهند کرد ، مثل این بود که دردی وحشی و عنان گسیخته به سر تا پای وجودم چنگ می زد . بعد از نهار با هم روی تخت دراز کشیدیم و من ، مثل همیشه ، برای او قصه گفتم . در آن حال ، فکر می کردم ، چه کسی برای او لباس های قشنگ خواهد دوخت . چه کسی او را به قدر من دوست خواهد داشت ؟ »

 

و اما .... باید حرف های کامیار ، یادگار مورد علاقه فروغ را نیز شنید : « .... دیدارهای من و فروغ ، خیلی کم بود . اون هم در زمانی بوده که من خیلی کوچک بودم . بعدش ... در دوره دبیرستان ایشون رو خیلی کم می دیدم . یعنی نشد که ما تماسی داشته باشیم ... مساله ای که باعث جدایی ما شد ، یه مقدار شاید حساسیت بابام بود که باعث شد من اصلاً ایشون رو ندیدم ... مسایل زندگی نگذاشت که ما با هم خو بگیریم ...  نه اینکه به اصطلاح پز بدم . ولی خوشم میاد که پسر فروغم . »

 

فروغ ، تا سال ها بعد از جدایی و محروم ماندن از دیدار فرزندش ، کماکان دلواپس وی بود . او حرف هایی داشت که می خواست به گونه لالایی در گوش پسرش بسراید و چون امری محال بود ، آنها را نوشت و به چاپ سپرد . با این امید که روزی کامیار آنها را بخواند :

 

این شعر را ، برای تو می گویم

 

در یک غروب تشنه تابستان

 

در نیمه های این ره شوم آغاز

 

در کهنه گور این غم بی پایان

 

این ، آخرین ترانه لالائی است

 

در پای گاهواره خواب تو

 

باشد که بانگ وحشی این فریاد

 

پیچد در آسمان شباب تو

 

بگذار سایه من سرگردان

 

از سایه تو دور و جدا باشد

 

روزی به هم رسیم ، که گر باشد

 

کس بین ما نه غیر خدا باشد

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

 

پیشانی فشرده ز دردم را

 

می سایم از امید بر این در ، باز

 

انگشت های نازک و سردم را

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

 

بر طعنه های بیهوده ، من بودم

 

گفتم که بانگ هستی خود باشم

 

اما دریغ و درد که « زن » بودم

 

چشمان بی گناه تو چون لغزد

 

بر این کتاب در هم بی آغاز

 

عصیان ریشه دار زمان ها را

 

بینی شکفته در دل هر آواز

 

اینجا ، ستاره ها همه خاموشند

 

اینجا ، فرشته ها همه گریانند

 

اینجا شکوفه های گل مریم

 

بی قدرتر ز خار بیابانند

 

اینجا ، نشسته بر سر هر راهی

 

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

 

در آسمان تیره نمی بینم

 

نوری ز صبح روشن بیداری

 

بگذار تا دوباره شود لبریز

 

چشمان من ز دانه شبنم ها

 

رفتم ز خود که پرده براندازم

 

از چهر پاک حضرت مریم ها

 

بگسته ام ز ساحل خوشنامی

 

در سینه ام ستاره توفان ست

 

پرواز گاه شعله خشم من

 

دردا ، فضای تیره زندانست

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

 

پیشانی فشرده ز دردم را

 

می سایم از امید ، بر این در ، باز

 

انگشت های نازک و سردم را

 

با این گروه زاهد ظاهر ساز

 

دانم که جدال نه آسان ست

 

شهر من و تو ، طفلک شیرینم

 

دیری ست کاشیانه شیطانست

 

روزی رسد که چشم تو با حسرت

 

لغزد بر این ترانه درد آلود

 

جویی مرا درون سخن هایم

 

گویی به خود که مادر من او بود .

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خب اين هم پايان زندگي فروغ . فروغي که هميشه حضوري فروغمند داشت . بالاخره تموم شد . وقت کردم و تونستم آخر ، همش رو بنويسم . البته بايد به عرضتون برسونم که خلاصه اي از کتاب پري کوچک غمگين ، نوشته محمد رضا حسن بيگي رو براتون نوشتم که کامل نيست ، يعني قسمتهايي از کتاب رو که فکر مي کردم قشنگ بود رو نوشتم . البته واقعاً همش قشنگ بود و من به خاطر کمبود وقت نتونستم همش رو کامل بنويسم . به همين خاطر به افرادي که دوست دارن بيشتر بدونن پيشنهاد مي کنم که اين کتاب رو تهيه کنن .

مي دونيد قسمت آخر زندگي نامه رو که مي خونم ، منظورم پرده آخره ، خيلي ناراحت مي شم . فکر مي کنم به اينکه فروغ فکر مي کرد يه روز اين جوري بميره ، هر چند که بهش الهام شده بود و از همين موضوع مي ترسيد . و مي دونست ممکنه حرفي رو که يه روز  به خواهرش مي زنه (که چند خط پائين تر براتون نوشتم ) به واقعيت تبديل بشه . به اين فکر ميکنم که بعضي ها چه قسمتايي و چه سرنوشتايي دارن . فروغ سخت زندگي کرد و زماني که دنيا و زمانه داشت بر وفق مرادش پيش مي رفت ، اين اتفاق افتاده . دوست ندارم اين مطلبو بنويسم ولي ......

گوشه اي از خاطره پوران فرخزاد رو که خوندم ، ياد حرف خودم افتاده بودم که :

هميشه به مامان و خواهرم مي گم که اصلا دوست ندارم پير شم و دوران پيريم رو ببينم . آدم تا زماني که دست و پا گير نشده بايد......

و شبيه همين حرف و فروغ به خواهرش (پوران) زماني که در روزنامه خبر مرگ قمر الملوک وزيري رو شنيده بود مي گه که :

« - مي بيني که پيري چقدر وحشتناکه ؟ مي بيني قمر را به چه روزي در آورده ؟

حق با او بود . چون قمر با چشم هاي فرو رفته و صورت پرچين ، واقعاً ديگر قمر نبود ، بلکه موجودي ترحم انگيز بود .

- مي دوني . به عقيده من يک هنرمند بايد در اوج بميره ، در اوج جواني و در اوج هنر .

- و دو مرتبه گفت :

 بهترين مرگ ، مرگ آني است من هميشه از خدا ميخوام که مرا با مرگ آني و بدون درد از دنيا ببرد .»

نمي خوام ديگه از مرگ بگم ، در هر صورت هميشه با شعرهاش و کتاباش به يادش هستم و هر وقت که به سر مزارش مي رم در ظهير الدوله يا فيلمي که از اونجا گرفتم رو مي بينم ، وقتي که شعر و نوشته هاي روي سنگ قبرش رو مي خونم يه حسي بهم ميگه که خيلي مظلومانه به خاک سپرده شده و دوست دارم که الان بود ، قدرشو بيشتر مي دونستن . با اينکه نديدمش ولي يه احساس ديگه اي نسبت بهش دارم تا بقيه شاعران .

اين متن ، نوشته سنگ قبره اوست :

اينجا.....

آرامگاه ابدي و خانه فروغ است .

******

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاريکي

و از نهايت شب حرف مي زنم .

اگر به خانه من آمدي – براي من

اي مهربان چراغ بيار و يک دريچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

هر وقت مي رم سر مزارش با يک شمع و کتابش مي رم . اگر به خانه من آمدي – براي من اي مهربان چراغ بيار ولي...... دريچه........ در توانم نيست . دريچه اي که بتونه از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگره .

و در پايان ببخشيد اگه پايان اين مطلب يه خرده ناراحت کننده هست و ..... مي خوام به دوستاني که در تهران هستن يا مي تونن بيان تهران . پيشنهاد کنم که اگه دوست داشتن و مايل بودن يه روز به سر مزارش در ظهير الدوله با هم بريم . اگه مايل هستيد براي ميل بزنيد يا نظر بديد .

در مورد شعرهاي فروغ هم ، هر دفعه که به روز مي شم يکي ، دوتاشو مي نويسم . و فعلاً با دو تا از شعرهاي زيباش به روز مي شم .

و منبع اين نوشته ها :

کتاب پري کوچک غمگين ، که باز الهام گرفته از

پدر و مادر و فضاي خانه ، پوران فرخزاد

پريشادخت شعر ، م . آزاد . بوران فرخزاد

فروغ فرخزاد – خاطرات سفر اروپا

طرحي از چهره فروغ فرخزاد ، پوران فرخزاد .

خواهر من فروغ فرخزاد ، پوران فرخزاد .

طرحي از چهره فروغ فرخزاد ، نادر نادرپور .

طرحي از چهره فروغ ، طوسي حايري

طرحي ار چهره فروغ فرخزاد ، پرويز نقيبي .

خاطرات سفر اروپا ، فروغ فرخزاد ( مجله فردوسي ، سال نهم )

طرحي از چهره فروغ فرخزاد ، کاميار شاپور .

م .آزاد ( پريشادخت شعر ، صفحه 31 و 32 )

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

شعر سفر(از کتاب تولدي ديگر)

همه شب با دلم کسي مي گفت:

« سخت آشفته اي ز ديدارش

صبحدم با ستارگان سپيد

مي رود ، مي رود نگهدارش »

من به بوي تو رفته از دنيا

بي خبر از فريب فرداها

روي مژگان نازکم مي ريخت

چشم هاي تو چون غبار طلا

تنم از حس دست هاي تو داغ

گيسويم در تنفس تورها

مي شکفتم ز عشق و مي گفتم:

« هر که دلداه شد به دلدارش

ننشيند به قصد آزارش

برود ، چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش »

آه ، اکنون تو رفته اي و غروب

سايه مي گسترد به سينة راه

نرم نرمک خداي تيرة غم

مي نهد پا به معبد نگهم

مي نويسد به روي هر ديوار

آيه هايي همه سياه ، سياه

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

و در ضمن به مناسبت سالگرد سهراب که چندين روز پيش بود . دفعه بعدي با چند تا شعر سهراب به روز

 مي شم . منتظر نظراتون هستم .

نظر بديد حتماً چون برام خيلي مهمه نظراتون

نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

سلام دوستان .

من .......

پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد ‌آرام آرم .....

ببخشید یه مدت هست که نتونستم به روز بشم . می خوام ادامه زندگی فروغ رو بنویسم ولی این قدر مشغولم که نمی تونم . می رم سر کار و دانشگاه و .....

معمولا ساعت ۸:۳۰ میرم بیرون ولی تا برگردم خونه می شه ۹ شب .... پس بهم حق بدید.

بعضی از دوستان گله کردن که نیستم یا به روز نمیشم . الان هم فقط اومدم اینوبگم و برم. ولی جمعه قول میدم که به روز شم . حتماْ

با ادامه زندگی فروغ و شعرهای فروغ منتظر باشید.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

سلام ... خيلي وقته که به روز نشدم . شايد يه هفته اي بشه . ببخشيد . اين چند روزه سرگرم کلاس و ثبت نام دانشگاه بودم و وقتي مي رسيدم خونه اين قدر خسته بودم که .... .

گفتم بهتون که اين وبلاگ شاعرانست و مي خوام فقط شعر بنويسم و گهگداري زندگي نامه بعضي از شاعران که دوستشون دارم مثل فروغ و سهراب و شاملو و .....

اين سري دارم زندگي نامه فروغ رو مي نويسم . البته درچند مرحله . و بايد هم اينو بدونيد که اين متني که نوشتم . از سخنان خود فروغ يا خواهرش پوران فرخزاد هست و منبع

 نوشته ها رو در آخر براتون مي نويسم .

اميدوارم که خوشتون بياد .

فروغ فرخزاد در 15 ديماه 1313 درتهران به دنيا آمد و از همان ابتداي کودکي« با آن موهاي طلايي فرفري ، چشم هاي درشتي که سپيديش بيش از تيره گيش بود و با لب هاي درشتي که زيبايي خاصي داشت ، در واقع هميشه دو نفر بود .

 فروغ بسيار پر حرکت ، شيطان و بي آرام بود . عجيب آزار مي داد . در مدرسه هم که بود با بچه ها نمي جوشيد . اغلب بچه ها با او بد بودند و مي زدنش و او در مقابل فرياد مي کشيد . فضول بود و در همه جا را باز مي کرد . حتي توي کاغذها و کتاب هاي بابا هم سرک مي کشيد و جستجو مي کرد و براي اين کار ، کتک مي خورد ، فروغ يک چهره ديگـر هم داشت . فروغ غم زده ، بهانه گير ، لجـوج و حساسي که به کمتـرين بهانه ، ساعت ها با صـداي بلند گـريه مي کرد و خانه را روي سرش مي گذاشت . عاشق قصه بود . پدر بزرگ قصه هاي قشنگي مي دانست و فروغ يک لحظه او را آرام نمي گذاشت . به قصه ها گوش مي داد و دچار ماليخولياي خاصي مي شد .  »

محيط خانوادگي فروغ

پوران ، خواهر بزرگتر فروغ ، روايت کامل و گويايي از محيط خانوادگي اش دارد و مي گويد : « چهره پدرم هميشه از يک خشونت عجيب مردانه پر بود . او تلخ تلخ ، سرد سرد ، و خشن خشن بود . يک سرباز واقعي ، با يک چهره قرار دادي ، يا بهتر بگويم با يک ماسک فرار دهنده و هميشه همين طور بود . به محض اينکه صداي مهميز چکمه هايش بلند مي شد ، همه ما از حالي که بوديم بيرون مي آمديم و خودمان را از ديدرس و دسترس او دور مي کرديم . ولي همين پدر خشن که ما را ، حتي با صداي پاهايش فراري مي داد ، گاهگاهي که به خود مي آمد ، و ماسک از چهره اش فرو مي افتاد ، با شديدترين احساسات ، ما را در آغوش مي گرفت و زيباترين اشک ها از گوشه چشمانش سرازير مي شد . پدر ، عاشق شعر بود و  جز مطالعه ، هيچ سرگرمي ديگري نداشت . او همه عمر به دنبال کشف و تحقيق بود و تمام خانه را به کتابخانه تبديل کرده بود . »

مادر فروغ اما ، زني ساده دل و لبريز از خوبي بود که در گذشته ها مي زيست و بهاي زيادي به سنت هاي مقدس مي داد : « مادر يک زن به تمام معني بود . زني ساده دل ، کودک وار و خوش باور . زني که قدرت شناخت بدي ها را نداشت و همه دنيا و آدم هايش را درقالب خوب و خوبي  مي ديد . زني آويخته به تمام سنت ها و قراردادها . »

فروغ چهارمين فرزند سرهنگ محمد فرخزاد بود و چهار برادر و دو خواهر ، به نامهاي فريدون ، امير مسعود ، مهرداد ، مهران ، پوران و گلوريا داشت و در کنار اين خانواده پر جمعيت ، مادر بزرگي هم بود که قصه هاي قشنگ مي دانست و فروغ يک لحظه او را آرام نمي گذاشت .

تمام سالهاي کودکي فروغ در آن جمع و در خانه اي قديمي گذشت . خانه اي با ايوان بلند و هشتي تاريک ، حياط پر از گل و گلدان ، حوضي با ماهي هاي رنگارنگ و عطر اقاقي که در کوچه مي پيچيد و غرايز خفته را در دل هاي جوان بيدار مي کرد .

« فروغ حتي وقتي 30 ساله شده بود ، باز هم بچه ها رفتار مي کرد . روي دوش مادر سوار مي شد ،کاغذ پاره مي کرد . او در تمام عمرش يک بچه بود . بعضي وقت ها جدي بود و بعضي وقت ها مثل يک بچه پنج ساله .» و شايد هم با در نظر گرفتن همين جنبه ها و جهات شخصيت فروغ بوده که م . آزاد گفته است :« فروغ کودک بود ، کودک زيست و کودک ماند و شعر و زندگي او ، شعر معصوميت ، پاکي و پاکدلي است . » و اين حرف هم اغراق نيست ، زيرا هميشه  از لابلاي اشيا و لوازم مربوط به دوره بچگي ، در جستجوي زمان گمشده کودکي بود و خودش گفته : « خيلي چيزها وجود دارد که با وجود جنبه خنده آور ظاهرش ، مرا به شدت تکان مي دهد . هنوزم که هنوزه دفترچه هاي مشق کلاس دوم و سوم دبستانم را دارم تمام ثروت من را کاغذهاي باطله اي تشکيل مي دهد که در طول سالها جمع کرده ام و به هر کجا که مي روم ، همراه مي برم . کاغذهايي که دست دوستانم روزي بر آن نشانه اي نقش کرده ، خطي کشيده و يا تصويري طرح کرده است . از ديدن هر يک از آنها ، به ياد يکي از روزهاي از دست رفته زندگيم مي افتم و مثل اين است که دوباره همه چيز برايم تجديد مي شود . »

دوره نوجواني

فروغي که هنگام تحصيل در دبستان از در و ديوار بالا مي رفت ، و مثل شيطانک ، با کارهايش ديگران را به خنده مي انداخت ، « در آستانه بلوغ ، ناگهان آرام و تودار شد . به درون پناه برد . غم زده شد و گوشه گير » و خواهرش پوران گفته است : « تا سيزده ، چهارده سالگي اصلاً با يکديگر نمي ساختيم و لحظه اي از سوء و نزاع ها آرام نبوديم . اما وقتي بالغ شديم ، ناگهان هر دو دچار تغييرات شگرفي شديم . او خاموش ، متفکر و آرام شد و من شيطان ، پر حرکت و بي آرام . البته ، او پس از بلوغ نيز حالتي يکنواخت و ثابت نداشت . گاهي سخت آرام و مهربان بود و گاه وحشتناک ناسازگار مي شد . فروغ تا چهارده ، پانزده سالگي ، خيلي زشت بود و اين زشتي ظاهر رنجش مي داد . وقتي کم کم پسرها براي ما مساله اي شدند ، حسادت پنهاني و تلخي ميان ما به وجود آمد . من آنوقت ها زيباتر از فروغ بودم و فروغ حسادت مي کرد و رنجم مي داد . »

پوران فرخزاد ، درباره زندگي خود و خواهرش فروغ ، طي سالهاي دوره نوجواني نوشته است : « ... از سالها پيش ، درختان اقاقيا ، دو طرف جوي آبي که از حياط منزلمان مي گذشت ، ايستاده بودند . زمستان ها خشک و بي بار مي شدند و هر بهار از خوشه هاي سپيدشان بوي بهشت بر  مي خواست .

من و فروغ ، بعد از ظهرها ، پايمان را در جوي آب دراز مي کرديم و خوشه هاي سپيد اقاقيا را پرپر مي کرديم و روي آب مي ريختيم . گنجشک روي شاخه ها جيک جيک مي کردند . خواهر کوچکم در تختخوابش چرت مي زد . دوره گردها در کوچه داد مي زدند و مادرم در آشپزخانه آواز ميخواند . ولي ما همچنان به بازي خود ادامه مي داديم . فروغ با چشم هاي بسيار درشت و متفکرش به گل هاي پرپر نگاه مي کرد و من بدون انديشه ، گلهاي پرپر را به آب مي دادم . گاه مادرم سرش را از پنجره آشپزخانه بيرون مي آورد و داد مي زد :

-         بچه ها ، چکار مي کنين ؟ مگه صد دفعه نگفتم گلارو نکنين !

دستهاي ما فوراً از کار مي افتاد . من سرم را از مادرم مي دزديدم و فروغ مي گفت :

-         مامان ، ما داريم با گلا بازي مي کنيم .

مادر باز مي گفت :

-         خيلي خوب ، پس سرو صدا نکنين به خاک هم دست نزنين .

آنوقت ما گلهاي پرپر شده را روي گلدان بزرگي که برادرم گنجشک مرده اي را در آن چال کرده بود ، مي ريختيم و هر دو با هم به عادت بزرگتر ها روي گور آن گنجشک مرده گريه ميکرديم . بعد از مدتي فروغ با پنجه هايش گلهاي سپيد را لمس مي کرد و با آهنگ شيريني  مي گفت :

-         انگار گل سفيد مال روي قبره .

در آن سالهاي نارنجي ، در آن سالهايي که گويي خورشيد جاودانه بر زندگي ما مي تابيد . عيد مظهر زيبايي ، جنبش و زندگي بود . من و فروغ ، شب ها در بسترهايمان دعا مي کرديم که عيد زودتر از راه برسد ....

ما با هم بزرگ شديم و با هم به مرحله بلوغ رسيديم . يکي دو سال تفاوت سني آنقدر مهم نبود که بتواند بين ما ديواري به وجود بياورد .

فروغ ، هر قدر بزرگتر مي شد ساکتر و آرام تر مي شد . چشم هاي بزرگ او که هميشه مملو از تحير بود رفته رفته تغيير شکل مي داد و از غمي گنگ و مجهول پر مي شد . هميشه جور عجيبي نگاه ميکرد . جوري که انگار در ماوراء اين زندگي ، زندگي ديگري را مي بيند . زندگي دور ،گنگ و مجهولي راکه در غبار غوطه ميخورد و پنهان و آشکار مي شد .   فروغ ، که گويي هميشه از عظر اقاقيا مست بود ، باز پاهايش را در جوي آب دراز مي کرد ، گلهاي سپيد را پرپر مي کرد و مي گفت :

-         خواهر ، تو مي توني به من بگي که عشق چيه ؟

و من که مست تر از او بودم ، مي گفتم :

      - عشق ؟ عشق بايد يه چيزي باشه مثل بهار ، يا مثل توفان ! »

آنوقت فروغ چشم هاي براقش را که هميشه به نقطه اي خيره بود ، روي هم مي گذاشت و زمزمه کنان

 مي گفت :

      - مي دوني ، من حس ميکنم قلبم به اندازه تمام دنياست. به همه دنيا و به همه مظاهر زندگي عشق

 مي ورزم . »

جواني بر باد رفته

در سال1329، هنگامي که فروغ شانزده سال داشت و در دبيرستان درس مي خواند ، به گونه اي ناگهاني ، از پشت نيمکت مدرسه ، به خانه شوهر رفت و همسر پرويز شاپور شد .

« پرويز نوه خاله مادرم بود . آنروز ها زياد به خانه ما مي آمد . يک روز ، وقتي فهميديم که آنها عاشق يکديگرند . همه مان دچار حيرت شديم . چون فروغ هنوز مدرسه مي رفت و شاپور دانشگاه را تمام کرده بود . او پانزده سال از فروغ بزرگتر بود . وقتي زمزمه ازدواج بلند شد ، فاميل ما مخالفت کردند . ولي پدرم با اين ازدواج موافقت کرد . وقتي شاپور و فروغ با هم ازدواج مي کردند ، به ياد دارم که شاپور حتي لباس عروس هم نتوانست برايش بخرد و چون چيزي نداشت باز هم موجب مخالفت فاميل شد . اما فروغ اعتصاب غذا کرد ، قهر کرد که من جشن عروسي نمي خواهم ، لباس و جواهر نمي خواهم . در نتيجه عروسي آنها بسيار ساده برگزار شد . »

فروغ ، اگر عاشق شاپور شد ، براي آن بود که بيش از هر چيز در جستجوي مهرباني و محبت بود و در خانه ، پدرمان جز خشونت و سردي چيزي به ما نمي داد .

ازدواج زود هنگام فروغ علت  ديگري داشت : « پدرم ، عاشق زني ديگر بود و مي خواست با آن زن ازدواج کند و ظاهراً ما بچه ها را مزاحم مي دانست . اين بود که مرا در 15 سالگي شوهر داد و با ازدواج اين دو موافقت کرد . »

 در سال 1331 ، هنگامي که فروغ تنها هفده سال داشت ، شعري از وي با مطلع « گنه کردم ، گناهي پر ز لذت » درمجله روشنفکر چاپ شد.

چاپ اولين شعر فروغ ، همان گونه که در جامعه باعث به وجود آمدن حرف و حديث هاي مختلف شد ، در خانه و بين اعضاي خانواده نيز جنجال عظيمي به پا کرد .

با اين وجود شور و شوقي که فروغ براي مطرح شدن و ارايه آثارش در مطبوعات يا محافل و مجالس داشت . چيزي بود که خانواده فروغ و خصوصاً شوهرش نمي توانستند آنرا تحمل کنند .

« فروغ و شاپور از دو دنياي متفاوت بودند . فروغ پر احساس ، نا آرام و ديوانه بود و پرويز شاپور منطقي ، حسابگر و مردي عادي ، که چون همه مردان ، نحوه تلقي خاصي از زندگي نداشت و آنها ، البته که نمي توانستند با هم کنار بيايند ... اولين اشعار فروغ که به چاپ رسيد و آن همه هياهو برانگيخت ، شاپور را گيج کرد و او که مردي دچار تعصبات شديد خود و تعصبات شديد تر برادر و مادرش بود ، نمي دانست چه قيافه اي بگيرد . او که از طنزي قوي برخوردار بود و به هنر نيز علاقه داشت ، نمي توانست فروغ را مجبور کند که شعر نسرايد يا شعر چاپ نکند . »

در بحبوحه جنجالي که چاپ اشعار فروغ بر پا کرده بود ، هم خانواده خودش ، هم شوهرش به اين نتيجه رسيدند که وي اگر براي ادامه زندگي به شهرستان برود ، ارتباطش با مطبوعات کمتر مي شود ، شعري چاپ نمي کند و غائله مي خوابد . بعد از بگو مگوهاي بسيار شهر اهواز انتخاب شد و در سال 1332 فروغ و شوهرش براي ادامه زندگي مشترک به اهواز رفتند . فروغ در يکي از شعرهايش ، اشاره اي به اين سفر کرده که طي آن وابستگي و علاقه اش به پرويز شاپور کاملاً ديده مي شود :

شهري است در کنارة آن شط پر خروش

با نخل هاي در هم و شب هاي پرزنور

شهري است در کنارة آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يک مرد پر غرور

اما گويا در آنجا نيز فروغ جواني که در وجود شوهر ميانه سالش ناخود آگاه نشانه هايي از پدر نامهربانش را مي جست ، نتوانست با شوهرش به توافق برسد . اقوام و آشنايان به آنها پيشنهاد کردند بچه دار شوند . شايد تغييري در روابطشان به وجود آيد و آنها بچه دار هم شدند و باز هم اختلافاتي که با يکديگر داشتند ، خاتمه نيافت .

 همان هنگام ، پرويز شاپور « در سفري که به تهران کرده بود ، در بازگشت ناصر خدايار را که قبل  با او دوست بود ، با خود به اهواز برد و مدت يک هفته در خانه اش از او پذيرايي کرد . او به اين منظور خدايار را به اهواز برد تا در راه پيشرفت و ترقي هنري فروغ پشتيبان او باشد . خدايار ، بعد از بازگشت از اهواز ، در مجله روشنفکر شروع به چاپ داستاني با عنوان شکوفه هاي کبود کرد که در آن گوشه هايي از زندگي فروغ فرخزاد مطرح شده بود .

فروغ از چاپ اين داستان که حاصل و نتيجه حضور خدايار در خانه اش بود ، به قدري عصباني شد که تا مدت ها بعد ، هميشه مي گفت از اين واقعه ، به طور دردناکي پشيمان و شرمنده ام . در تمام زندگيم فقط از يک جهت احساس پشيماني مي کنم و آن هم همين ماجراي بچه گانه و ابلهانه است » و تحت تاثير همين حادثه بود که شعر « ديو شب » را ساخت و به چاپ دوم کتاب اسير افزود :

لاي لاي اي پسر کوچک من

ديده در بند که شب آمده است

ديده در بند که اين ديو سياه

خون به کف ، خنده به لب آمده است

سر به دامان من خسته گذار

گوش کن بانگ قدم هايش را

کمر نارون پير شکست

تا که بگذاشت بر آن پايش را

آه ، بگذار که بر پنجره ها

پرده ها را بکشم سرتا سر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

مي کشد دمبدم از پنجره سر

از شرار نفسش بود که سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

واي ، آرام که اين زندگي است

پشت در داده به آواي تو گوش

.

.

.

عده اي از آشنايان فروغ معتقدند تحت تاثير همين حادثه ، يعني چاپ داستان شکوفه هاي کبود بود که فروغ دچار ناراحتي هاي روحي و عصبي شد و وي را در آسايشگاه رضاعي بستري کردند .

 نادر نادرپور ، مشروح قضيه را چنين بيان داشته است که : « يک روز صبح ، فريدون به من تلفن کرد و خبر داد که فروغ حالش به هم خورده و او را به آسايشگاه دکتر رضاعي برده اند و چون علت را پرسيدم ، گفت : فروغ از چاپ داستان شکوفه هاي کبود ، نوشته ناصر خدايار که چاپش از دو هفته پيش در روشنفکر شروع شده ، التهاب و ناراحتي شديد روحي پيدا کرده و افزود :

-     هر چه به خدايار اصرار کردم تا از چاپ اين داستان منصرفش کنم ، قبول نکرد و فروغ از ديشب حالت غير عادي پيدا کرد و امروز او را به آسايشگاه برديم .

فروغ نزديک به يک ماه در آسايشگاه بستري بود با تزريق انسولين مداوايش مي کردند و در تمام اين مدت ، داستان شکوفه هاي کبود منتشر  مي شد . »

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

« فروغ ، تا وقتي کاميار ، پسرش به دنيا نيامده بود ، هنوز زن نشده بود ، بچه بود . ولي وقتي کامي به دنيا آمد، فروغ ناگهان شکفته شد .ناگهان زيبا شد و از اين زمان ، اختلافات ميان او و شاپور زيادتر و شديد تر شد . »

فروغ مي خواست با شوهرش زندگي کند . او مثل همه زن هاي ديگر دنيا ، متولد شده بود تا شوهر کند ، بچه بزايد ، مادر شود ، هدفش آش و َآشپزخانه باشد و دلمشغولي هايش را پاک کردن لکه قهوه از روي ميزي تشکيل دهد . اما چند عامل ، اين فرصت را از فروغ دريغ کرد :

1-     شايعاتي که ديگران درباره اش ساختند و با چاپ سرودهاي گستاخانه اش ، خود نيز به آنها دامن

مي زد .

2-     دخالتهاي بيجاي ديگران در زندگي وي و القائاتي که پيرامون عدم تجانس روحي وي و شوهرش به او مي کردند .

3-     علاقة بيش از اندازه اي که فروغ به شعر داشت و سر سختي هايي که در اين باره از خود نشان

مي داد .

طولي نکشيد که فروغ دوباره به تهران برگشت . او و شوهرش نتوانسته بودند حتي در دياري دور از تهران با يکديگر کنار بيايند . تولد کاميار نيز نتوانسته بود اختلافاتشان را کمتر کند .

طوسي حايري ، طي مصاحبه اي گفته است : « من از سال 1332 با فروغ آشنا شدم و به زودي دوستان خيلي نزديکي شديم . ما به وسيله شجاع الدين شفا که مقدمه اي بر کتاب اسير فروغ نوشته بود ، با فروغ آشنا شديم . از وي تقاضا کرديم جلسه اي ترتيب دهد که فروغ را ببينم . در اولين جلسه آشنايي من بودم با خانم رخشا ، شجاالدين شفا و پرويز شاپور ، شوهر فروغ .

همگي رفتيم آبعلي ... آنروز براي ما روز جالبي بود و اولين چيزي که من و رخشا احساس کرديم ، اين بود که فروغ و شوهرش تجانس روحي ندارند و احساس کرديم اين ازدواج جلوي رشد فکري فروغ را مي گيرد .

من ، شوهرش را خوب مي شناختم ، وقتي با احمد شاملو زندگي مي کرديم ، زياد به خانه ما مي آمد و چنين به نظر مي رسيد که آنها براي يکديگر ساخته نشده اند .

به هر حال ، وقتي که آن روز با فروغ آشنا شدم . با او بسيار بحث کردم . درباره شعرش و درباره اينکه بايد راه خودش را بشناسد ، حرف زديم و بعدها ، شايد درست يا غلط ، او را کم و بيش به جدايي از شوهرش تشويق کردم و فروغ پنج ،  شش ماه بعد ، از شوهرش جدا شد . »

البته ، حرف هايي که طوسي حايري به فروغ زده ، تنها عامل و انگيزه وي براي جدايي از شوهرش نبوده و همان گونه که گفته شد و گفته خواهد شد ، طلاق فروغ علل ديگري نيز داشت .

فروغ ، عاشق شاپور شد و او را عاشق خود کرد ، براي آنکه بيش از هر چيز در جستجوي مهرباني و محبت بود . براي آنکه خانه پدرش جز خشونت و سردي ، چيزي به او نداده بود و از وي جدا شد ، براي اينکه خيلي زود فهميد همچون نيلوفري ترد و شکننده ، بر آب تکيه کرده و انتظارش از چنان تکيه گاهي بر آورده شدني نيست و اين احساس را به خوبي در شعر گمگشته خود ، که تاريخ ديماه 1333 را دارد و در اهواز سروده شده ، نشان داده است :

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او ، حلالش باد

غير از آن دل که مفت بخشيدم

دل من کودکي سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جانش کرد

ز آنچه دادم به او ، مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل که پر نشد جايش ،

به خدا چيز ديگرم کم نيست

کو دلم ، کو دلي که برد و نداد ؟

غارتم کرد ، داد مي خواهم

دل خونين ، مرا چه کار آيد ؟

دلي آزاد و شاد مي خواهم

... و شايد از همين جا بود که رفتار و حرکاتش به صورتي در آمد که مغاير با ضوابط زندگي خانوادگي بود و اگر چه خيلي ها معتقدند دخالت ديگران در زندگي خصوصي فروغ باعث طلاق وي شد . اما سر سختي خودش نيز در اين زمينه بي تاثير نبود . اين ادعا را ، سرودهاي خود فروغ در واپسين روزهاي زندگي مشترکش نيز تداعي مي کند . او که با اميد رسيدن به آزادي و فضايي براي نفس کشيدن ازدواج کرده بود ، وقتي ديد که خانه شوهر قفسي تنگ تر از خانه پدر است و شوهر وي را به تبعيد مي برد تا شايد دسترسي به فضاي ادبي تهران نداشته باشد و ساکت شود ، لب به اعتراض گشود :

به لب هايم مزن قفل خموشي

که در دل قصه اي نا گفته دارم

ز پايم باز کن بند گران را

کزين سودا ، دلي آشفته دارم

بيا اي مرد اي موجود خود خواه

بيا بگشاي درهاي قفس را

اگر عمري به زندانم کشيدي

رهايم کن دگر اين يک نفس را

منم آن مرغ ، آن مرغي که ديري ست

به سر انديشة پرواز دارم

سرودم ناله شد در سينه تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم

به لب هايم مزن قل خموشي

که من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنين آتشين آواز خود را

بيا ، بگشا در ، تا پر گشايم

به سوي آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز کردن

گلي خواهم شدن در گلشن شعر

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده

بهشت و حور و آب کوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

کتابي ، خلوتي ، شعري ، سکوتي

مرا مستي و شعر زندگاني است

چه غم گر در بهشتي ره ندارم

که در قلبم بهشتي جاوداني است

بدور افکن حديث نام ، اي مرد

که ننگم لذتي مستانه دارد

مرا مي بخشد آن پروردگاري

که شاعر را دلي ديوانه دارد

فروغ با وجودي که طلاق گرفت تا زندگي خانوادگي باعث فاصله افتادن ميان وي و شعر نشود . اما کوتاه مدتي بعد از جدايي ، حس پشيماني غريبي به او دست داد و در يکي از شعرهايش ، ضمن ابراز دلتنگي از دورويي هاي کساني که به جدايي تشويقش کرده بودند ، آمادگي خود را براي بازگشت دوباره به خانه اي که تا قبل از طلاق گرفتن آنرا قفسي براي خود مي پنداشت ، اعلام کرد :

گفتم قفس ، ولي چه بگويم که پيش از اين

آگاهي از دو رويي مردم مرا نبود

دردا که اين جهان فريباي نقشباز

با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر

بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

بگشاي در ، که در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام !

پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند

تا فتنه وفريب ز جايم نيفکند

تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ

بندي دگر ، دوباره به پايم نيفکند .

شايد هم علت اصلي پشيماني فروغ آن بود که وقتي به قول خودش ، پيوند سست دو نام گسست ، چشم هاي کودکانه عشق او را با دستمال تيره قانون بستند و به حکم قانون ، فرزندش کاميار را از او گرفتند .

 فروغ به خانه پدري برگشت ، در خودش خيلي چيزها عوض شده بود . اما « به پدر ، طبق معمول ، فقط مي شد سلام گفت : تنها فرقش با گذشته اين بود که مادر هميشه غصه دار به نظر مي رسيد . »

کوتاه مدتي ، بعد از طلاق فروغ فرخزاد ، کتاب اسير ، کتابي که آن همه در زندگي او دردسر ساز شده بود ، با مختصر تغييراتي به چاپ دوم رسيد . فروغ فرصت را غنيمت شمرد و از نادر پور خواست تا مقدمه اي بر کتابش بنويسد ، که وي نوشت ، اما شجاع الدين شفا ، با نفوذي که داشت ، مانع چاپ آن شد و در نتيجه ، کتاب اسير ، با همان مقدمه قبلي از چاپ در آمد و با انتشار آن پيش بيني هاي فروغ تحقق يافت و بار ديگر ، شلاق هاي سرزنش ، از همه طرف بر پيکرش فرود آمد و بخصوص اين ضربه ها در محيط خانواده به قدري شديد و سنگين بود که فروغ احساس کرد توانايي تحمل آنها را ندارد ، احساس کرد همان کژدمي است که صادق هدايت حکايتش را نوشته و وقتي از همه سو ، در اطرافش آتش افروختند ، چاره اي برايش باقي نمي ماند جز اينکه نيش آخر را به خودش بزند .

« چمدانش را برداشت و از خانه پدري رفت . يک اتاق پشت دبيرستان فيروز کوهي اجاره کرد تا زندگي کند . در آن موقع ، او حتي يک بالش نداشت . وضع او را کاملاً مي توان حدس زد : پول نداشت و در فشار مطلق بود . »

فروغ بعد از جدايي از همسرش و بيرون آمدن با قهر از خانه پدري اش . به مدت سه ماه در خانه طوسي حايري زندگي کرد . طوسي حايري که از شجاع الدين شفا شنيده بود از خانه پدري با قهر آمده بود ، براي او پيغام فرستاد که حاضر است با کمال ميل به خانه او بيايد . در آن روزها وشب ها با هم بودند .... و در اين سه ماه فروغ شعري به خاطر او سروده بود . و شعر اين طوري ساخته شده بود که روزي طوسي حايري جلوي آئينه نشسته بود خود را در آئينه تماشا ميکرد ، و فروغ هم روي تختخواب دراز کشيده بود گفت : آدمي زاد چه زود عوض مي شود و فروغ چند دقيقه بعد سرود :

هر دم از آئينه مي پرسم دريغ

چيستم آخر به چشمت ، چيستم ؟

ليک در آئينه مي بينم که واي

سايه اي هم زانچه بودم ، نيستم

همچو آن رقاصه هند و به ناز

پاي مي کوبم ، ولي بر گور خويش

وه که با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش .

در مدتي که فروغ در خانه طوسي بود هنوز شاپور را دوست داشت و همان زمان شعري با اين زمينه براي او سرود :

 بعد از او بر هر چه رو کردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من ، نقش خوابي بود

بعد از او ديگر چه مي جويم ؟

بعد از او ديگر چه مي يابم ؟

در مدتي که فروغ در خانه طوسي زندگي مي کرد ، چون هر دو زني تنها و مجرد بودن ، اندک اندک متوجه شدند که حرف ها و شايعاتي پشت سرشان اوج مي گيرد و طوسي حايري چون اين شرايط را ديد از فروغ خواست که اجازه بدهد با پدرش حرف بزند و آشتي شان دهد . تا بتواند به خانه برگردد . فروغ که نسبت به پدرش بدبين شده بود مي ترسيد که پدرش به طوسي بي احترامي کند . با اينهمه ، طوسي يک روز نزد پدرش رفت و بر خلاف سخنان فروغ ، پدر را مردي جدي و روشن يافت و از او خوشش آمد و از او خواست که اتاقي در منزلشان را به فروغ بدهد و اجازه بدهد که اتاقش را خودش درست کند و  به پدر فروغ گفت که « شما بايد به داشتن چنين دختري افتخار کنيد ، او شاعر برجسته اي است و اگر ملاقاتهايي با او مي شود ، براي اين است که چهره جالبي است و اينها همه شعرا و نويسندگان اين کشورند که مشتاق ديدار فروغ هستند . » پدر موافقت کرد و اتاقي خالي در خانه اش ، در اختيار فروغ گذاشت .

 در شعر « باز گشت » به خوبي احساسي که فروغ هنگام برگشتن به خانه پدري داشته ، به چشم مي خورد :

عاقبت خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره ، غبار آلود

نگهم بيشتر ز من مي تاخت

بر لبانم ، سلام گرمي بود

شهر ، جوشان درون کوره ظهر

کوچه مي سوخت در تب خورشيد

پاي م روي سنگفرش خموش

پيش مي رفت و سخت مي لرزيد

خانه ها رنگ ديگري بودند

گرد آلوده ، تيره و دلگير

چهرها در ميان چادرها

همچو ارواح پاي در زنجير

جوي خشکيد ، همچو چشمي کور

خالي از آب و از نشانه او

.

.

.

دري آنجا گشوده گشت خموش

دست هايي مرا به خود خوانند

اشکي از ابر چشم ها باريد

دست هايي مرا ز خود راندند

دوي ديوار ، باز پيچک پير

موج مي زد چو چشمه اي لرزان

برت برگ هاي انبوهش

سبزي پيري و غبار زمان

نگهم ، جستجو کنان پرسيد :

در کدامين مکان نشانه اوست ؟

ليک ديدم ، اتاق کوچک من

خالي از بانگ کودکانه اوست

از دل خاک سرد آئينه

ناگهان ، پيکرش چو گل روييد

موج زد ديدگان مخملي اش

آه ، در وهم هم مرا مي ديد

تکيه دادم به سينه ديوار

گفتم آهسته ، اين تويي کامي ؟

ليک ديدم کز آن گذشته تلخ

هيچ باقي نمانده ، جز نامي

عاقبت ، خط جاده پايان يافت

من رسيدم ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ

شهر من گور آرزويم بود .

« فروغ ، وقتي به خانه پدر بازگشت ، زيلويي براي اتاقش خريد و دوستان هر کدام چيزي برايش هديه آوردند که با آنها اتاقش را آراست و دو سه بار هم در همان اتاق مهماني گرفت . » و گويا خيلي از کساني که به ديدنش مي رفتند ، باب ميلش نبودند ، و وي ترجيح مي داد پيله اي از تنهايي در اطراف خودش ببند و اين معنا ، از آنجا بر مي آيد که خودش گفته :

گريزانم از اين مردم که با من

به ظاهر همدم و يکرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم که تا شعرم شنيدند

به رويم چون گلي خوشبو شکفتند

ولي آندم که در خلوت نشستند

ولي آندم که در خلوت نشستند

مرا ديوانه بد نام گفتند

هنگامي که فروغ به حالت قهر از خانه پدرش بيرون رفت ، شايعات متعددي درباره اش بر سر زبان دوستان و آشنايان افتاد از جمله پرويز نقيبي مي گفت که عده اي از دوستان شايعه کرده بودند به خاطر طلاق و جدا شدن از فرزندش معتاد شده و پدرش او را به اين دليل او را از خانه بيرون کردند .

و در اين زمينه طوسي حايري مي گفت : « فروغ سيگار مي کشيد و تقريبا معتاد بود اما به جز سيگار ، هيچ اعتيادي نداشت . به ترياک ، هرويين ، و مرفين و اين چيزها مطلقاً اعتياد نداشت . او بيشتر مواظب زيبايي و طراوتش بود ... »

در همين زمينه ، روايتي هم از پوران فرخزاد در دست است با اين مضمون که : « فروغ آنقدر به سلامت جسمش اهميت مي داد که هيچوقت حتي بيمار نشده بود . از همين گفته پوران مي تون استنباط مي شود که آنچه در مورد اعتياد فروغ نوشته اند صحت ندارد . »

ادامه زندگي نامه فروغ رو سري بعد که به روز مي شم براتون مي نويسم .

اميدوارم که تا اينجا خوشتون اومده باشه . نظر يادتون نره .

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

به مناسب حلول ماه مبارک رمضان

اول بايد به همه افرادي که اين ماه به مهماني خدا دعوت شدن تبريک بگم . مهماني اي که شايد نصيب هر کس نشه . و مهماني اي که برکت و رحمتش اون قدر زياده که قابل توصيف نيست . و باز هم بايد خدارو شکر کنيم ، که سالي ديگه به ما عمر داد تا بتونيم وظايفمون رو اون جور که در توانمون هست انجام بديم . و از او بخواهيم ، که يک لحظه مارو به حال خودمون رها مسازه و بهمون توان و نيرويي بده که بتونيم کامل وظايفمون رو بدون هيچ کم و کاستي انجام بديم . و در آخر .... من رو هم از دعاي خيرتون محروم نکنيد ...

طاعات و عباداتون قبول حضرت حق

*******************

اي بلند مرتبت اي بزرگ مقام ، اي آمرزگار اي مهربان تو پروردگار عظيمي پروردگاري که هيچ موجودي مانند او نباشد و او شنوا و بيناست .

و اين ماهي است که آن را به همه ماهها بزرگي داده اي و از همه ماهها گرامي تر داشته اي و شرافت بخشيده اي و برتري داده اي . و آن ماهي است که روزه داري در آن ماه را بر من واجب فرموده اي . و آن ماه رمضان است . ماهي که قرآن را در آن ماه فرو فرستاده اي . راهنماي مردم و نشانه هاي راهبري و تفاوت ميان حق و باطل و شب هاي قدر را در آن ماه قرار داده اي و آن شب را بهتر از هزار ماه قرار داده اي . اي آغازنده به بخشش که کسي را بر تو بخششي نباشد . بر من منت گذارد و از آتش دوزخم رهايي بخش . در ميان آن همه منتها و نعمتها که به من ارزاني داشته اي و مرا به بهشت در آور . _ سوگند به رحمتت _

اي رحيمترين رحيمان

**********************

 گزيده سخنان پيامبر اکرم (ص) در آستانه ماه مبارک رمضان ماه ميهماني خدا

اي مردم ماه خدا همراه با برکت ورحمت و مغفرت به شما روي آورده است . ماهي که نزد خدا بهترين ماههاست ، روزهايش بهترين روزها و شبهايش بهترين شبها . ساعتهايش بهترين ساعتها .

ماهي که شما به مهماني خدا دعوت شده ايد و خداوند شما را عزيز داشته است نقسهاي شما در اين ماه پاداش تسبيح دارد و خواب شما ثواب عبادت ، کارهايتان مقبول و دعاهايتان در اين ماه مستجاب است .

پس با نيت هاي صادقانه و دلهاي پاکيزه از خدا بخواهيد که توفيق روزه داري وتلاوت قرآن را به شما مرحمت بفرمايد چرا که بدبخت کسي است که نتواند از فرصت اين ماه استفاده کند و از آمرزش خدا محروم گردد .

هنگاميکه تشنه و گرسنه شديد بياد تشنگي و گرسنگي قيامت بيفتيد بر فقيران و محرومان با صدق و صفا کمک کنيد . به پيران و بزرگسالان احترام بگذاريد . کودکان را مورد محبت و مهرباني قرار دهيد ، به خويشان و بستگان مهر بورزيد . زبانهاي خود را از آنچه نبايد گفت باز داريد چشمانتان را از آنچه حلال نيست بپوشانيد ، گوشهاي خود را از صداها و سخنان حرام ببنديد .

با يتيمان مهرباني کنيد تا ديگران با يتيمان شما خوش رفتار باشند از گناهان خود توبه کنيد و پس از هر نماز دستهاي خود را به دعا بلند کنيد زيرا که وقت نماز بهترين ساعتهاست و خداوند در وقت نماز نظرخاصي به بندگانش دارد او پاسخ مناجات بندگانش را ميدهد و دعاي آنان را مستجاب مي کند . بار گناهان شما ، سنگين شده است ، با طول دادن سجده ها بار خود را سبک کنيد و بدانيد که خداوند سوگند ياد کرده است که نماز گزاران و سجده کنندگان را به آتش جهنم نيفکند .

هرکه از شما روزه داري را افطار دهد گناهانش بخشيده مي شود ، اگر چه به نصف خرما يا جرعه اي آب باشد .

هر کسي اخلاق خويش را در اين ماه نيکو گرداند ، در آن روزيکه قدمهاي مي لغزند ، او بر صراط آسان بگذرد . هر که نسبت به زير دستان خود در اين ماه آسان بگيرد ، خداوند در روز قيامت حساب او را آسان خواهدگرفت . هر که در اين ماه به مردم آزار نرساند ، خداوند خشم و غضب خود را در قيامت از او باز دارد .

هر کس در اين ماه يتيمي را گرامي بدارد خداوند در قيامت او را گرامي خواهد داشت .

هر که در اين ماه با خويشاوندان خود رفت و آمد و به ايشان احسان کند ، در قيامت مورد رحمت خداوند قرار خواهد گرفت . و هرکه در اين ماه با خويشان خود قطع رابطه کند خداوند رحمتش را از او قطع خواهد کرد .

هر که در اين ماه نماز مستحبي بجا آورد برات نجات از دوزخ را خواهد گرفت .

و هر که در اين ماه نماز واجبي را ادا کند خداوند ثواب هفتاد نماز را به او خواهد داد .

هر که در اين ماه بسيار بر من صلوات بفرستد خداوند ترازوي اعمال شايسته او را سنگين خواهد فرمود . و کسي که در اين ماه يک آيه قرآن بخواند ثواب کسي را دارد که در ماههاي ديگر تمام قرآن را خوانده باشد .

اي مردم ، درهاي بهشت در اين ماه به روي شما گشوده شده است از خداي مهربان بخواهيد تا بروي شما نبندد ، و درهاي جهنم بسته شده است از خداوند بخواهيد ، به روي شما نگشايد ، به دستهاي شيطانها دست بند زده شده است از خداوند کمک بطلبيد تا بر شما مسلط نشوند .   

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امروز داشتم دفتر 200 برگي شعرمو ورق مي زدم و مي خوندم .

به اين سه تا متن ادبي رسيدم . خيلي وقت پيش اينا رو نوشته بودم شايد يک يا دوسال پيش . نمي دونم اون موقع چه احساسي داشتم ولي خيلي خوشم اومد ازش .

 يه مطلب از حميد مصدق نوشتم . افرادي که کتابهاي مصدق رو خونده باشن . شايد اين مطلب براشون آشنا باشه . دفعه بعدي که به روز بشم ، مي خوام از فروغ فرخزاد بنويسم . کتاب پري کوچک غمگين رو تازه تموم کردم . زندگي نامه فروغ و شعر هاي فروغ فرخزاد .

که نمونش مي تونم اين شعرشو براتون بنويسم :

اسم شعر هست دوست داشتن که در کتاب اسير به چاپ رسيد

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه هايم جرقه مي کارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگيم از شيار خواهش ها

پيکرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نيانديشم

که همين دوست داشتن زيباست .....

و الي آخر که انشاالله ادامشو بعد مي نويسم . يا سعي مي کنم از هر شعرش چند خط براتون بنويسم . و در وبلاگ يکي از دوستانم که تازه با هم آشنا شديم و شما هم مي تونيدبا اين  آدرس به وبلاگش سري بزنيد http://javad1046.blogfa.com/ عکسي از فروغ فرخزاد ديدم که با اجازه ايشون عکسو روزي که دارم به روز

 مي کنم براي شما به نمايش مي زارم .

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

آشنا

برايم آشنا هستي ، تو را من پيش از اين هرگز نديده و شايد بعد از اين ،

هرگز نخواهم ديد .

ولي وقتي ، کلامت را شنيدم آشنا بودي . نمي دانم ، ولي شايد هزاران سال پيش از اين من و تو هر دو در يک غار ، با هم زندگي کرديم .

و شايد ، همان روزي که با دستان خالي از شکار آهوان دشت برگشتم

دم چادر ، به دستم استکان چاي را دادي .

نمي دانم ، گماني دور مي گويد : به هنگامي که از ميدان جنگ نابرابر ، بر مي گشتم .

ذره را از تن زخمي در آوردي و با دستان خود ، زخم مرا شستي .

و مرهم را ، تو ، بر بازوي خون آلود ، ماليدي 

ببينم ، وقتي از چشمان ابر تيره ، آن باران بغض و دشمني ، مي ريخت . تو چتر مهرباني ، بر سرم ، آهسته وا کردي ؟

آه يادم هست ، وقتي عاشق عاشق شدن گشتم

تو گفتي عاشق نور و اميد و روشني باشم .

تو را هرگز نديدم من .

ولي هر لحظه با من ، از خودم نزديک تر بودي . خداي من چه مي گويم .

چه مي گويم تو را من پيش از اين هرگز نديده .

و شايد بعد از اين هرگز نخواهم ديد .

تو را  در آبي دريا ، تو را در خنده خورشيد

تو را در گريه هاي ابر

تو را در لابه لاي عطر شب بوها

تو را در لحظه هاي شاد و غمناکم

تو را از اولين بغض تولد

تو را با اولين لالايي مادر ،

تو را من هر لحظه ديدم

و تا جايي که در من ، يک نفس باقي است

و حتي بعد از آن ........ هر لحظه ، خواهم ديد .

کيوان شاهبداغي

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

لبانت به ظرافت شعر ، شهوتي ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي کند .  

که جاندار غار نشين از آن سود مي جويد . تا به صورت انسان در آيد . و گونه هايت با دوشيار مورب که غرور تو را هدايت مي کند و سرنوشت مرا . که شب را تحمل کرده ام ، بي آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم ...

و چشمانت راز آتش است . عشقت پيروزي آدمهاست .

هنگامي که به جنگ تقدير مي شتابند .

و آغوشت اندک جايي براي زيستن ، اندک جايي براي مردن .

و گريز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت ، پاکي آسمان رامتهم مي کند .

کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد .

طوفانها در رقص عظيم تو به شکوهمندي ، ني لبکي مي نوازد و ترانه رگهايت

آفتاب هميشه را طالع ميکند .

بگذار چنان از خواب برآيم ، که کوچه هاي شهر حضور مرا دريابند .

دستانت آشتي است و دوستاني که ياري مي دهند ، تا دشمني از ياد برده شود .

پيشانيت آينه ي بلند تابناک است که خواهران هفت گانه در ان مي نگرند ،

 تا به زيبايي خويش دست يابند .

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آواز مي خوانند . تا در آينه ي پديدار آتي ، عمري دراز در آن نگريستم . من برکه ها و درياها را گريستم .

حضورت بهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کند .

دريايي که مرا با خود غرق مي کند .

تا از همه گناهان ، دروغ شسته شوم . و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود .

روزها در حسرت تو مي مانم غروب به ياد تو مي افتم

و شبها درآتش تو مي سوزم !

اي عشق ...

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

آبی ، خاکستری ، سیاه

... من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاهای می بینم .

و ندائی که به من می گوید .

گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است .

دل من ، در دل شب ، خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا رو می چیند .  

آسمانها آبی ، پرمرغان صداقت آبی است

دیده در آئینه صبح تو را می بیند .  

 از گریبان تو صبح صادق ، می گشاید پروبال  

تو گل سرخ منی ، تو گل یاسمنی  

تو چنان شبنم پاک سحری ؟  

-         نه . از آن پاکتری .  

تو بهاری ؟ - نه . بهاران از توست .  

از تو می گیرد وام . هر بار اینهمه زیبایی را .

 هوس باغ و بهارانم نیست . ای بهین باغ و بهارانم تو !...  

حمید مصدق .

نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak