کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام




رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

وقتی آخرین روزای یه تابستون گرم

مصادف میشه با شروع یه عشق 

مصادف میشه با روز تولد بهترین شخص تو زندگیت

وقتی مصادف میشه با تولد رویای نیمه تمام 

که با یه عشق تموم شده 

پائیز رنگ دیگه ای میگیره و تنها آرزوم اینه

کاش هیچ کس پائیزو تنهاایی شروع نکنه.

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خدارو به خاطر داشته ها و نداشته هاتون شکر کنید 

به خاطر هرکسی که تو زندگیتون هست و کنارتونه

به خاطر تموم حسای خوب و بدی که براتون پیش میاد

اگه احساس خوشبختی کردید خدارو شکر کنید.

خدایا شکرت خیلی خوشبختم 

به خاطر داشتن یه عشق پاک یه خانواده خوب یه زندگی سالم

و در آخر به خاطر وجود خدااااای مهربون و عاشق

خدایا شکرت که روز تولدم تنهام نزاشتین

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اخی تموم شد...

امروز آخرین امتحان و دادم و خلاص...

6 تا از درسام نمرش اومده کاملا راضیم... 

امروزم پیشم نیستی رفتی یه جای دوووور... 

هی دارم تند تند سایتو چک میکنم دنبال یه نمره جدید که خبرشو بهت بدم

تا خودتو واسه ی یه جایزه ی شیرین آماده کنی... 😅😅

امروز تو دفترمون کلی خصوصی عاشقونه برات نوشتم....

 

منتظرتم که برگردی یار وفادار من.

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امتحانا داره شروع میشه...

با اینکه هیچی درس نخوندم تو طول ترم

ولی قول دادم معدلم مثل ترم پیش بالای 17.5 باشه


یه هفته؛ تو آغوشت غرق شدن بهترین اتفاق ممکنس...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امروز یک هفته گذشته از من... از تو....از لحظه های شیرین ما...

یه هفته گذشته و من الان چقدر بودن تورا هوس کرده ام...

چقدر بوی تورا بو کشیدم...

چقدر مرور کردم بودنت را...

چه دیوانه وار هوس کرده ام تورا...

بیا و کنارم فقط بشین...

وسط عاشقانه های من استاد از استدلال های ابراهیم میگوید 

و من دوستت دارم های تورا در ذهنم می بافم...

اینجا استاد حرف از بنده و خدا میزند از آزادی و خلقت 

و من فقط به این فکر میکنم که"از آن روزی که در بند توام آزادم"

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بالاخره تموم شد...

امشب آخرین شبیه که تنهام و داری بر میگردی...

امشب قراره بیای... بیای و من با عشق؛ توی آغوشت غرق شم.

امروز من همش لحظه شماری میکنم تا بشنوم که برمیگردی. 

امروز کلی بارون بهاری بارید...

بارونی که دلم میخواست باتو زیرش راه برم.

هوا کاملا دو نفری بود...

امروز کلی تگرگ بارید تو راه میرفتی و من اجبارا تو ماشین نشسته بودم.

امروز گفتی بر میگردی..

من خیلی خوشحالم...

نوشته شده در پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امشب آخرین شب سال 94...

آخرین چیزی که امسال برات مینویسم...

تا چند ساعت دیگه هم امشب میشه پارسال 

پارسالی که دقایق آخرشو پیشم نیستی اما هرلحظه تو قلبم جاری میشی.

چقدر دلم برات تنگ شده....

چقدر یه چیزیو کم دارم....

چقدر نبودت حس میشه...

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من دیوانه وار عاشق و منتظر...

اینجا ... هیچ چیز بعید نیست، برای تو، برای من و برای ما

اینجا روزی خواهم نوشت، روزی فریاد خواهم زد...

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امروز روز خوبیه...

تورو یه جور دیگه دوست دارم...

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

می گویی با تو... می شود خندید

می شود خوشحال بود و با تو زندگی کرد.

می شود اصلا فکر کرد به من، به تو به مــــا

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٤ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خدا مددکار من است...

من نخواهم ترسید.

انسان به من چه میتواند بکند؟

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مهر امسال سخت شروع شد اما خوب تمومش کردم...

قبول شدن تو رشته ای که دوستش دارم بهترین خاطره ی این ماهمه...

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

توی دوست داشتنی...

که هرچه می گذرد بیشتر عاشقت می شود 

این رویای نیمه تمام که تمام شد در روز میلاد تو...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

شهریور امسال یه ماه خاص بود...

این قدر خاص که من از روز تولدم تا تولد تو...

سالگرد بودنت ماندنت و ابدی شدنت رو هر روز جشن گرفتم...

چه خوب که هستید...

هم تـــــو... هم رویای نیمه تماممون که با تو تمام شده...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو بهترین اتفاق زندگی منی.... بهترین چیزی که الان دارم...

من برای داشتن تو... روزی هزار بار خدارو شکر می کنم....

وقتی بهترین تولد زندگیمو رنگ میزنی...

نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

ای ساده ترین 

و ای روشن ترین کلام

سهم من از تو همین بوده که هرلحظه مرور کنم یادت را...

خب همین است که بی اختیار...

هر لحظه عاشق ترت می شوم باز بی اختیار...

 

رویــا

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

حکم آن تک خالی بر روی میز قمار

تو برام سکه شانسی... سکه شانس

تو برگه ی برد منی... 

تا ابد عشق منی...

 

 

رویــا

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

نکته همین جاست که...

من صراحتاً باید اعتراف کنم ...

که برای توصیف تو کم آورده ام کلمات...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

میدانی...

حالا روزهاست که کلمات قاصرند از ابراز احساسم به تو...

روزهاست که وجودت قوت و شادی و آرامش را به من هدیه کرده است...

شکرت که در هر شرایطی که هستم کنارم هستی و پدرانه مواظبمی.

تو برای من جبران تمام نداشته هایم هستی و این بزرگترین اتفاق ممکنه است...

شکر که هستی شکر که مواظبمی شکر که نگرانمی

و شکر که رحمتت، عشقت را ازم دریغ نمی کنی.

همیشه دوستت دارم... دوستم بدار

نوشته شده در جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

برو 
با پائیز برو...
چه فرقی دارد در شب یلدا خبر رفتنت را بشنوم یا روزهای دگر...
چه فرقی دارد روز و شب... ؟؟!! 
چرا که بعد تو تمام روزها و شب ها یلداست...
بلند طولانی 
بـــــــــــــــــرو با پائیز برو...
سنجاق دلت را از دلم کنده ام...
برو راحت تر برو در این دنیای شلوغ به نبودن ها بیشتر باید عادت کرد.
نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزا خیلی سنگین شدن و خیلی سخت داره می گذره...

یه اشتباه همه چیو خراب می کنه..

یه بلند پروازی همه چیو نابود.

امروز یه تماس و خداحافظی آخر....



نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

سلام عزیز دور از من...

اینجا همه چیز خوب است و نبود تو سخت ترین اتفاق.

اما من به امید دیدنت صبوری می کنم و لحظه رنگ میزنم.

نوشته شده در جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

شهریور هر سال...

همیشه یه ماه خاصه...

نه فقط واسه اینکه تو، توش متولد شدی.

هرسال چندتا دلیل داره...

امسال شادی و غمش باهم قاطی شده.

مثلا ساعت شش، ششمین روز از ششمین ماه این سال... یه اتفاق خوب افتاد.

یا مثلا روز بیست و ششمش... روز سختی بود

چون مسافرام رفتن و باز غم هجرت و هجرت...

یا مثلا دیروز می تونستم شوق یه دیدارو حس کنم...

یا مثلا آخرین روز این ماه...

تو متولد شدی که حالا سالهاست همراه منی و با منی و تویی که می شناسی منو.

هرسال به بهانه ی تولد تو میام و سر میزنم و مرور می کنم

هرچه گذشت بر این رویای نیمه تمام من...

چقدر خوب که هستی...

چقدر خوب که موندی...

چقدر خوب...

تولدت مبارک رویــــای نیمه تمام من....

هر سالت پر رنگ هر سالت مانا...

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو... مال من نیستی و میروی و من خوب میدانم

این رفتن، نه حالا نه چند ماه دیگر برگشتی ندارد اما دل خوش به معجزه ای ...

انتظار می کشم روزهای نبودنت را...

تو میروی و من بهتر میدانم دیگر دل بستن خطاست و من...

کودکانه خودم را گول میزنم به هوای بازگشت...

تو میروی و من می مانم خاطرات نیمه تمامی که همچون خوره ذهن مرا میخورد.

تو میروی و من می مانم خاطره ی شب آخر، شام آخر، آغوش آخر، بوسه ی آخر

و دستی که تا صبح تنگ به آغوش کشید مرا و نگاهی که گره خورد در یک عشق.

تو میروی و من می مانم با یک دنیا زنانگی و حس مبهم و

من می مانم و یک دنیا حس مادر شدن.

تو میروی و من می مانم با یکی شدنی که یکی شد و یگانه...

و من می مانم با عطر تنت که تا صبح نوش کردم و نوش کردم.

تو میروی و من می مانمو عکس هایی که به یادم می اندازد

داغی صورتم را از هرم نفس هایت...

تو میروی و من می مانم با یاد توی لعنتی که هر روز پر رنگ تر می شود و

آرزویی که ای کاش آنقدر بد می شدی که این عشق به نفرت تبدیل شود و من ..

بدم بیاید از این همه خوبی تو...

تو میروی و من می ماند و منی که دیگر حتی نیم من نیست..

من می ماند و قلبی پر درد که مدام تیر می کشد برای تــو...

تـــو... تــو... تـو... تو می روی و من...

همچنان سردرگم اما خوشحال از رسیدن به آنچه خواستی...

تو میروی و من می مانم با آرزوی روزهای خوب برای تو...

برای شادی بی پایان برای خنده از ته دلت...

 

فقط تو به من بگو...

تو بدون من چه می کنی؟؟!!!

 

 

* رویایت می نویسد... در یک روز گرم تابستان...

نوشته شده در شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو در من خالی می شوی و ...

من از تو خالی می شوم...

نوشته شده در شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مرداد...

ماه من است و من زاده می شوم در 16 امین روز دومین ماه تابستان...

عشقم همچون گرمای تابستان است

من هر روز بزرگتر می شوم و کودکی از بین می رود

دهه پر می کنم...

چیزی به اتمام دو دهه نمانده ...

من بزرگتر می شوم و نمیدانم خوشحال باشم از تولد یا غمگین از گذشت جوانیم...

من مانده ام و روزهایی که می گذرند بی تو...

تویی که جایت خالیست در تک تک لحظه هایم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من اینجا کنار تو نشسته ام ساکت...

حالا...

تو دیدنی ترین لحظه ی زندگی منی...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

همیشه بخند...

وقتی گوشهایم صدای گرفته ات را می شنوند...

جهان برایم تاریک می شود...

نوشته شده در شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو رفتی و گویا...

همه ی دنیا رفته است....

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

همه ی دنیا شبیه تواند وقتی دلم.... 
بهانه ات را می گیرد...

رویا نوشت... 
امروز که دلم سخت هوایت را کرده بود...

 

سیزدهم فروردین اسب سال...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یک سال گذشت...

یک سال از رویای پرشوری که تو ذهنمون داشتیم گذشت...

یک سال از همه ی چیزایی که خواستیم گذشت....

یک سال.... یک سال دیگه از عمرمون گذشت...

این روزا چقدر زود می گذرن.... 

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

باران که می بارد...

برف که می بارد...

یاد قدم زدن های دو نفره یمان می افتم که قرار بود بیفتد و نیفتاد...

یاد من یاد تو می افتم...

یاد آرزوها یاد حرف ها یاد ما می افتم...

زمستان است دیگر کاری نمی شود کرد... 

ر و ی ا

یه روز برفی زمستون

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بودنت خوب است

بودنت جبران تمام نداشته هاست

اینجا من با تو خوشبختم...

اینجا من بدون تو...

رویایی می ماند نیمه تمام و بس

رویایی سردرگم و پربهانه

اینجا من بدون تو...

یعنی مرگ یعنی حسرت...

ر و ی ا 

22/10/92

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاهی یه دوست ...از صدتا برادر بهتره...

همین...

پ.ن: لعنت به هرچی قانونه که تو این کشور تصویب میشه.

لعنت به این مرد سالاری که باعث میشه هر اشغالی حرف بزنه.

لعنت به اونی که با اسم اسلام و گناه و عفاف و حجاب هزار غلط کرد و همه رو مثل خودش دید و خون دیگری رو تو شیشه کرد. 

پ.ن: روزهای خوبتون یلدایی...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


میدونم همه مثل هم نیستند.. میدونم خیلی ها هم لیاقت ندارن. میدونم خوب و بد تو هر دوتا گروه پیدا میشه.. اما اینو واسه اونایی می نویسم که عاشقن و به این مرحله از شعور رسیدن که این عشقشون می تونه دو طرفه باشه...

زنی که از این ور شوهرش نره بالا و از اون ورش نیاد پایین زن نیست.
زنی که یهو و بی هوا نپره تو بقلش و بی هوا بوسش نکنه زن نیست.
زنی که وقتی شوهرش از رو کاناپه میخواد پاشه و بره آروم با پاش بهش نزنه و نیششو وا نکنه زن نیست.
زنی که می بینه شوهرش خستس واسش چایی نریزه زن نیست.
زنی که نفهمه شوهرش دلش گرفته زن نیست.
زنی که بلد نیست بگه بیا بقلم ببین چی شده زن نیست.
زنی که نتونه بگه دوستت دارم زن نیست.
زنی که با تموم بهونه هاش رو تخت میره و می بینه شوهرش خوابیده اما بازم نگاش نکنه و گوشه لبشو بوس نکنه و خودشو تو بقلش جا نکنه زن نیست.
زنی که از شوهرش پاستیل نخواد زن نیست.
زنی که با تموم خستگی و ناراحتیاش نتونه اشتباهات شوهرشو ببخشه و باز عاشقش شه زن نیست.
زنی که فرق لوس شدن و و ناز کردن و قهر کردنو ندونه زن نیست.
زنی که کدورت تو دلش بمونه ، بدی شوهرشو گنده کنه زن نیست. 
خلاصه اینکه ...

زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی می تونی زیر لب ترانه بخونی و آشپزی کنی. می تونی جلوی آینه موهاتو شونه کنی و حس کنی نگاهشو می تونی ساعت ها به امید گره خوردن شالش دور گردنش ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی زن که باشی باید صبور باشی، مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی... زن که باشی هزار بار هم که بگه: دوستت داره باز هم می پرسی: دوستم داری؟؟؟؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید.

و تــــــــو ... مردی که زنت عاشقت نیست... اینو بدون زن مقدسه زن برگ گل... زن نم نم بارونه، لطیف، حساسه، اگه زنت زن نیست بشین فکر کن ببین چه کاری کردی که روحش سخت شده غرورش جریحه دار شده
زن با تمام قدرتش دلش یه تکیه گاه امن و ایمن میخواد.. توجه میخواد احترام میخواد... اینو باید درک کنی که ابتدای خلقت در وجود یه زن هستی و تا اخر عمرتم در قلب یک زن هستی. پس باید قدرت زنتو درک کنی... وقتی برات مثل یه بچه حرف میزنه و بهونه می گیره و گاهی مثل یه مادر اجازه میده بهش تکیه کنی... پس باید بدونی وقتی عشقت عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه؛ وایسی روبروش بگی: تو چشام نیگا کن, بهت میگم تو چشام نیگا کن؛ حالا داد بزن, بگو از چی ناراحتی... بعد عشقت داد بزنه , گله کنه , فریاد بکشه , گریه کنه حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغلت؛ آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه....همونجا باید بغلش کنی نذاری تنها باشه.. حرف نزنی, توضیح ندی کل کل نکنی , توجیه نکنی...فقط نذار احساس کنه تنهاست.مرد باید گاهی وقتا مردونگیش رو با سکوت ثابت کنه؛ با بغلش ...
باید بدونی رفتار عاشقانه ی زن رو باید از دلتنگیش فهمید... از شوق بیتابیش برای دیدار... از حس کودکانه اش... 
باید بدونی زن بی دلیل بهونه نمی گیره. باید بدونی که قوی ترین زن جهان هم که داشته باشی ، وقت هایی هست ...

که دستی باید لمسش کنه... مستقل ترین زن جهان هم که داشته باشی وقت هایی هست که دلش پر میزنه برای کسی که برسه و بخواد... که آرام رانندگی کنی... و شامت را نخورده روی میز نگذاری و نروی... زن... گاهی دلش میخواد دست خطی برایش بگذاری که زود برگرد و ...
دلت اگه از این زنا میخواد پس بفهمم، درک کن .. تو هم مـــــــــــــــــــرد باش

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مهــــر ...

با همه ی بی مهریش تموم شد...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویای نیمه تمام من... امروز که وارد سال جدید زندگیت شدی فهمیدم که...

مدتیست که انگار حالت را خوب نمی کنم...

مدتیست که تو را نمی شناسم و کم رنگ شده ام...

مدتهاست می گذرد بی آنکه بشینم رو به رویت؛بگویم و تو بخوانی ام...

میدانی مدتیست که یک حرف روی دلم مانده...

دلم برای تو، دلم برای خودم، دلم برای آن روزهای پر شور تنگ شده است.

دلم برای آهنگت.. که چه دیوانه وار مستم می کند تنگ شده است...

می آیم.. می روم .. اما نمی مانم... این را خوب میدانم رویای نیمه تمام من...

که من خیلی وقت است بی رنگ شده  ام...

دیگر مثل قدیم ... روبه رویم نمی نشانمت و نمی خوانم و گوش نمی دهم آهنگ زیبایت را...

من بزرگ می شوم و تو بزرگتر...

چه قدر خوب که هستی.. چقدر خوب که تو می شنوی و نگه میداری خاطرات مرا...

چه قدر خوب که دارمت...

چه قدر خوب که اگر من بی حوصله می شوم من بی روح میشوم تو همچنان پا برجایی.

تو را به جای تمام آنچه نداشته ام دوستت دارم...

 
نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

وقتی در خاطرم "تــــو "هستی...

دیگران را به فراموشی می سپارم...

خاطراتت را جرعه جرعه سر می کشم...

مستی خیال تـــو رویائیست تمام نشدنی.

دلم لک زده...

برای لحظه ای که در گوشم آرام نجوا می کنی...

" می خواهمت...."

این برای من خلاصه ی تمام حس های قشنگ دنیاست.

نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هر شب در رویاهایم تو را می بینم

هم آغوش تو می شوم و ...

آبستن عشق.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزها و دقایق آخر 26 سالگی ام...

مزه ی دلتنگی میدهد و تنهایی.

بوی سیب کال و ترشی و آلبالو

دقایق آخرم بوی همه چیز میدهد.

دقایق آخرم پر است از همه چیز...

پر از محبت زنانه و زبان کودکانه ام...

دقایق آخرم پر از بهانه است و پر از دلتنگی .

پر از نبود تو... 

مزه ی بزرگی را کم کم نوش می کنم .

بزرگ می شوم و کودکی در من پیر می شود.

دخترک مردادی در آستانه ی 27 سالگی.

و ناگاه چقدر زود دیر می شود.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بارها می نگرمت در چهارچوب یک عکس

چقدر بی تاب بودنت می شوم

وقتی ...

می بینمت و نیستی.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

همه چیز به ظاهر خوب است.

روزها خوب این مردم به ظاهر مهربان و خوب.

ساعت ها، دقیقه ها، ثانیه ها....

دیو سیاه انتظار است که گاهی سپید می شود.

هرچند دیگر سیاه و سفید و خاکستری و زرد فرقی ندارد.

حتی آن قرمز و سبز خوش رنگ هم فرق ندارد.

من ...

پر از بهانه ام...

پر از زنانگی که هیچ تا کنون ازش ندیده ام...

و توئی که ادعایت سر به فلک می کشد...

نتوانستی درک کنی.

شاعر می شوم عاشق می شوی

یک دنیا زن می شوم .. فارغ می شوی

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

می نوازد ... آرام...

روحی لطیف در تمام جسم سردم گویا می دود.

آرام می کند این همه بی قراری را..

قلب نا آرامم جان می گیرد.

موسیقی بی کلامی که زندگی من است.

و نوازش دستانی که ... 

روی تنم به رقص در می آید...

همین دو کافی است تا احساس کنی که چقدر خوشبختم.

نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تلنگری نیاز است برای بودن.

برای ماندن برای دوباره نوشتن.

من دلم گرفته است...

این بهانه نیست...

کاش سنگینی حجم لحظه هایم را می فهمیدی...

کاش....

نوشته شده در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

عادت ندارم درد دلم را ،به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی
.
.
.
دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.
این روزها حال و هوای عجیبی دارم... مسافرم... مسافر...
نوشته شده در چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...

در "دلم" دلتنگی ام را...

در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...

در "لبخندم" غصه هایم را...

دل من...

چه خردساااااال است !!!

ساده می نگرد !

ساده می خندد !

ساده می پوشد !

دل من...

از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!

ساده می افتد !

ساده می شکند !

ساده می میرد !

ساااااااااااااا ­ااااااااده

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من...

چه میدانستم سبزه ... 

یخ میزند از سردی دی...

 

پ.ن: زمستون حس خوبی بهم نمیده.

منِ مردادی نمی تونم دوستش داشته باشم.

یکی یه خاطره خوب بسازه تو این فصل سرما.

نوشته شده در جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

کنارم باش برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم.

مَردم باش برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیرم تا ملکه این مملکت شوم.

راستی... مردی که پا به پایم در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایم  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟ توئی؟؟؟!!! 
 
برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسم که دختر خوبی برایشان نبوده باشم، کنارم باش تا خدمتشان کنیم و نترسیم...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند کنارم باش تا درد یتیمی را کمتر حس کنم.

مردی که اشکهایم را میبوسد و موهای پریشانم را شانه میزند، کیست؟ توئی؟؟
 
برای ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحمم به امانت می آید ،توئی که کنارمی و در آغوشت می آرامم. 

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتم و شکمم خط خطی میشود و نمیتوانم حتی درست راه بروم ، کیست کسی که کنارم باشد و شبها تن خسته ام را در آغوش بگیرد؟؟ 

مردی که دستانم را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردم پاک میکند توئی.. 

مردی که موهای من و دخترم را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی ما را در آغوش مردانه اش میخواباند توئی.

مردی که شبهای بیخوابی برایم قهوه و کیک شکلاتی می آورد تا قصه زندگیم را گوش کند.

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر من از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامم کیست؟ توئــــی.
 
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشم و میرم پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمم را نوشته توئی.

مردی که فال قهوه برایم میگیرد و تو فنجونم انگشت میزنم تا برایم از فرشتگان و سرنوشت زیبایم حرف بزند توئی.
 
مردی که اصرار داری موهایش را خودم اصلاح کنم توئی...
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایم را لاک بزند توئی.
کسیکه بارها و بارها نازم را میکشد و قهرهایم را خریدار است هنوز ، توئی..

وقتی از سر کار میخواهم به خانه بروم، مردی که پیاده می آید کنارم که تا خانه با هم قدم بزنیم ، کسی نیست جز تـــو.
مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و من حاجت روایش میکنم توئــــــــــی.
شبها که مضطرب از خواب میپرم و تو تاریکی در بسترت میگردم که  ببینم هستی یا نه،لمس می کنم تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر من به  گرمای  آغوشش مبدل کرده.
 
کسی که بعد  از سالها همسری، بدن از تناسب افتاده ام را می بوید و می بوسد توئی.

روزی که اولین موی سپیدم را در آینه میبینم و اشک در چشمانم حلقه میزند ، توئی که موهایم را در دستان مردانه ات جمع میکنی و در آغوشت سفت میفشاریم و در گوشم زمزمه میکنی که
 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایم میشوم ، توئی که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای با من بودن معاوضه نخواهی کرد
 
برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و من در اتاقهایشان میگریم ، توئی مردی که دستانم را میگیرد و من را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهم با بیکرانگی آب از دلتنگیهایم بگویم.

برای روزهایی که جسمم تغییر میکند و فکر میکنم دیگر زن نیستم و میترسم؛ توئی که بارها و بارها حس زن بودنم را به تک تک سلولهایم یاد آوری میکنی...
همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوی تا یادم نرود که منم شاه بیت غزل زندگی تو.

******************************
آری... 
مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
 
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی
مردی که منتهایش تویی ، منم
نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویای ری را می شوی..

بی آنکه بدانی چرا در هوایت پیاده روی می کنم...

کاش نمی فهمیدم.

غم من از من سر ریز میشود.

ری را

پ.ن: پشت گوشی... جای شماره ات ... گریه ام را می گیرم...

هی ... با توام...خبر تنهایی ام را گرفته ای؟؟؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اول مهر که میشه..
همیشه یه ترس و اضطراب درونم غوغا می کنه...
مهرووو دوست دارم...
با تموم تنهایی و بغضش.
نوشته شده در یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

I heard that your settled down
شنیدم که یه جایی رو واسه موندن پیدا کردی

That you found a girl and your married now
اینکه با دختری آشنا شدی و حالا دیگه با هم ازدواج کردین

I heard that your dreams came true
شنیدم رویاهات به حقیقت پیوستن

Guess she gave you things I didn’t give to you
حدس میزنم چیزایی رو بهت داده که من هیچوقت بهت ندادم

Old friend, why are you so shy
دوست قدیمی، چرا انقدر خجالت میکشی؟

It ain’t like you to hold back or hide from the lie
اصلا بهت نمیاد بخوای عقب بکشی یا از دروغ مخفی شی

I hate to turn up out of the blue uninvited
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم

But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیرکنم

I hoped you’d see my face & that you’d be reminded
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…

That for me, it isn’t over
این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah.
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

You’d know how the time flies.
باید میدونستی زمان چطور میگذره

Only yesterday was the time of our lives.
همین دیروز بود که شروع به زندگی کردیم

We were born and raised in a summery haze.
پا به این دنیا گذاشتیم و در یک غبار تابستانی رشد کردیم

Bound by the surprise of our glory days.
که با شکوه و حیرت روزهای زندگیمونه آمیخته شده

I hate to turn up out of the blue uninvited,
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم

But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it.
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیر هم کنم

I hoped you’d see my face & that you’d be reminded,
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…

That for me, it isn’t over yet.
این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

Nothing compares, no worries or cares.
هیچ چیز قابل قیاسی،.نگران کننده ای یا چیزی که بخوای مراقبش باشی دیگه نیست

Regret’s and mistakes they’re memories made.
اشتباهات و پشیمونی ها، اینا ساخته های ذهنن

؟Who would have known how bittersweet this would taste
کی میتونست بفهمه که چطور میتونه انقدر تلخ و شیرین(ترکیبی از شادی و غم) باشه

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره
نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزی دیگر... سالی نو...

جلوی آینه می ایستم... این منم؟؟؟!!! یک بانوی غریب...

می هراسم... 

شادی را به روی صورتم نقاشی می کشم... 

تولد بهانه است... خسته شده ام از این همه سکوت و بی تفاوتی.

پرده ها را می کشم... نور چشمانم را اذیت می کند.

پنجره را باز می کنم... هوای تازه تابستانی... گرم... دلم یه آسمان باران میخواهد...

داغم... داغ داغ... می سوزم... هیچ نمی گویم...

دلم رهایی میخواهد.. آزادی... یک رویای واقعی... 

یعنی ....

من رشد خواهم کرد...؟؟! بزرگ خواهم شد...؟؟!!

تولدم را جشن می گیرم... با تنهایی و سکوت...

با تــــو...

بودنت آرامم می کند...

توئی که زندگیم را دربرگرفته ای و پر از بهانه ی دوست داشتنی...

بهانه هارا کم کن... زندگی کنیم.

تابستانی دیگر... مردادی دیگر...  

من یک بانوی بیست و پنج ساله شدم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خوبم... خوب ... خوب...
حال و روزم را...
از نوشته هایم بفهم...
و فکرش را بکن
یک روز ...
یک روز میای و می بینی...
 
نه من هستم...
و نه این کلمات...
نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

قلم به دست می شوم ...

این بار به جای تنهائی ...

تو بهانه‌ی نوشتنم می شوی.

با توام... آقــا... توئی که همچون پیچک بر من پیچیده ای... 

چه میخواهی؟! از این بی قرار چه میخواهی؟!

احساساتم را تلنگر میزنی؟! ناخنک یا سیخ....

تو چه میخواهی؟! من چه میخواهم؟!

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یک یادبود کوچیک از اکثر فیلم های ایرج قادری.

لطفا بخونید و اگه ایرادی داره بهم بگید.

امیر ایرج قادری

هوس کرده ام برایت بنویسم، می نویسم تا بدانی برای که قلب ها می تپند!

میخواهم تو را به عمق بودن بسپارم و از تو دوباره و دوباره بنویسم چرا که تو سرسپرده بودی.

میدانم صبح هنگام امروز( 91/2/17) خورشید سردتر از همیشه طلوع کرد و تو بی هیچ حرفی رفتی!

حالا رفیق! با توام می شنوی؟!! در دلم صدای شیون می آید، این را میدانم که هیچ کس نمی تواند بنویسد از مهربانیت... دلم نگران است و بی قرار.

می گویم دادا ...نکند تاریکی صداقت ما را گرفته است؟ می ترسم از یاد برده باشیم، می ترسم گم کرده باشیم مهربانی را.

میدانم که دگر قصه ها تکرار نخواهد شد، میدانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردائیست.

میدانم که تمام این سالها با زورقی شکسته برای رسیدن به هدف، از چهارراه حوادث گذشتی و بیدار در شهر ماندی.

با تک تازان صحرا، از میعادگاه خشم گذر کردی، خشم عقاب ها را فرونشاندی و رودخانه های وحشی را همچون ناخدای با خدا و با عطش طی کردی و فریاد در دهکده سر دادی و همه را دعوت کردی برای دیدن دشت سرخ، حتی آن دخترک بی حجاب ، مو سرخ را تا شعار می خواهم زنده بمانم را سر دهی.

مرگ در باران نبود اما چشمانمان خیس از باران است. حالا دیگر چه کسی برایمان ماجرای جنگل تعریف کند و اتل متل توتوله بخواند برایمان؟؟؟!!! حالا دیگر کیست با چشمان سیاه که آرام کند این دلهای بی آرام را؟

حالا دیگر کیست به دو انسان بگوید مترس با این همه رابطه هنوز راه توبه باز است و می توان تار عنکبوت تنیده شده را گشود و این داغ ننگ را در انتهای همین بن بست دفن کرد و مثل گلی در شوره زار شکفت.

آی... نقره داغ‌مان کردی رفیق...!

میدانیم چگونه پنجه در خاک زدی تا مبادا شهرتـت را که سالها بخاطرش همچون پلنگ در شب جنگیدی و بر لبه تیغ ایستادی، این طغیانگران به تاراج نبرند و از تو نگیرند. 

میدانیم تحمل درد پشت و خنجر کشیدی و بت ها شکاندی پهلوان و دل خوش به سکه شانس نبودی.

حالا تو... تنها رفته ای ... جایمان خالی بود زمانی که این برزخی‌ها اینگونه برادر کشی کردند. اینجا همه بی قرار تو هستند.

این رسمش نبود، کاش یادمان می ماند که اینگونه در کوچه مردها یاد نگرفته بودیم.

راستی همه‌ی آنهایی که تو دوستشان داشتی برای بدرقه‌ات آماده بودند،اما صد حیف اینگونه غریب، بیگانه و بی نشان آرمیدی.

سام و نرگس، عمو فوتبالی، غلام ژاندارم، دکترو رقاصه، دوکله شق معروف، حتی آن ترکمن ورپریده همگی تکرار کردیم گریستن را تا شاید تکرار شوی برایمان، چرا که تو سوگند سکوت را باور کردی و با طوطیا همسفر شدی و این گونه حکم تیر تو را اعلام کردند و به این سختی محاکمه شدی.

حالا دیگر رفته‌ای در سکوت وتنهایی. آژیر خطر زده شد و شلاق بی رحم زمانه جدایی را آغاز نمود، چلچراغ زندگیت دیگر سوئی ندارد فقط میدانیم چشمه ی آب حیات زندگیت زلال است و وجودت پاک.

پهلوان حالا که سینه چاک ایستادی و جان سخت دادی، حالا تو بزرگواری کن و ببخش تمام نامهربانی هایمان را و نگذار نابخشوده بماند تمام بی توجهی هایمان.

حالا دیگر  پاتو زمین نگذار، این قفس جای قشنگی نیست، خوب میدانی!

حالا تورا به پنجمین سوار سرنوشت می سپاریم و دیگر هیچ نمی گوئیم! هیچ ...

جز اینکه کاش میشد یکبار دیگر نگاهت کنیم.

رویـــــا 91/2/17

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هستم؟!

مرا می بینی؟!

چهره ام را میان آینه ها گم کرده ام

مرا می بینی؟!

می چرخم، می رقصم، زمین می خورم

برمی خیزم با زخم هایی عمیق بر تن و ذهنم

این همان عمق تاریکیست

این مهمانی پر زرق و برق در کدام محله برگذار می شود

اشک هایم را پاک نکن

چهره ام را می شویند از اندوه

انگشتانت را بر پوست نازک صورتم بکش

من جاری شدن احساست را بر عمق قلبم لمس می کنم

هنوز سرگردانم

اشک هایم را پاک نکن

بگذار میان بازوانت آرام بگیرم

کاش دوبار متولد می شدم

در دو گهواره و تنها یک روح

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزهایم می گذرد

همه چیز خوب است من اشتباهات زیادی را تجربه کردم.

سال خوبی شروع شد...

تمام نبودنت بزرگم کرده است... من بزرگتر از یک بانوی بیست و پنج ساله شده ام.

روزهای زندگیم را ورق میزنم... همه چیز درتو خلاصه شده است و بس....

 

پ.ن: همه چیز آرومه من و تو خوشبختیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بهرادی که هستی اش را به مرگ بخشید...

خیلی بی معرفتی خیلی بی معرفتی ... اخه الان وقتش بود؟؟؟؟

بعد این همه تحمل,این همه درد, این همه زحمت...

تو که کم طاقت نبودی چرا نتونستی تحمل کنی اخه؟؟؟؟!!!!! چرا نتونستی ...

فکر هیچ کس نبودی؟؟؟ فکر مامان نبودی؟؟؟؟؟!!!!

چی بگم ... چه جوری خبر بدم؟؟؟!!!

چه جوری از شهامتت تعریف کنم؟؟؟ از شجاعتت؟؟؟؟

بی معرفت قول داده بودی برگردی... اخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

لعنت به این زندگی

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هنوز قلم به دست به دنبال امیدی هستم که خیلی وقت است که نیست....

بیست و سه روزی هست که دیگر نیستم نه در رفاه نه در حال....

روزهایم گاه با کابوس می گذرد بعد از فرار از آن زندان.

نیستی.... آرامم... آرام ... آرام

من به تک تک لحظه های بی تو هم عادت دارم اما....

به تو فکر نمی کنم .... چرا که فقط با تو زندگیم جاریست.

فقط هوایت را از سرم دور نکن که نفسم به شماره می افتد.

دیگر خاکستری و سفید برایم فرقی نمی کند

رویایت بوی دلتنگی گرفته است...

خوبم.... ولی پر از بهانه....

بیداد میکند این نبودنت.... این گم شدن آرامش.

 

پ.ن: باشد بنویس ای آشنای غریبه...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دلکـــــم ...

گـــاه خبـــــر میدهد از سِــــر درون

گــــاه قفسی میســــازم

تا بداند زندگی زنـــــــدان است

زندگـــی اجباریست

نفـــــس نیمه بریده ... نیمـــــه جان...

میدهــــد آزارم.

 

 پ.ن: همه چیز آرومه... من و تو خوشبختیم.

پ.ن: تو دلهره‌های مرا هیچ می‌کنی وقتی عاشقانه در آغوشت گم می‌شوم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یک روز

روی اینهمه بغض بی دلیل

پارچه ای

به رنگ سکوت می کشیم

و

برای همیشه

فراموش می شویم

بگذار بعضی ها خیال کنند

ما مرده ایم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

On the day You return .

On the day You return .

You will come and I tremble in my heart :

What's  that hidden in your hand ?

What's this twisting around your leg ?

I always used to say :

How it's good to die ?

How death...

In this age when goodness is humiliated and beaten is pleasant ?

 

پ.ن: دوست داشتن یک سوتفاهم ساده ست....  فقط همین.

پ.ن: چه فرقی بین آدمی که به دروغ دوست داشتن فقط برای رسیدن به جسمت همه کاری می کنه تا به خواستش برسه و اون آدمی که به زور بهت تجاوز می کنه هست؟؟؟؟

پ.ن: وقتی هزارتا دلیل برای رفتن داری اما دنبال یه یهونه برای موندنی...این یعنی چی؟

پ.ن: خواسته های من زیاد نیست... بهانه های تو زیاد شده اند.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

محبوب من....

هستی و این هستی... آرامم می کند.

همه جا بوی تو می آید...

فراموش نخواهم کرد که من بنده‌ی توام

 و تو همان خالقی هستی که از وجود خودت برمن دمیده‌ای!

وجودم زیباست چرا که پر است از تمام زیبایی‌های تو...

تنهایم نگذار که تو بهترینم هستی

مهربانم!

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویای نیمه تمامم پنج ساله شدو

من از تمام لحظه هایش به یادگار خطی گذاشته ام به امانت 

که بماند روزی که دیگر اثری از رویا نیست.

قلمم هنوز پابرجاست...

دلکدم را دوست دارم چرا که تلخی ها و شیرینی های زیادی را چشیده است.

اینجا را باتمام دوستارانش...

همان هایی که بودند و الان دیگر فقط خاطراتشان ماناست

و کلامی ازشان به یادگار مانده و آنانی که هنوز هستند، دوستش دارم. 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اصلا نمیدونم چرا از تو، اینجا دارم می نویسم...

اما وقتی شنیدم همه ی خاطراتت از جلوی چشام رد می شدن و تـــــو.....

 کافه سپید و سیاه...

خیابون انقلاب تا سر نواب... مترو .....

شیرینی فروشی توی مسیر...

گوشفیل تازه و دوغ...

پارک هنرمندان... همه ی دوستان...

اون جلسه اول توی پارک شفق، چای خوردنای بعد از اتمام جلسه...

قرار بعدی توی پارک هنرمندان... ارشاد... معرفی دوستات....

یادته وقتی پام شکسته بود؟

یادته وقتی بازش کردم.

فکر کنم نصف تهرون رو باهم راه رفتیم و تو همش می پرسیدی رویا می تونی راه بری ؟

اون چکمه و اون پالتوی طوسی سرچهارراه ولی عصر کافه گپ یادته؟

 اون قرار محرمانه سه نفرمون...

یادته....؟گریه

اون قرار توی کافه گپ و با شال و کلاه من و ...

 اون نوشته ها و اون عکسای قایمکی تـــــو....

کتاب سووشون... راستی کیبورد به دستت رسید؟ نوشته هارو با خودت بردی یا....

چه روزایی رو باهم زندگی کردیم.

واقعا چرا آدما بی صدا میان و بی صدا تر میرن؟

راستی گل زرد نشون نفرت بود یا جدایی؟

تو اون روز برای من یه دسته گل زرد آوردی....

دی 86

حالا رفتی بدون یه خداحافظی ساده... دو هفته ای هست که رفتی

چقدر شب قدر امسال حال و هوای اون سال توی ارشاد به سرم زده بود.

چقدر دوست داشتم بریم اونجا... زنگ زدم خاموش بودی... چند روز بعد فهمیدم که....

رفتی فکر کنم برای همیشه.

تو دنبال آزادی بودی و ....حالا با سختی نمیدونم بهش رسیدی یا نه...

نمیدونم به اون چیزی که خواستی رسیدی یا نه...

من دیگه هیچی نمیدونم ....گریه

فقط میدونم قلب من میگه که هستی اما چشمام میگن نیستی....

چشم من میگه که رفتی... اما قلبم میگه که هستی.

حالا که همش خیاله...

بزار تو فرض محالم...

حالا که همش تو رویاست...

نزار دلتنگت بمونم

 

پ.ن: چشـم دیـدنـش را نــدارم؛زنی کـه هـر روز؛در گوشم تکـرار می کـند :

The Mobile Set is Of

 

نوشته شده در جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چشمانم از بارانی حکایت می کند که توان باریدن ندارد

آسمان دل ابریست. رعدو برقی فریاد میزند

آمدنی... رفتنی ست...

 

تولدم و ماه رمضون امسال یه حال و هوای دیگه داشت...

یه حس غریبی بهم می گفت که این آهنگو زیاد گوش بده...

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه می گن که دوباره

دل تنگمو شکستی...

دروغــــــــــه

چه جوری دلت میومد؟؟؟؟

 باورم شده بود... حال باورت شد که دلم... احساسم...هیچ وقت بهم دروغ نمی گویند.

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چیزی مثل الهام درونش موج میزد...

تمام جاده را با بغض طی کردم تا به سنگی برسم که برای آخرین بار می دیدمش.

چهرش رنگ و شکل همیشگی را نداشت...

بعد از بیست و پنج روز بیهوشی کامل...

دیگه آن مهربانی که می شناختم نبود.

تمام مسیر به آخرین باری که دیدمش فکر می کردم.

به طاقتی که از دست داده بودمش...

و کوتاهی که شاید....

نمیدانم فقط میدانم که پر از بهانه بودم و حقیقتی که باور نداشتم

 چند روزی هست سیاه پوش کسی هستم

که وقتی روی آن سنگ لعنتی دیدمش...

اشکهایم امانم را برید و بهانه های تازه ام شروع به باریدن کرد

 و من با خواندن هر آیه و نگاهی به صورت بی جانش بی تاب و بیقرار

مانند دختران داغدارش اشک می ریختم.

حس عجیبی بود... حس از دست دادن مادر

آن لحظه حس نبود مادر را انگار تجربه می کردم.

دیگر طاقت از یاد بردنش در من نیست.

حالا که رفته است

بر پشتم روزهای نبودش و خاطراتش سنگینی می کند

اینقدر این زمانه در وجودم حسرت می کارد که از تمامی لغات

 فقط تنفر را برای این زندگی انتخاب می کنم.

 

 سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ، این من ناباورم

روی دوش او را می برن!

می برن در خاک مدفونش کنن

از حساب خویش بیرونش کنن

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند



پ.ن: دختر خاله های داغدارم پسر خاله ی غمگینم هنوز مادرم هست

ولی بدانید که خوب میدانم این روزها چه حالی و هوای دارید.

خوب درک می کنم ندیدم نشنیدن و نبوسیدش چه حالی دارد.

من خوب میدانم که در قلبتان برای حضورش حد و مرزی نیست

و خوب میدانم که برای بی او زیستن باید تمرین کرد.

 و این را  خوب تر میدانم که مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟

مگر میشود هوا را از زندگی برداری و زنده بمانی؟

تمرین کردن و بریدن را بریدن ازخود میدانید اما...

 دیگر راهی نیست باید پذیرفت.

برایتان دریا دریا آرامش آرزومندم.

روحش شاد و یادش گرامی

نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

در رویاهایم سیر می کنم

جایی که تورا پیدا کردم و جائی که ...

گم شدم درهرچه هیاهو بود.

گم شدم یا دست روزگار دورت کرد و ...

همان روزها بود که بزرگ شدم،با تمام کودکیم بزرگ شدم و حالا که میخواهم ...

یک ربع قرن بودن را تجربه کنم. چیز جدیدی نیست. همه اینها همان زمان تجربه شد.

من خیلی وقت است که بزرگ شدم... شاید یک بانوی سی و چند ساله...

این روزها...

ماههای آخر بیست و چهارمین سال عمرم عجیب ذهن بی قرار مرا درگیر کرده است.

این روزها را ...

با دوستانی که شادیشان را در چند پک قلیان و چای میوه هست می گذرانم .

من عجیبم یا اینها؟؟!!

اینجا هم سکوت می کنم همه حرف میزنند و من در فکر بی فکریم.

دیوانه شدم یا .... ؟!!

جای چیزی اینجا کم است...

جای کسی کم است... نمیدانم!

من این روزها وجودم را به بانوئی تبدیل می کنم که هنوز سرشار از احساسات است.

نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

آخرین روزهای اردی بهشت را طی کردم...

که پر از بوی بهشت است...

چقدر زیبا... چقدر دوست داشتنی و آرام

وقتی مثل کودکی درآغوشم گم می شوی و بخواب میروی.

هی شریک غمگین گریه های من...!

حالا که رفته ای... حالا که روزمان تمام شد...

من در تنهایی خویش...

نیمی از بغض گره خورده را در گلوی خشک فرو می برم و...

 نیم دیگر را با چشمان تر می گشایم.

وقتی که نیستی...

هزار کودک گم شده در وجود من

لالایی پدرانه تو را التماس می کنن.

راستی می دانستی ....

چه لذتی دارد عاشق شدن در دی ...

یکی شدن در اردیبهشت و ...

مردن به هر وقتی که تو بگویی...

 

پ.ن: بودنت همیشه زیباست... مخصوصا وقتی شبانه کنارم باشی...

وقتی بوی دریا همه جای اتاق را پر می کند و من ...

به جای دریا در چشمان همیشه آبیت غرق می شوم.

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزی خواهم خندید...

روزی که دیر نیست

روزی به همه ی این نوشته ها...

خواهم خندید.

با اینکه خوب میدانم آن روز پشت تمام خنده هایم بغضی عظیم را قورت میدهم.

 

 پ.ن: این روزها غمی عجیب را خوب حس می کنم...

جای خالیه دستانی مهربان چشمانی نگران و قلبی ...

این روزها غم دوری مادر را خوب حس می کنم...

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

سنگینی حضورت همه جا هست...

حتی در لحظه ها....

نوشته شده در جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دیگری نیازی به هم جنس تو ندارم...

ببینم همه چیز توئی... یا... من .. بزرگ شدم وعاقل؟!

احساساتم را کنترل می کنم. گاهی قفل میزنم و گاهی سرکوبش می کنم.

گاهی رهایش می کنم درهرچه نامردیست

آدینه ی خوبی نیست... پر از نگرانی و فکر و خیال

این روزهای تکراری را دوست ندارم

این آدم ها را هم همین طور

هیچ کس و هیچ چیز ... دیگر شادی را به صورتم نمی آورد

قلب تنهاست... و جودم بیشتر... جائی برای کسی نیست

خسته ام... خسته روح.

 

پ.ن: این ها بی قراری های ذهن بی قرار من است که قبلا نوشته شده اند. زمان میگذرد. چیزی به نام زندگی هنوز در من جریان دارد ولی الان خوبم...خوب... رهایم و آزاد.

پ.ن: دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم

نوشته شده در جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

You gotta live your life

You gotta find your way

You gotta learn to live

make your decision

You gotta live your life

That is how story goes

You gatta learn to give

Life is hard we all know

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

(A present for my darling... (my secret

It's friendly short letter.

....I do remember

you have been very good to me

we looked at each other

we danced together

forgive me for making excuses

Thanks for your cuddle and kiss

you are the best reason of my versifying

I do understand very thing has a beginning and an end

but you are very dear to me

I wish you were here always

... and

! Thanks very much for all your trouble

Thanks for the lovely all evening and for accepting my invitation

All the best

Happy Birth Day...  My Dear

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


Design By : Pichak