کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

چراغانی

لحظه‌ها

کسیکه محرکی درونی او را به پرواز فرا می‌خواند، نمی‌تواند به خزیدن رضایت دهد.

«هلن کلر»

بیائیم امسال سفر مقدس خود را آغاز کنیم.

و پیروزی «جان» را بر«من ذهنی» جشن بگیریم.

بیائیم از سرداب پیچ در پیچ « من » بیرون آمده

و رو به بلندای «جان» پیش برویم.

وجد و طرب تجربیات روحانی را جستجوگر باشیم.

و آزادی مطلق، رسیدن به رهایی این والاترین «هدف» زندگی را برگزینیم.

بیائیم امسال نه فقط بیشتر بخوانیم، بلکه بخواهیم از زندگی بیشتر بهره‌مند شویم.

چگونه -؟

به همه چیز نگاه دوباره بیاندازیم.

به زندگی این لحظه نگاه کنیم.

با دلیلی دیگر نگاه کنیم

هشیار شویم به زندگی هر لحظه

به اصل خود زنده شویم.

زنده بودن، آرامش و عشق به همنوع را تمرین کنیم.

خدای را از ذهن آزاد کنیم، تا یکی بودن خدا و زندگی را حس کنیم

بیدار شویم و بیدار بمانیم

تا درساحت او آرامش را در آغوش بگیریم.

درد کشیدن ما به خاطر دور شدن از تقدیر ماست.

بگذاریم خدا در ما زاده شود تا عشق را تجزیه کنیم....

بیائیم امسال هدفی والا برگزینیم.

و همه تلاش خود را معطوف به آن کنیم.

و آنگه حاصلش را تقدیم زندگی نمائیم.

هدف خویش را در راستای کشف موهبتی قرار دهیم که خداوند به ما عطا فرموده است.

رشد دادن این موهبت را کار زندگی خویش سازیم...

و بخشیدن این موهبت را معنای زندگی خود بدانیم.

بیائیم با سهراب

                   «از سایه ، روشن برویم»

امسال بینایی خود را جشن بگیریم به انتظار پایان دهیم و رستاخیزمان را نظاره کنیم.

لحظه‌ها را دریابیم.از خود آغاز کنیم،بسازیم،از نو بسازیم،

                                                                      و « لحظه‌ها» را چراغانی کنیم

دلشوره فردا و تکرار داستان دیروز را به مستی حال تبدیل کنیم.

بیائیم

خواب پروانه شدن ببینیم

متعهدانه کمر به شکستن پوسته ببندیم.

امسال سبزه گره بزنیم 

                              و گره از ابرو، از دل، از خاطره و از فردا باز کنیم.

بیائیم

          دستان مادر را در دست بگیریم

          چشم در چشم سگ همسایه بدوزیم

          و به انتظار طلوع خورشید لحظه شماری کنیم.

          خاطره‌ها و رنجش‌ها را به دست باد بسپاریم.

          به همه کس و همه چیز به همانگونه که هست، عشق بورزیم.

بیائیم

          دیگر نگوئیم « دریغ از پارسال»

          دیگر نگوئیم «ای .... بد نیستم!»

نگاه کنیم به معجزه بودن

بگذاریم سکوت سخن بگوید

گوش را به نوازش صدای خستگان در بگشائیم 

هرکسی رنجشی از ما دارد،

                             آینه‌ای در دست گرفته  فرصتی بدهیمش،

                                                شاید فرصتی فراهم است.

                                                          تا نظاره‌گر خود باشیم

آری : زندگی کوتاه است نگذاریم

«لبه طاقچه‌ی عادت، از یاد من و تو برود»؛

بیائیم به زندگی نگاهی مومنانه کنیم

نگذاریم، تردیدها دلسردمان کند

جهان امروز

نیازمند عشق است و دستانی توانمند،

نگاهی گرم و کلامی «با شرافت»!

یادمان نرود که سهم خود را ادا کنیم

پل بسازیم به جای دیوار،

و حال خوش، قسمت کنیم.

مبادا با قضاوتی کور.... فرشته‌ای را دیو کنیم.

آری: زندگی کوتاه است

مجالی اندک تا:

به راه‌های نرفته، برویم

                             دستهای نگرفته ، بگیریم

                                                        پرده‌های برنگشاده، بگشاییم

                                                                         بغض فرو خفته، رها کنیم

رویای نادیده ببینیم، گل‌های نبوئیده را ببوئیم

                                                چشم اندازه‌های زیبای ندیده، ببینیم

بر دلهای شکسته مرهم نهیم،گره‌های نشگوده،بگشاییم

مردگان به ظاهر زنده را، مسیحاوار زنده کنیم.

و تا می‌توانیم تجربه کنیم:

سکوت زیبای یک صبح آرام و ساده را،

اعجاز دنیای پیچیده‌ی درون را،

ملاقات با هستی بخش جانمان را،

بیائیم به غریبه‌ها سلام کنیم

به همسانی بیندیشیم، نه به تفاوت‌ها

نگذاریم، کلاه و دامن و سجاده و رنگ و بو و مو، فاصله ایجاد کند.

دست دشمن را در دست بگیریم و به چشمان فاضله نگاه کنیم.

هرکه مشغول خویش را ، به دیدن خورشید دعوت کنیم. 

پنبه از گوش درآوریم و به زیارت آبشار و مرغ عشق برویم  

به گل فروش گل را نشان دهیم

نذرکنیم پرنده‌ای اسیر آزاد کنیم

بیائیم امسال، به زمان و مکان وابسته نباشیم.

آسمان همه جا رنگ دل ما دارد.

بیائیم خزیدن را وانهیم ولذت پرواز را تجربه کنیم.

بیائیم

امسال : زندگی کنیم

عشق بورزیم، بیاموزیم،خدمت کنیم

و از خود رد پایی برجای بگذاریم.

نوروز 86

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چیست این زندگیم...

شعر بی قافیه‌ای سردرگم

توده باری درهم ، مثل مجموعه کتابی که به هم ریخته است

هیچ مفهوم در آن روشن نیست

چیست این زندگیم...

مثل اون اسکلت منگ و خموش که مماتی ز حیاتش مانده.

زگریبان من آویخته است تا کجا بارگرانش ببرم.

یا کجا عیب و عیانش پوشم، ای بسا کرده و ناکرده که رفت

من مسئول فقط ناظری بر گذر آن بودم

و نمی کوشیدم که از این فرصت‌ها درس عبرت گیرم.

خویشتن را سازم به کمالی برسم . سالیان بسیار مرگ را می دیدم

که چه به آسانی بر من رخنه می کرد.

دل و جانم می برد، من غفلت گر باز نظارگر آن بودم

حالیا باید گفت آیه‌های والعصر بهترین قصه و تصویر من است.

و تو ای فرزندم از من این عبرت گیر....

که تا هوشیاری و بیداری هست تا که فرصت باقی است .

مگذار این همه عمر تو به یغما برود

انتهای هر روز به حساب آر که آن روز برای چه گذشت

زکجا می آئی به کجا خواهی رفت، چه کسی هم رهیت خواهد کرد

در شب تیره و تار و ظلمانی فردای وجود که چراغ خورشید هم به دری وزگی نور رود.

برای تو چه منزلگاهی هست... 

گرنجنبیم امروز بر سر گور من و تو... روزگاران بنویسند

هم با خط درشت با سیاقی خوانا مرگ مرا. روز مرگیست شریف

نه- نباید این بود

باید از روی خلوص ، ناشی از صدق عمل در وجود من و تو

همچو اهل ایمان و تواسع البلحق و تواسع البصبر

نقش هستی بزنیم.

پ.ن: این شعر توسط یکی از دوستانم به نام م.حیدری نوشته شده بود.آخرین باری که دیدمشون وباهاشون صحبت کردم ... این شعرو بهم یادگاری دادن و ازم خواستن که توی وبلاگم بنویسم...

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گفته بودم این مدت خیلی ناراحتم... نمی دونم چرا... شاید هم بدونم ... ولی ....

با یکی از دوستانم که حرف می زدم.... خیلی کمکم کرد... شاید خودش ندونه .... ولی واقعاً راهنمایی‌های اون بود که باز دارم می نویسم....

آخرین صحبت‌های اون شب بود... بهم می گفت با خدا حرف بزن...

همون شب این کارو کردم ... ولی حرفی برای گفتن نداشتم.... نمی دونستم چی باید به خدای خودم بگم...

حرف توی دهنم نمی چرخید ... تنها چیزی که تونستم بگم... این بود که خدایا حتما خیلی گنهکارم... منو ببخش....

فردای اون روز یه متن خوندم... خودم بودم انگار .... همه حرفا ... همه چیزا... حتی راهنمایی دوست مهربونم....

دلم نیومد ننویسمش...این نوشته همۀ اون چیزایی که من می خواستم بگم و نتونستم...

تصمیم گرفتم دیگه نق نزنم... آن وقت‌ها مادر بزرگم می گفت:«ناشکری نکن، خدا قهرش میاد...»

من ناشکری کردم اما خدا قهرش نیامد، خدا مهربان بود. خدا تا چیزی به من نداد، چیزی از من نگرفت. خدا به من فرصت داد که درباره داشته‌ها و نداشته‌هایم فکر کنم و من باز ناشکری کردم. بیشتر غز زدم، تقریباً از وقتی که خودم را صبح‌ها توی آئینه می‌دیدم، غر می زدم. به موهایم غر می زدم که دلم می‌خواست فرفری باشند، فردرشت.

به این که مامان وقتی از خواب بیدار می‌شد، مرا هم مجبور می‌کرد که بیدار شوم، غر میزدم.

خدا داشت نگاهم می کرد. نه ازآن بالا. نه از توی آسمان‌ها، نه از پشت ابرها، خدا داشت نگاهم می‌کرد. خدایی که دور و برم بود. خدایی که در من زندگی می‌کرد.داشت نگاهم می‌کرد. داشت نگاهم می‌کرد و من هرچه قدر بیشتر غر می زدم، او آرام‌تر و مهربان‌تر می‌شد. اصلا اخم نمی‌‌کرد. اصلاً نمی‌گفت حالا که به هرچیزی که داری غر می‌زنی، حالت را می‌گیرم. نمی‌گفت تو لیاقت داشتن این چیزهایی را که بهت داده‌ام نداری، لیاقت داشتن آینه را، موهای بلند صاف را و مادر را .

سعی می‌کرد حرفهایم را به رویم نیاورد و من کم کم شروع کردم به یک بازی جدید. فکر کردم از چی شکایت کنم که بالاخره اخم کند، که بالاخره دادی بزند، قهری بکند یا حسابی حالم را بگیرد.می‌خواستم بدانم این دریای صبوری کی موج برمی‌دارد. کی خدا می‌گوید: «ببین بنده ناشکر من! دیگر داری حوصله همه را سر می‌بری. لیاقت زندگی کردن نداری، نکن، مجبور که نیستی، ای بابا! صبر و تحمل خدایی هم حدی دارد. تا کی تو غر بزنی و نعمت‌های من را نادیده بگیری و من بهت چیزی نگویم؟!»

خیلی فکر کردم که بهتر است به چی شکایت کنم که این اتفاق بیفتد و بالاخره یک روز بهانه‌اش را پیدا کردم. بهترین بهانه «خودش» بود. اگر به خودش غر می زدم، حتماً ناراحت و عصبانی می‌شد. حتماً می‌گفت که دیگر دارم رویم را زیاد می‌کنم و از حدم بیشتر می‌روم . حتماً می‌گفت خجالت نمی‌کشی که داری به خدایی خدایت غر می‌زنی و توی کارهای او چرا می‌آوری؟شروع کردن به پرسیدن این که اصلاً خدا! چرا من را آفریدی؟ هان؟ ، «چرا من باید حتما این جا به دنیا می‌آمدم؟»

چرا؟، چرا؟،چرا؟ هان؟ خدایا! یک بنده داره ازت سوال می‌کند! 

و همین که سوال‌هایم را با داد و فریاد پرسیدم، احساس کردم این دفعه با همه دفعه‌های دیگر فرق دارد. احساس کردم واقعاً این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری‌ها نیست. احساس کردم واقعاً فرق دارد که همین طور ریز ریز غر بزنی و گیر بدهی با این که مخاطب همه غرهایت خداوند باشد. اما در این که چه فرقی داشت. کاملاً اشتباه کرده بودم. چون با این کار، دریای صبوری او موج برنمی‌داشت . بلکه او یک جور دیگر می‌شد، یک جور مهربان‌تر، یک جور نزدیک تر . یک جور دوست‌تر. یک جور باور نکردنی. او گفت:«تو با من بودی؟» 

- «بله، داشتم گیر می‌دادم و غر می‌زدم.»

- « به من؟ »

- « بله... به شما! »

- « اوووووم .... چه خوب! من دوست دارم که بنده‌هایم من را صدا کنند. دوست دارم با من حرف بزنند. دوست دارم این قدر به من نزدیک باشند که من مخاطبشان باشم! »

- «خب حرفهای من که همه‌اش غر و نارضایتی است.»

- « عیب ندارد... اولش است. گاهی هم یک دوستی بزرگ بین آدم‌ها همین طوری شروع می‌شود. با یک دعوای کوچک، با یک بگو مگوی ساده. بعد آن دو تا آدم همدیگر را می‌بوسند و دست می‌اندازند گردن هم و خدا را چه دیدی، شاید بهترین دوست‌های همدیگر هم شدند. من و تو هم همین‌طوریم حالاتو ناراحتی، غصه داری، بی‌حوصله‌ای و غر می‌زنی. ولی این طوری که نمی‌ماند. عوض می‌شود. تو کم کم به من نزدیک می‌شوی، دیگر حرفهایت را فقط به خودم می‌گویی . بعد می‌بینی من خیلی مهربان‌تر از آنی هستم که تو فکر می‌کردی، بعد کم کم غرهایت از یادت می‌رود. جلوی چشمت کوچک می‌شود و فراموششان می‌کنی. بعد می‌بینی که فقط من را داری... من هم فقط تو را دارم.. بهتر بگویم! من هم فقط یکی از تو دارم که آن هم خودتی و این طوری می‌شود که من و تو بهترین دوست‌های همدیگر می‌شویم.»

اینها حرف‌هایی بود که بعد از غر زدنم به خدا، از توی قلبم می‌شنیدم. قلبم یک آبی عجیب و خوشرنگ شده بود  که من را یاد خودش می‌انداخت!

دیگه الانه که هرچی می گم و هرکاری می کنم انتهاش به خدایا شکرت می رسه... چه خوب... چه بد...

الان دیگه می گم...اگه اتفاق بدبیفته حتماً حکمت خدابوده.. می‌خواسته بدونه چقدر بهش نزدیکم... می‌خواسته بدونه چقدر یادش هستم.... یا اگه چیزی خواستم و نداد بازم هم صلاح ندونسته ...

و این متن که همیشه توی ذهنمه توی گوشمه ... وقتی خدا بهت میگه " باشه" چیزی رو که می‌خوای بهت میده. وقتی میگه " صبر کن " چیز بهتری بهت میده. وقتی می گه " نه " داره بهترین و برات آماده می کنه. .. و جمله‌ای دیگر که از طرف یکی از دوستانم برایم فرستاده شد و آیه‌ای از کتاب آسمانیم است: آنگاه که دوست داری همراه کسی به یادت باشد به یادم من باش که من همیشه به یاد توام... (بقره آیه 152)از طرف بهترین دوست تو" خدا ".

و در آخر می‌توان گفت که سنگی که طاقت ضربه‌‌های تیشه را ندارد تندیس زیبا نخواهد شد. از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس زیباست.

نوشته شده در یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak