کاش مي دانستم در آن سوي نگاهت چه رازي نهفته است کاش مي توانستم راز تنهايي خود را به تمام رهگذران عاشق برسانم کاش مي دانست که در نبودش چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم فقط براي يکبار قدم به گلستان خيالم بگذار؛ رخصتي ده تا به تنهايي خود خط مبطلان بکشم وبگذار با تو فراموش کنم

رویــــای نـیمــه تمـــام

همیشه عزیزترین چیزی که دارم احساسم است، نگاهم ... چشمانم و لبخندم... همین کوچکترین چیزهای دنیا بزرگترین دارایی من است... که میدانی خیلی وقت است با توست ... و به یاد تو... مانده‌ام چه چیز دیگری تقدیمت کنم... ؟تمام حس رویا بودنم را... وقتی که شعر میخوانم برایت...و من فقط به این می‌اندیشم:چه کسی بعد محرم خلوت توخواهد شد؟ دست روی قلب تو میگذارد ... گرم... ؟ روی هم رفته آیا رویا خواهد شد؟

همه ی دنیا شبیه تواند وقتی دلم.... 
بهانه ات را می گیرد...

رویا نوشت... 
امروز که دلم سخت هوایت را کرده بود...

 

سیزدهم فروردین اسب سال...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یک سال گذشت...

یک سال از رویای پرشوری که تو ذهنمون داشتیم گذشت...

یک سال از همه ی چیزایی که خواستیم گذشت....

یک سال.... یک سال دیگه از عمرمون گذشت...

این روزا چقدر زود می گذرن.... 

+ تاريخ جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

باران که می بارد...

برف که می بارد...

یاد قدم زدن های دو نفره یمان می افتم که قرار بود بیفتد و نیفتاد...

یاد من یاد تو می افتم...

یاد آرزوها یاد حرف ها یاد ما می افتم...

زمستان است دیگر کاری نمی شود کرد... 

ر و ی ا

یه روز برفی زمستون

+ تاريخ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بودنت خوب است

بودنت جبران تمام نداشته هاست

اینجا من با تو خوشبختم...

اینجا من بدون تو...

رویایی می ماند نیمه تمام و بس

رویایی سردرگم و پربهانه

اینجا من بدون تو...

یعنی مرگ یعنی حسرت...

ر و ی ا 

22/10/92

+ تاريخ پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاهی یه دوست ...از صدتا برادر بهتره...

همین...

پ.ن: لعنت به هرچی قانونه که تو این کشور تصویب میشه.

لعنت به این مرد سالاری که باعث میشه هر اشغالی حرف بزنه.

لعنت به اونی که با اسم اسلام و گناه و عفاف و حجاب هزار غلط کرد و همه رو مثل خودش دید و خون دیگری رو تو شیشه کرد. 

پ.ن: روزهای خوبتون یلدایی...

+ تاريخ پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()


میدونم همه مثل هم نیستند.. میدونم خیلی ها هم لیاقت ندارن. میدونم خوب و بد تو هر دوتا گروه پیدا میشه.. اما اینو واسه اونایی می نویسم که عاشقن و به این مرحله از شعور رسیدن که این عشقشون می تونه دو طرفه باشه...

زنی که از این ور شوهرش نره بالا و از اون ورش نیاد پایین زن نیست.
زنی که یهو و بی هوا نپره تو بقلش و بی هوا بوسش نکنه زن نیست.
زنی که وقتی شوهرش از رو کاناپه میخواد پاشه و بره آروم با پاش بهش نزنه و نیششو وا نکنه زن نیست.
زنی که می بینه شوهرش خستس واسش چایی نریزه زن نیست.
زنی که نفهمه شوهرش دلش گرفته زن نیست.
زنی که بلد نیست بگه بیا بقلم ببین چی شده زن نیست.
زنی که نتونه بگه دوستت دارم زن نیست.
زنی که با تموم بهونه هاش رو تخت میره و می بینه شوهرش خوابیده اما بازم نگاش نکنه و گوشه لبشو بوس نکنه و خودشو تو بقلش جا نکنه زن نیست.
زنی که از شوهرش پاستیل نخواد زن نیست.
زنی که با تموم خستگی و ناراحتیاش نتونه اشتباهات شوهرشو ببخشه و باز عاشقش شه زن نیست.
زنی که فرق لوس شدن و و ناز کردن و قهر کردنو ندونه زن نیست.
زنی که کدورت تو دلش بمونه ، بدی شوهرشو گنده کنه زن نیست. 
خلاصه اینکه ...

زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی می تونی زیر لب ترانه بخونی و آشپزی کنی. می تونی جلوی آینه موهاتو شونه کنی و حس کنی نگاهشو می تونی ساعت ها به امید گره خوردن شالش دور گردنش ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی زن که باشی باید صبور باشی، مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی... زن که باشی هزار بار هم که بگه: دوستت داره باز هم می پرسی: دوستم داری؟؟؟؟ و ته دلت همیشه خواهد لرزید.

و تــــــــو ... مردی که زنت عاشقت نیست... اینو بدون زن مقدسه زن برگ گل... زن نم نم بارونه، لطیف، حساسه، اگه زنت زن نیست بشین فکر کن ببین چه کاری کردی که روحش سخت شده غرورش جریحه دار شده
زن با تمام قدرتش دلش یه تکیه گاه امن و ایمن میخواد.. توجه میخواد احترام میخواد... اینو باید درک کنی که ابتدای خلقت در وجود یه زن هستی و تا اخر عمرتم در قلب یک زن هستی. پس باید قدرت زنتو درک کنی... وقتی برات مثل یه بچه حرف میزنه و بهونه می گیره و گاهی مثل یه مادر اجازه میده بهش تکیه کنی... پس باید بدونی وقتی عشقت عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه؛ وایسی روبروش بگی: تو چشام نیگا کن, بهت میگم تو چشام نیگا کن؛ حالا داد بزن, بگو از چی ناراحتی... بعد عشقت داد بزنه , گله کنه , فریاد بکشه , گریه کنه حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغلت؛ آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه....همونجا باید بغلش کنی نذاری تنها باشه.. حرف نزنی, توضیح ندی کل کل نکنی , توجیه نکنی...فقط نذار احساس کنه تنهاست.مرد باید گاهی وقتا مردونگیش رو با سکوت ثابت کنه؛ با بغلش ...
باید بدونی رفتار عاشقانه ی زن رو باید از دلتنگیش فهمید... از شوق بیتابیش برای دیدار... از حس کودکانه اش... 
باید بدونی زن بی دلیل بهونه نمی گیره. باید بدونی که قوی ترین زن جهان هم که داشته باشی ، وقت هایی هست ...

که دستی باید لمسش کنه... مستقل ترین زن جهان هم که داشته باشی وقت هایی هست که دلش پر میزنه برای کسی که برسه و بخواد... که آرام رانندگی کنی... و شامت را نخورده روی میز نگذاری و نروی... زن... گاهی دلش میخواد دست خطی برایش بگذاری که زود برگرد و ...
دلت اگه از این زنا میخواد پس بفهمم، درک کن .. تو هم مـــــــــــــــــــرد باش

+ تاريخ یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مهــــر ...

با همه ی بی مهریش تموم شد...

+ تاريخ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویای نیمه تمام من... امروز که وارد سال جدید زندگیت شدی فهمیدم که...

مدتیست که انگار حالت را خوب نمی کنم...

مدتیست که تو را نمی شناسم و کم رنگ شده ام...

مدتهاست می گذرد بی آنکه بشینم رو به رویت؛بگویم و تو بخوانی ام...

میدانی مدتیست که یک حرف روی دلم مانده...

دلم برای تو، دلم برای خودم، دلم برای آن روزهای پر شور تنگ شده است.

دلم برای آهنگت.. که چه دیوانه وار مستم می کند تنگ شده است...

می آیم.. می روم .. اما نمی مانم... این را خوب میدانم رویای نیمه تمام من...

که من خیلی وقت است بی رنگ شده  ام...

دیگر مثل قدیم ... روبه رویم نمی نشانمت و نمی خوانم و گوش نمی دهم آهنگ زیبایت را...

من بزرگ می شوم و تو بزرگتر...

چه قدر خوب که هستی.. چقدر خوب که تو می شنوی و نگه میداری خاطرات مرا...

چه قدر خوب که دارمت...

چه قدر خوب که اگر من بی حوصله می شوم من بی روح میشوم تو همچنان پا برجایی.

تو را به جای تمام آنچه نداشته ام دوستت دارم...

 
+ تاريخ جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

وقتی در خاطرم "تــــو "هستی...

دیگران را به فراموشی می سپارم...

خاطراتت را جرعه جرعه سر می کشم...

مستی خیال تـــو رویائیست تمام نشدنی.

دلم لک زده...

برای لحظه ای که در گوشم آرام نجوا می کنی...

" می خواهمت...."

این برای من خلاصه ی تمام حس های قشنگ دنیاست.

+ تاريخ جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هر شب در رویاهایم تو را می بینم

هم آغوش تو می شوم و ...

آبستن عشق.

+ تاريخ پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزها و دقایق آخر 26 سالگی ام...

مزه ی دلتنگی میدهد و تنهایی.

بوی سیب کال و ترشی و آلبالو

دقایق آخرم بوی همه چیز میدهد.

دقایق آخرم پر است از همه چیز...

پر از محبت زنانه و زبان کودکانه ام...

دقایق آخرم پر از بهانه است و پر از دلتنگی .

پر از نبود تو... 

مزه ی بزرگی را کم کم نوش می کنم .

بزرگ می شوم و کودکی در من پیر می شود.

دخترک مردادی در آستانه ی 27 سالگی.

و ناگاه چقدر زود دیر می شود.

+ تاريخ سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بارها می نگرمت در چهارچوب یک عکس

چقدر بی تاب بودنت می شوم

وقتی ...

می بینمت و نیستی.

+ تاريخ چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

همه چیز به ظاهر خوب است.

روزها خوب این مردم به ظاهر مهربان و خوب.

ساعت ها، دقیقه ها، ثانیه ها....

دیو سیاه انتظار است که گاهی سپید می شود.

هرچند دیگر سیاه و سفید و خاکستری و زرد فرقی ندارد.

حتی آن قرمز و سبز خوش رنگ هم فرق ندارد.

من ...

پر از بهانه ام...

پر از زنانگی که هیچ تا کنون ازش ندیده ام...

و توئی که ادعایت سر به فلک می کشد...

نتوانستی درک کنی.

شاعر می شوم عاشق می شوی

یک دنیا زن می شوم .. فارغ می شوی

+ تاريخ یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

می نوازد ... آرام...

روحی لطیف در تمام جسم سردم گویا می دود.

آرام می کند این همه بی قراری را..

قلب نا آرامم جان می گیرد.

موسیقی بی کلامی که زندگی من است.

و نوازش دستانی که ... 

روی تنم به رقص در می آید...

همین دو کافی است تا احساس کنی که چقدر خوشبختم.

+ تاريخ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تلنگری نیاز است برای بودن.

برای ماندن برای دوباره نوشتن.

من دلم گرفته است...

این بهانه نیست...

کاش سنگینی حجم لحظه هایم را می فهمیدی...

کاش....

+ تاريخ جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

عادت ندارم درد دلم را ،به همه کس بگویم ..! ! !
پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،
تا همه فکر کنند . . .
نه دردی دارم و نه قلبی
.
.
.
دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.
این روزها حال و هوای عجیبی دارم... مسافرم... مسافر...
+ تاريخ چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...

در "دلم" دلتنگی ام را...

در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...

در "لبخندم" غصه هایم را...

دل من...

چه خردساااااال است !!!

ساده می نگرد !

ساده می خندد !

ساده می پوشد !

دل من...

از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!

ساده می افتد !

ساده می شکند !

ساده می میرد !

ساااااااااااااا ­ااااااااده

+ تاريخ پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من...

چه میدانستم سبزه ... 

یخ میزند از سردی دی...

 

پ.ن: زمستون حس خوبی بهم نمیده.

منِ مردادی نمی تونم دوستش داشته باشم.

یکی یه خاطره خوب بسازه تو این فصل سرما.

+ تاريخ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

کنارم باش برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم.

مَردم باش برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیرم تا ملکه این مملکت شوم.

راستی... مردی که پا به پایم در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایم  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟ توئی؟؟؟!!! 
 
برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسم که دختر خوبی برایشان نبوده باشم، کنارم باش تا خدمتشان کنیم و نترسیم...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان به بهشت میروند کنارم باش تا درد یتیمی را کمتر حس کنم.

مردی که اشکهایم را میبوسد و موهای پریشانم را شانه میزند، کیست؟ توئی؟؟
 
برای ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحمم به امانت می آید ،توئی که کنارمی و در آغوشت می آرامم. 

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتم و شکمم خط خطی میشود و نمیتوانم حتی درست راه بروم ، کیست کسی که کنارم باشد و شبها تن خسته ام را در آغوش بگیرد؟؟ 

مردی که دستانم را در آن لحظات پر درد و امید تولد میگیرد و عرق از پیشانی پر دردم پاک میکند توئی.. 

مردی که موهای من و دخترم را قبل از خواب شانه میکند و هر دوی ما را در آغوش مردانه اش میخواباند توئی.

مردی که شبهای بیخوابی برایم قهوه و کیک شکلاتی می آورد تا قصه زندگیم را گوش کند.

مردی که با دستان خسته اش ،پاهای  خسته تر من از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامم کیست؟ توئــــی.
 
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشم و میرم پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمم را نوشته توئی.

مردی که فال قهوه برایم میگیرد و تو فنجونم انگشت میزنم تا برایم از فرشتگان و سرنوشت زیبایم حرف بزند توئی.
 
مردی که اصرار داری موهایش را خودم اصلاح کنم توئی...
مردی که بلد نبود ،اما دوست داشت  ناخنهایم را لاک بزند توئی.
کسیکه بارها و بارها نازم را میکشد و قهرهایم را خریدار است هنوز ، توئی..

وقتی از سر کار میخواهم به خانه بروم، مردی که پیاده می آید کنارم که تا خانه با هم قدم بزنیم ، کسی نیست جز تـــو.
مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و من حاجت روایش میکنم توئــــــــــی.
شبها که مضطرب از خواب میپرم و تو تاریکی در بسترت میگردم که  ببینم هستی یا نه،لمس می کنم تن مردی را که سردی  روزگار را به خاطر من به  گرمای  آغوشش مبدل کرده.
 
کسی که بعد  از سالها همسری، بدن از تناسب افتاده ام را می بوید و می بوسد توئی.

روزی که اولین موی سپیدم را در آینه میبینم و اشک در چشمانم حلقه میزند ، توئی که موهایم را در دستان مردانه ات جمع میکنی و در آغوشت سفت میفشاریم و در گوشم زمزمه میکنی که
 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »

روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایم میشوم ، توئی که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای با من بودن معاوضه نخواهی کرد
 
برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و من در اتاقهایشان میگریم ، توئی مردی که دستانم را میگیرد و من را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهم با بیکرانگی آب از دلتنگیهایم بگویم.

برای روزهایی که جسمم تغییر میکند و فکر میکنم دیگر زن نیستم و میترسم؛ توئی که بارها و بارها حس زن بودنم را به تک تک سلولهایم یاد آوری میکنی...
همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوی تا یادم نرود که منم شاه بیت غزل زندگی تو.

******************************
آری... 
مردی که برایت فال حافظ میگیرد و تو  حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالا سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
 
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی
مردی که منتهایش تویی ، منم
+ تاريخ چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویای ری را می شوی..

بی آنکه بدانی چرا در هوایت پیاده روی می کنم...

کاش نمی فهمیدم.

غم من از من سر ریز میشود.

ری را

پ.ن: پشت گوشی... جای شماره ات ... گریه ام را می گیرم...

هی ... با توام...خبر تنهایی ام را گرفته ای؟؟؟!!!

+ تاريخ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اول مهر که میشه..
همیشه یه ترس و اضطراب درونم غوغا می کنه...
مهرووو دوست دارم...
با تموم تنهایی و بغضش.
+ تاريخ یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

I heard that your settled down
شنیدم که یه جایی رو واسه موندن پیدا کردی

That you found a girl and your married now
اینکه با دختری آشنا شدی و حالا دیگه با هم ازدواج کردین

I heard that your dreams came true
شنیدم رویاهات به حقیقت پیوستن

Guess she gave you things I didn’t give to you
حدس میزنم چیزایی رو بهت داده که من هیچوقت بهت ندادم

Old friend, why are you so shy
دوست قدیمی، چرا انقدر خجالت میکشی؟

It ain’t like you to hold back or hide from the lie
اصلا بهت نمیاد بخوای عقب بکشی یا از دروغ مخفی شی

I hate to turn up out of the blue uninvited
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم

But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیرکنم

I hoped you’d see my face & that you’d be reminded
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…

That for me, it isn’t over
این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah.
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

You’d know how the time flies.
باید میدونستی زمان چطور میگذره

Only yesterday was the time of our lives.
همین دیروز بود که شروع به زندگی کردیم

We were born and raised in a summery haze.
پا به این دنیا گذاشتیم و در یک غبار تابستانی رشد کردیم

Bound by the surprise of our glory days.
که با شکوه و حیرت روزهای زندگیمونه آمیخته شده

I hate to turn up out of the blue uninvited,
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، سرزده و ناگهانی وارد بشم

But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it.
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیر هم کنم

I hoped you’d see my face & that you’d be reminded,
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…

That for me, it isn’t over yet.
این پایان کاره من نیست

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

Nothing compares, no worries or cares.
هیچ چیز قابل قیاسی،.نگران کننده ای یا چیزی که بخوای مراقبش باشی دیگه نیست

Regret’s and mistakes they’re memories made.
اشتباهات و پشیمونی ها، اینا ساخته های ذهنن

؟Who would have known how bittersweet this would taste
کی میتونست بفهمه که چطور میتونه انقدر تلخ و شیرین(ترکیبی از شادی و غم) باشه

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره

Nevermind, I’ll find someone like you
اشکالی نداره ، یکی مثله تورو پیدا میکنم

I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام

Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه

Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره
+ تاريخ جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزی دیگر... سالی نو...

جلوی آینه می ایستم... این منم؟؟؟!!! یک بانوی غریب...

می هراسم... 

شادی را به روی صورتم نقاشی می کشم... 

تولد بهانه است... خسته شده ام از این همه سکوت و بی تفاوتی.

پرده ها را می کشم... نور چشمانم را اذیت می کند.

پنجره را باز می کنم... هوای تازه تابستانی... گرم... دلم یه آسمان باران میخواهد...

داغم... داغ داغ... می سوزم... هیچ نمی گویم...

دلم رهایی میخواهد.. آزادی... یک رویای واقعی... 

یعنی ....

من رشد خواهم کرد...؟؟! بزرگ خواهم شد...؟؟!!

تولدم را جشن می گیرم... با تنهایی و سکوت...

با تــــو...

بودنت آرامم می کند...

توئی که زندگیم را دربرگرفته ای و پر از بهانه ی دوست داشتنی...

بهانه هارا کم کن... زندگی کنیم.

تابستانی دیگر... مردادی دیگر...  

من یک بانوی بیست و پنج ساله شدم.

+ تاريخ دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خوبم... خوب ... خوب...
حال و روزم را...
از نوشته هایم بفهم...
و فکرش را بکن
یک روز ...
یک روز میای و می بینی...
 
نه من هستم...
و نه این کلمات...
+ تاريخ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

قلم به دست می شوم ...

این بار به جای تنهائی ...

تو بهانه‌ی نوشتنم می شوی.

با توام... آقــا... توئی که همچون پیچک بر من پیچیده ای... 

چه میخواهی؟! از این بی قرار چه میخواهی؟!

احساساتم را تلنگر میزنی؟! ناخنک یا سیخ....

تو چه میخواهی؟! من چه میخواهم؟!

+ تاريخ یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یک یادبود کوچیک از اکثر فیلم های ایرج قادری.

لطفا بخونید و اگه ایرادی داره بهم بگید.

امیر ایرج قادری

هوس کرده ام برایت بنویسم، می نویسم تا بدانی برای که قلب ها می تپند!

میخواهم تو را به عمق بودن بسپارم و از تو دوباره و دوباره بنویسم چرا که تو سرسپرده بودی.

میدانم صبح هنگام امروز( 91/2/17) خورشید سردتر از همیشه طلوع کرد و تو بی هیچ حرفی رفتی!

حالا رفیق! با توام می شنوی؟!! در دلم صدای شیون می آید، این را میدانم که هیچ کس نمی تواند بنویسد از مهربانیت... دلم نگران است و بی قرار.

می گویم دادا ...نکند تاریکی صداقت ما را گرفته است؟ می ترسم از یاد برده باشیم، می ترسم گم کرده باشیم مهربانی را.

میدانم که دگر قصه ها تکرار نخواهد شد، میدانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردائیست.

میدانم که تمام این سالها با زورقی شکسته برای رسیدن به هدف، از چهارراه حوادث گذشتی و بیدار در شهر ماندی.

با تک تازان صحرا، از میعادگاه خشم گذر کردی، خشم عقاب ها را فرونشاندی و رودخانه های وحشی را همچون ناخدای با خدا و با عطش طی کردی و فریاد در دهکده سر دادی و همه را دعوت کردی برای دیدن دشت سرخ، حتی آن دخترک بی حجاب ، مو سرخ را تا شعار می خواهم زنده بمانم را سر دهی.

مرگ در باران نبود اما چشمانمان خیس از باران است. حالا دیگر چه کسی برایمان ماجرای جنگل تعریف کند و اتل متل توتوله بخواند برایمان؟؟؟!!! حالا دیگر کیست با چشمان سیاه که آرام کند این دلهای بی آرام را؟

حالا دیگر کیست به دو انسان بگوید مترس با این همه رابطه هنوز راه توبه باز است و می توان تار عنکبوت تنیده شده را گشود و این داغ ننگ را در انتهای همین بن بست دفن کرد و مثل گلی در شوره زار شکفت.

آی... نقره داغ‌مان کردی رفیق...!

میدانیم چگونه پنجه در خاک زدی تا مبادا شهرتـت را که سالها بخاطرش همچون پلنگ در شب جنگیدی و بر لبه تیغ ایستادی، این طغیانگران به تاراج نبرند و از تو نگیرند. 

میدانیم تحمل درد پشت و خنجر کشیدی و بت ها شکاندی پهلوان و دل خوش به سکه شانس نبودی.

حالا تو... تنها رفته ای ... جایمان خالی بود زمانی که این برزخی‌ها اینگونه برادر کشی کردند. اینجا همه بی قرار تو هستند.

این رسمش نبود، کاش یادمان می ماند که اینگونه در کوچه مردها یاد نگرفته بودیم.

راستی همه‌ی آنهایی که تو دوستشان داشتی برای بدرقه‌ات آماده بودند،اما صد حیف اینگونه غریب، بیگانه و بی نشان آرمیدی.

سام و نرگس، عمو فوتبالی، غلام ژاندارم، دکترو رقاصه، دوکله شق معروف، حتی آن ترکمن ورپریده همگی تکرار کردیم گریستن را تا شاید تکرار شوی برایمان، چرا که تو سوگند سکوت را باور کردی و با طوطیا همسفر شدی و این گونه حکم تیر تو را اعلام کردند و به این سختی محاکمه شدی.

حالا دیگر رفته‌ای در سکوت وتنهایی. آژیر خطر زده شد و شلاق بی رحم زمانه جدایی را آغاز نمود، چلچراغ زندگیت دیگر سوئی ندارد فقط میدانیم چشمه ی آب حیات زندگیت زلال است و وجودت پاک.

پهلوان حالا که سینه چاک ایستادی و جان سخت دادی، حالا تو بزرگواری کن و ببخش تمام نامهربانی هایمان را و نگذار نابخشوده بماند تمام بی توجهی هایمان.

حالا دیگر  پاتو زمین نگذار، این قفس جای قشنگی نیست، خوب میدانی!

حالا تورا به پنجمین سوار سرنوشت می سپاریم و دیگر هیچ نمی گوئیم! هیچ ...

جز اینکه کاش میشد یکبار دیگر نگاهت کنیم.

رویـــــا 91/2/17

+ تاريخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هستم؟!

مرا می بینی؟!

چهره ام را میان آینه ها گم کرده ام

مرا می بینی؟!

می چرخم، می رقصم، زمین می خورم

برمی خیزم با زخم هایی عمیق بر تن و ذهنم

این همان عمق تاریکیست

این مهمانی پر زرق و برق در کدام محله برگذار می شود

اشک هایم را پاک نکن

چهره ام را می شویند از اندوه

انگشتانت را بر پوست نازک صورتم بکش

من جاری شدن احساست را بر عمق قلبم لمس می کنم

هنوز سرگردانم

اشک هایم را پاک نکن

بگذار میان بازوانت آرام بگیرم

کاش دوبار متولد می شدم

در دو گهواره و تنها یک روح

+ تاريخ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزهایم می گذرد

همه چیز خوب است من اشتباهات زیادی را تجربه کردم.

سال خوبی شروع شد...

تمام نبودنت بزرگم کرده است... من بزرگتر از یک بانوی بیست و پنج ساله شده ام.

روزهای زندگیم را ورق میزنم... همه چیز درتو خلاصه شده است و بس....

 

پ.ن: همه چیز آرومه من و تو خوشبختیم.

+ تاريخ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بهرادی که هستی اش را به مرگ بخشید...

خیلی بی معرفتی خیلی بی معرفتی ... اخه الان وقتش بود؟؟؟؟

بعد این همه تحمل,این همه درد, این همه زحمت...

تو که کم طاقت نبودی چرا نتونستی تحمل کنی اخه؟؟؟؟!!!!! چرا نتونستی ...

فکر هیچ کس نبودی؟؟؟ فکر مامان نبودی؟؟؟؟؟!!!!

چی بگم ... چه جوری خبر بدم؟؟؟!!!

چه جوری از شهامتت تعریف کنم؟؟؟ از شجاعتت؟؟؟؟

بی معرفت قول داده بودی برگردی... اخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

لعنت به این زندگی

+ تاريخ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هنوز قلم به دست به دنبال امیدی هستم که خیلی وقت است که نیست....

بیست و سه روزی هست که دیگر نیستم نه در رفاه نه در حال....

روزهایم گاه با کابوس می گذرد بعد از فرار از آن زندان.

نیستی.... آرامم... آرام ... آرام

من به تک تک لحظه های بی تو هم عادت دارم اما....

به تو فکر نمی کنم .... چرا که فقط با تو زندگیم جاریست.

فقط هوایت را از سرم دور نکن که نفسم به شماره می افتد.

دیگر خاکستری و سفید برایم فرقی نمی کند

رویایت بوی دلتنگی گرفته است...

خوبم.... ولی پر از بهانه....

بیداد میکند این نبودنت.... این گم شدن آرامش.

 

پ.ن: باشد بنویس ای آشنای غریبه...

+ تاريخ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دلکـــــم ...

گـــاه خبـــــر میدهد از سِــــر درون

گــــاه قفسی میســــازم

تا بداند زندگی زنـــــــدان است

زندگـــی اجباریست

نفـــــس نیمه بریده ... نیمـــــه جان...

میدهــــد آزارم.

 

 پ.ن: همه چیز آرومه... من و تو خوشبختیم.

پ.ن: تو دلهره‌های مرا هیچ می‌کنی وقتی عاشقانه در آغوشت گم می‌شوم.

+ تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یک روز

روی اینهمه بغض بی دلیل

پارچه ای

به رنگ سکوت می کشیم

و

برای همیشه

فراموش می شویم

بگذار بعضی ها خیال کنند

ما مرده ایم.

+ تاريخ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

On the day You return .

On the day You return .

You will come and I tremble in my heart :

What's  that hidden in your hand ?

What's this twisting around your leg ?

I always used to say :

How it's good to die ?

How death...

In this age when goodness is humiliated and beaten is pleasant ?

 

پ.ن: دوست داشتن یک سوتفاهم ساده ست....  فقط همین.

پ.ن: چه فرقی بین آدمی که به دروغ دوست داشتن فقط برای رسیدن به جسمت همه کاری می کنه تا به خواستش برسه و اون آدمی که به زور بهت تجاوز می کنه هست؟؟؟؟

پ.ن: وقتی هزارتا دلیل برای رفتن داری اما دنبال یه یهونه برای موندنی...این یعنی چی؟

پ.ن: خواسته های من زیاد نیست... بهانه های تو زیاد شده اند.

+ تاريخ سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

محبوب من....

هستی و این هستی... آرامم می کند.

همه جا بوی تو می آید...

فراموش نخواهم کرد که من بنده‌ی توام

 و تو همان خالقی هستی که از وجود خودت برمن دمیده‌ای!

وجودم زیباست چرا که پر است از تمام زیبایی‌های تو...

تنهایم نگذار که تو بهترینم هستی

مهربانم!

+ تاريخ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویای نیمه تمامم پنج ساله شدو

من از تمام لحظه هایش به یادگار خطی گذاشته ام به امانت 

که بماند روزی که دیگر اثری از رویا نیست.

قلمم هنوز پابرجاست...

دلکدم را دوست دارم چرا که تلخی ها و شیرینی های زیادی را چشیده است.

اینجا را باتمام دوستارانش...

همان هایی که بودند و الان دیگر فقط خاطراتشان ماناست

و کلامی ازشان به یادگار مانده و آنانی که هنوز هستند، دوستش دارم. 

+ تاريخ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اصلا نمیدونم چرا از تو، اینجا دارم می نویسم...

اما وقتی شنیدم همه ی خاطراتت از جلوی چشام رد می شدن و تـــــو.....

 کافه سپید و سیاه...

خیابون انقلاب تا سر نواب... مترو .....

شیرینی فروشی توی مسیر...

گوشفیل تازه و دوغ...

پارک هنرمندان... همه ی دوستان...

اون جلسه اول توی پارک شفق، چای خوردنای بعد از اتمام جلسه...

قرار بعدی توی پارک هنرمندان... ارشاد... معرفی دوستات....

یادته وقتی پام شکسته بود؟

یادته وقتی بازش کردم.

فکر کنم نصف تهرون رو باهم راه رفتیم و تو همش می پرسیدی رویا می تونی راه بری ؟

اون چکمه و اون پالتوی طوسی سرچهارراه ولی عصر کافه گپ یادته؟

 اون قرار محرمانه سه نفرمون...

یادته....؟گریه

اون قرار توی کافه گپ و با شال و کلاه من و ...

 اون نوشته ها و اون عکسای قایمکی تـــــو....

کتاب سووشون... راستی کیبورد به دستت رسید؟ نوشته هارو با خودت بردی یا....

چه روزایی رو باهم زندگی کردیم.

واقعا چرا آدما بی صدا میان و بی صدا تر میرن؟

راستی گل زرد نشون نفرت بود یا جدایی؟

تو اون روز برای من یه دسته گل زرد آوردی....

دی 86

حالا رفتی بدون یه خداحافظی ساده... دو هفته ای هست که رفتی

چقدر شب قدر امسال حال و هوای اون سال توی ارشاد به سرم زده بود.

چقدر دوست داشتم بریم اونجا... زنگ زدم خاموش بودی... چند روز بعد فهمیدم که....

رفتی فکر کنم برای همیشه.

تو دنبال آزادی بودی و ....حالا با سختی نمیدونم بهش رسیدی یا نه...

نمیدونم به اون چیزی که خواستی رسیدی یا نه...

من دیگه هیچی نمیدونم ....گریه

فقط میدونم قلب من میگه که هستی اما چشمام میگن نیستی....

چشم من میگه که رفتی... اما قلبم میگه که هستی.

حالا که همش خیاله...

بزار تو فرض محالم...

حالا که همش تو رویاست...

نزار دلتنگت بمونم

 

پ.ن: چشـم دیـدنـش را نــدارم؛زنی کـه هـر روز؛در گوشم تکـرار می کـند :

The Mobile Set is Of

 

+ تاريخ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چشمانم از بارانی حکایت می کند که توان باریدن ندارد

آسمان دل ابریست. رعدو برقی فریاد میزند

آمدنی... رفتنی ست...

 

تولدم و ماه رمضون امسال یه حال و هوای دیگه داشت...

یه حس غریبی بهم می گفت که این آهنگو زیاد گوش بده...

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه می گن که دوباره

دل تنگمو شکستی...

دروغــــــــــه

چه جوری دلت میومد؟؟؟؟

 باورم شده بود... حال باورت شد که دلم... احساسم...هیچ وقت بهم دروغ نمی گویند.

+ تاريخ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چیزی مثل الهام درونش موج میزد...

تمام جاده را با بغض طی کردم تا به سنگی برسم که برای آخرین بار می دیدمش.

چهرش رنگ و شکل همیشگی را نداشت...

بعد از بیست و پنج روز بیهوشی کامل...

دیگه آن مهربانی که می شناختم نبود.

تمام مسیر به آخرین باری که دیدمش فکر می کردم.

به طاقتی که از دست داده بودمش...

و کوتاهی که شاید....

نمیدانم فقط میدانم که پر از بهانه بودم و حقیقتی که باور نداشتم

 چند روزی هست سیاه پوش کسی هستم

که وقتی روی آن سنگ لعنتی دیدمش...

اشکهایم امانم را برید و بهانه های تازه ام شروع به باریدن کرد

 و من با خواندن هر آیه و نگاهی به صورت بی جانش بی تاب و بیقرار

مانند دختران داغدارش اشک می ریختم.

حس عجیبی بود... حس از دست دادن مادر

آن لحظه حس نبود مادر را انگار تجربه می کردم.

دیگر طاقت از یاد بردنش در من نیست.

حالا که رفته است

بر پشتم روزهای نبودش و خاطراتش سنگینی می کند

اینقدر این زمانه در وجودم حسرت می کارد که از تمامی لغات

 فقط تنفر را برای این زندگی انتخاب می کنم.

 

 سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ، این من ناباورم

روی دوش او را می برن!

می برن در خاک مدفونش کنن

از حساب خویش بیرونش کنن

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند



پ.ن: دختر خاله های داغدارم پسر خاله ی غمگینم هنوز مادرم هست

ولی بدانید که خوب میدانم این روزها چه حالی و هوای دارید.

خوب درک می کنم ندیدم نشنیدن و نبوسیدش چه حالی دارد.

من خوب میدانم که در قلبتان برای حضورش حد و مرزی نیست

و خوب میدانم که برای بی او زیستن باید تمرین کرد.

 و این را  خوب تر میدانم که مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟

مگر میشود هوا را از زندگی برداری و زنده بمانی؟

تمرین کردن و بریدن را بریدن ازخود میدانید اما...

 دیگر راهی نیست باید پذیرفت.

برایتان دریا دریا آرامش آرزومندم.

روحش شاد و یادش گرامی

+ تاريخ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

در رویاهایم سیر می کنم

جایی که تورا پیدا کردم و جائی که ...

گم شدم درهرچه هیاهو بود.

گم شدم یا دست روزگار دورت کرد و ...

همان روزها بود که بزرگ شدم،با تمام کودکیم بزرگ شدم و حالا که میخواهم ...

یک ربع قرن بودن را تجربه کنم. چیز جدیدی نیست. همه اینها همان زمان تجربه شد.

من خیلی وقت است که بزرگ شدم... شاید یک بانوی سی و چند ساله...

این روزها...

ماههای آخر بیست و چهارمین سال عمرم عجیب ذهن بی قرار مرا درگیر کرده است.

این روزها را ...

با دوستانی که شادیشان را در چند پک قلیان و چای میوه هست می گذرانم .

من عجیبم یا اینها؟؟!!

اینجا هم سکوت می کنم همه حرف میزنند و من در فکر بی فکریم.

دیوانه شدم یا .... ؟!!

جای چیزی اینجا کم است...

جای کسی کم است... نمیدانم!

من این روزها وجودم را به بانوئی تبدیل می کنم که هنوز سرشار از احساسات است.

+ تاريخ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

آخرین روزهای اردی بهشت را طی کردم...

که پر از بوی بهشت است...

چقدر زیبا... چقدر دوست داشتنی و آرام

وقتی مثل کودکی درآغوشم گم می شوی و بخواب میروی.

هی شریک غمگین گریه های من...!

حالا که رفته ای... حالا که روزمان تمام شد...

من در تنهایی خویش...

نیمی از بغض گره خورده را در گلوی خشک فرو می برم و...

 نیم دیگر را با چشمان تر می گشایم.

وقتی که نیستی...

هزار کودک گم شده در وجود من

لالایی پدرانه تو را التماس می کنن.

راستی می دانستی ....

چه لذتی دارد عاشق شدن در دی ...

یکی شدن در اردیبهشت و ...

مردن به هر وقتی که تو بگویی...

 

پ.ن: بودنت همیشه زیباست... مخصوصا وقتی شبانه کنارم باشی...

وقتی بوی دریا همه جای اتاق را پر می کند و من ...

به جای دریا در چشمان همیشه آبیت غرق می شوم.

+ تاريخ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزی خواهم خندید...

روزی که دیر نیست

روزی به همه ی این نوشته ها...

خواهم خندید.

با اینکه خوب میدانم آن روز پشت تمام خنده هایم بغضی عظیم را قورت میدهم.

 

 پ.ن: این روزها غمی عجیب را خوب حس می کنم...

جای خالیه دستانی مهربان چشمانی نگران و قلبی ...

این روزها غم دوری مادر را خوب حس می کنم...

+ تاريخ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

سنگینی حضورت همه جا هست...

حتی در لحظه ها....

+ تاريخ جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دیگری نیازی به هم جنس تو ندارم...

ببینم همه چیز توئی... یا... من .. بزرگ شدم وعاقل؟!

احساساتم را کنترل می کنم. گاهی قفل میزنم و گاهی سرکوبش می کنم.

گاهی رهایش می کنم درهرچه نامردیست

آدینه ی خوبی نیست... پر از نگرانی و فکر و خیال

این روزهای تکراری را دوست ندارم

این آدم ها را هم همین طور

هیچ کس و هیچ چیز ... دیگر شادی را به صورتم نمی آورد

قلب تنهاست... و جودم بیشتر... جائی برای کسی نیست

خسته ام... خسته روح.

 

پ.ن: این ها بی قراری های ذهن بی قرار من است که قبلا نوشته شده اند. زمان میگذرد. چیزی به نام زندگی هنوز در من جریان دارد ولی الان خوبم...خوب... رهایم و آزاد.

پ.ن: دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم

+ تاريخ جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

You gotta live your life

You gotta find your way

You gotta learn to live

make your decision

You gotta live your life

That is how story goes

You gatta learn to give

Life is hard we all know

+ تاريخ پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

(A present for my darling... (my secret

It's friendly short letter.

....I do remember

you have been very good to me

we looked at each other

we danced together

forgive me for making excuses

Thanks for your cuddle and kiss

you are the best reason of my versifying

I do understand very thing has a beginning and an end

but you are very dear to me

I wish you were here always

... and

! Thanks very much for all your trouble

Thanks for the lovely all evening and for accepting my invitation

All the best

Happy Birth Day...  My Dear

+ تاريخ یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چند روزیست که گذشته است...

هنوزم ماندنت شدنیست و هنوز هم، بی قراری ها... دل دل می کنند.

خیابان ولیعصر را قدم میزنی و تمام ذهن و دلم با تو ...

تمام سنگفرشهای خیابان را طی می کند.

اینجا هستم و نیستم، می بینم و نمی بینم...

گاهی می شنوم و نمی شنوم...

گوشهایم سنگین و چشمانم کم سو شده اند...

اینجا همه ی وجودم در اختیار توست...

راستی... خوب است بدانی که ... دلتنگی ... همیشه خبر نمی کند.

وقتی آنقدر عمیق می شود که ذره ذره ی وجودت را قورت می دهد.

آی... عزیز روزهای بی قراری ... می بینی چگونه بی تابم می کنی؟

چگونه بی قرار می شوم؟؟؟؟ می بینی؟؟؟

+ تاريخ جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاهی دلتنگ تو و تمام نوشته هایم می شوم...

باز میکنم... دفترچه ام را نگاه می کنم... و میخوانم...

این ها احساسات من هستند.

گاهی خشک می شود...

 و گاهی...

وجودم را لبریز می کند.

 

 

پ.ن: بازهم برگه پر می کنم... قلم میزنم...

به اینها چه می گویند؟؟؟؟ نوشته ، نثر، عادت، دلتنگی، احساس یا تو...

 

پ.ن: زیبای من...

نیازی به پاسخ نیست همین که بهانه ی نوشتنم شدی ... بس است.

+ تاريخ دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

میان...

میرن...

میان...

میرن...

واژه ها را می گویم...

که در این ذهن بی قرارم دائما در حال دویدنن.

نامفهومن ، گنگ ، گیج، منگ... کلمات را می گویم.

اینها عجیبن ، مثل آدمهای امروزی...

هردو انگار به بازیم گرفته اند...

می خندن... می شنوی؟؟؟؟ به من میخندن.

 

رویا نوشت:‌ ... و من هر لحظه پرم از واژه... از حرف از کلمه...

پرم از مهربانی ، غم ها... ناراحتی ها... خنده ها و شادی ها...

من هر لحظه ام پر است...

هرلحظه ام پراست از وجود تو... از صدای دلنواز تو... از نگاه تو...

+ تاريخ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من شمارا باور می کنم.

من لبخند را با شما تجربه می کنم.

تو حتما ازمن نرنجیده ای ...

میدانی که من اسم گلی را برای نیمه ی دوم تنهائیم برگزیده ام...

ای آرزوهای بزرگ من... ای نشاط و شادمانی من...

شما رویاهای سبز من هستید.

شما دوستان صادق تنهایی من هستید.

و من شما را همیشه دوست خواهم داشت

افسردگی من از شما نیست... درد دوری ازشماست...

که مرا چنین می آزارد.

 

پ.ن: رویای نیمه تمام من... ماندنت، بودنت مبارک...

+ تاريخ چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بی هراس بودنم...

من شکلهای غریب را روی نگاهم ترسیم کردم و با غربت کوچه ها آشنا شدم.

بی شتاب آمدم و آهسته روزنه‌ها را وارسی کردم و دریچه ها را گشودم و انگشت اشاره گرم را رو به جاده‌ها گرفتم و بی نجوا رفتم.

لغات بر سرنخ گفتارم به دنبال هم ردیف شدند و جامۀ انتظار من دوخته شد 

و پایان این کوک سفید، سکوت رویای نیمه تمام بود.

بی شکیب شده ام... شاید آغاز دلباختن است.

کاش درد چشمانم را می‌دانستم و می‌فهمیدم که سرآغاز دلباختنم کجاست؟

دور می‌شوم و جاده دراز می‌شود و پیچ‌ها کش می‌آیند، آنقدر که مرا در تونل خواب می‌ربایند و من مجموعه‌ای از خاطرات و دلبستگی‌ها و دستۀ چمدانی می‌شوم که هیچ شهری ، خانۀ او نیست.

* برایت می‌نویسم از شبهای یکنواخت، از روزهای پرحادثه و از بی خوابیهای پرزمزمه.

* برایت می‌خوانم، ترانه‌های از یاد رفته، گیسوان برباد رفته و شعرهای بی قافیه.

* و اینگونه است که متوجه می‌شوی بیست و چهارمین تابستان زندگیم را شروع می‌کنم و خطی بطلان به تمام بیست‌های گذشته می‌کشم.

پیر شده ام... نه... ؟؟؟؟ ٢۴ ... بزرگ شده ام... شروعم در این سن چه می‌شود؟

* حال... به مهمانی من می‌آیی...مهمانی نگاه و نور و لبخند.

* این همه سور را در نگاه تو برپا کرده ام... به دلت بنگر!

پ.ن: پریا، دایی فرهاد، درخت آرزوها، شب نقره‌ای، پشت نقاب شب،علی و سینا صادقی، حمید، آنی، الهه و جناب زند و تمام دوستان مردادی و تابستونیه من، بهترین‌ها را برایتان آرزو می‌کنم.

+ تاريخ جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بعد دوسال اومد...

حالا کنارمه...

چقدر دوستش دارم...

چقدر آرومم می کنه... حرفاش... بوسه هاش... خنده هاش... حتی گازش...

 

راستی ببین من گذشتم... از همه چیزی که بر من گذشت.

نشد... اونجوری که می خواستم و خواستیم نشد...

حالاشده چی کار می شه کرد... که چی؟

تهش که چی؟

چیزی تغییر نمی کنه...پس تموم کن...

من .... فقط ...

الان...

خوشبختم... خوشحالم....

 البته... فکر کنم...

 

پ.ن: salam. emadam  

 

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چه حزن راکدی در پوست انگشتانم انباشته شده.

حجمِ تنم در حال متلاشی شدن است و برهوتِ دلم ترک خورده است.

من در نمود بودنم.

پوست می اندازم. ترک می خورم و بالغ می شوم. از پیله ی خویش بیرون می آیم.

چه دنیای تاریکی است ناشناخته ها ....

و من عبوس و گنگ در حال لمس کردن روزهای غریبم و بو می کشم هر رد آشنایی را.

چقدر پاهایم سنگین شده ...

اینک منم و یک قلب...

یک قلب آبستن... آبستن عشق...

نه.... من آبستنم... آبستن یک حادثه!

 

 

 

 

 

پ.ن: بعد یه هفته از ccu برگشت... حالا تولدشه... تولدت مبارک پدر خردادیه من ...

 

+ تاريخ شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دلم می خواهد بی دلیلی وجودم را قدم بزنم و بی جهت خیابانهای بی خاطره را پرسه بزنم.

چقدر بی قرار بوسه و دلتنگی و نم نم بارانم.

مالامالم از وسوسه ی بودن و دریغ رها شدن و وجودم لبریز از دغدغده ی گریز است.

یک نفر بیاید و اینهمه بار را از روی دل من بردارد. یک نفر بیاید داغ دستانم را باور کند.

یک نفر بیاید از روی بلندترین ارتفاع خدا خوشبختی را فریاد بزنیم و داد بکشیم بر سر اینهمه سکوت

یک نفر بیاید روی تاب ثانیه ها بازی کنیم و تا ته کوچه سلام راه برویم و بگوییم به اهالی نزدیک باران و بهانه که یکنفر هست اینجا ، که بی تاب تمام رویاهای نیمه تمامش است...

تنهایی

+ تاريخ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من منتظرم تا شب بشود و بیایم کنار خیسی پنجره و صامت تا انتهای شهر را بنگرم...

 

پ.ن: این چند روزه تمام ذهنم درگیر این موضوعه که چرا خدا از گردونه ی امروز خارج شده و ادم خداگونه جایش نشسته، که برای بدست آوردن آزادی بیشتر ، به خون بیشتری نیاز دارد و عدالت، تنها واژه ی فراموش شده ی این قرن است.

الان هیچ کس نمیداند که برای شکایت از خدا، پیش خدا هم نمی شود رفت...!

+ تاريخ پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

نمیدانم جایی برای سلام و تهنیت باقی مانده یانه ؟

راستی مرا یادت هست؟؟؟ صدایـ ـم را چطور؟؟؟ ای خود باخته ی دیر آشنا!

مرا که الهه ی محبوبِ تنها معبدِ پرستش ِ خودپرستیهایت بودم.

 آیا هنوز آهنگِ حزین رویـ ـ ـاهایم را در پرسه های بی خوابی نیمه شبت می شنوی؟؟

می پرسی چرا صدایت کردم؟ چرا این طور غریبانه و بی هیچ کلام دلنشینی تو را خطاب کردم؟

راستی چه شد که بعد از آنهمه عشـ ـ ـق، آنهمه تضرع و آنهمه خواستن، پشتِ یک نگاهِ نامفهوم مُردی؟

راستی وقتی میرفتی هیچ یادت ماند که سهم من از خواب و خیال چه می شود؟

سهم لحظه های من از "با تو بودن" چه می شود؟

می بینی ! همیشه این تو هستی که میروی و این من هستم که می مانم.

ببخشید... من هی یادم میرود که نباید خاطرات را دوره کرد. نباید از کسالت بیمارگونه ی رویـ ـ ـا سخن گفت.

باید صحبتها را وارونه کنیم و از هیچ یاد و خاطـ ـ ـ ـ ـره ی زنده ای گفتگو نکنیم.

اصلاً نپرسیم که چند ماه گذشت؟

بیا فراموش کنیم که در شب بیداریهای" تمنای وصال من " تو در کدام هم آغــوشی "بیگانه" بودی.

اصلاً فرض کن که خوابهای یخ زده ی ما در قطب سرد یک "کابوس" مُردند.

فرض کن که همه ی مریم ها در گلدانهای سفالی بی خاطره پلاسیدند.

به ما چه که شـ ـ ـقایـق هـ ــ ـ ـای وحـشـی همان آلاله های نُعمانی است.

آیا هیچ کس پرسید که قصه ی گمنام ما به کجا انجامید؟

اصلاً فرض کن که من "خالی" شدم . من از همه ی عقده ها خالی شدم.

فرض که تو در شرمندگی سکوت بین دو کلام ماندی.

فرض کن که همه صداها خاموش شد.

سهم من از یکنواختی روزهای پائیز و قارقار کلاغان چه می شود؟

سهم من از همه ی "وعده های بی جواب " و "مکافات امکانات بی رفاه" چه میشود؟

دیگر چه فرق می کند؟؟!!

من آنقدر "تنهایی" را زمزمه کردم که خود شکلی از همه ی ضمیرهای شخصی متصل و منفصل شدم و دیگر "او" و "این" چندان برایم تفاوتی ندارد.

مرا ببخش که نمی توانم تو را ببخشم. چون وقتی مرگ "پروانه های مصلوب شده" به دفتر خاطرات  و رنگ زدن "برگ های خشکیده ی مریم " را به من آموختی، یادم ندادی که از مرگ سنجاقکها متاثر شوم. مرا ببخش که بخشیدن را یادم ندادی و تو در گذر پرشتاب رفتن همیشگیت "صبوری" را به من نیاموختی.

مراببخش که انتظار بی ثمر را به من آموختی. خود تو به من آموختی که گریه نکنم و برای هر رفتن بی دلیلم عذری کهنه بتراشم.

بگذریم. این قصه های کهنه را تکرار نکن.رفتنت را به گردن جبر زمانه نیانداز.

نگو که تنها ماندی.

نگو که تمام این سالِ خشکِ بی بهار در فکر جان دادن دلخوشیهای من بودی.

نگو به آیین راستی پایبند بودی.

نگو که مضراب تازه ای برنداشتی و روی تارهای دل "دیگری" نمی زنی.

نگو.... نگو که این دروغها را باور ندارم. حداقل فریب تازه ای را بهانه کن!

ببین ماههاست که من و تو دست در دست هم در آستانه ی "وداع جاده ها" ایستاده ایم و چشم انتظار "نیمه ی دیگریم " که خالی این وجود را پر کند.

اما راستش را بخواهی من از این سایه ی تو، همین "بودنِ" نبودنت خـستــه ام.

.

.

.

.

پ.ن: تمام خاطراتت از زندگیم پاک شدن این آخرین پستیه که درموردِ تو، تو این وبلاگ نوشته میشه.

پ.ن: تمام Inbox و Outbox موبایلم پاک شد تمام خاطراتتو Delete کردم. حس خوبی بود. کلی لذت همراهش داشت.

پ.ن: بهار امسال در زمستان بود... احساس می کنم تازه دارم شکوفه میزنم.

+ تاريخ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امروز داشتی دعـ ـ ـوام می کردی که چرا سراغتو نمـ ـی گیــــرم...

نگـ‌ـ‌ ـ ـات کردم...

گفتم.. گوشیمـ‌ـ‌ ـ ـو ببین... ببین چقدر اس ام اس هست که pending مونده

گفتم روی صفحه گوشیم دائم calling love me  هسـ‌ـ‌ ـ ـت...

گفتم دائـ‌ـ‌ ـم دارم گوشیتو مــــی گیرم...

اما هربار... دستگاه مشترک مورد نظر خامـ‌ ـ ـوش است

گفتم اصلا اگه باورت نمی شه برو وبمـ‌ـ‌ ـ ـونو بخون...

همه حرفامـ‌ـ‌ ـ ـو اونجا برات زدم...

وقتی نبودی بشنوی... برو بخون...

اومـــدی... خونـ ـدی... چند لحظه بعد...

نگـ‌ـ‌ ـ ـام کردی در آغـ‌ـ‌ ـ ـوش م کشیدی و گـ‌ــونـ‌ـمــو بوسیدی....

.

.

.

پ.ن:راستی... فقط تو هـ ـ م قول بـــ ــــ ــــ ـده آروم باشی...

آروم .... آروم...

و یادت باشه... همیشه یه دستی هست

برای اینکه روی قلبـ‌ـ‌ ـ ـت بذاری و به خـــــواب بری .

پ.ن: یه کی بهم یه چیزی گفت ... اینکه یادت باشه دستی بود روی قلبت بزاری و بخواب بری اما تو.... اونو زیر پات له کردی... لــ ــ ــ ــه

پ.ن: اینایی که نوشتم توهمات یک ذهن بی قراره ... برام دعا کنید که...

پ.ن: امسال هم مثل پارسال... میدونم فرقی نداره .. داریم نزدیک نوروز میشیم...اما...

پ.ن: من یکسال شد که کارمندم... یکسال گذشت که دستم تو جیبه خودمه...

پ.ن: اسفندیا.. .تولـ‌ـ‌ ـ ـدتـ‌ـ‌ ـ ـون مبارک...

پ.ن: تا حالا دیدین... چیزی حقتون باشه اما یکی دیگه گرفته باشه ازت و نخواد بهت بده... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل بدجنسا... مثل بچه سرتقا...

پ.ن: من امروز هم... با آژانـ ـ ـس اومدم خونه.... اما...

پ.ن:دختـ‌ـ‌ ـ ـرم!
در هر زندگی حتی بدبخت ترینش چیزی برای لذت بردن برای خندیدن برای دوست داشتن وجود داره
...

امضا.پدر آینده ات

+ تاريخ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

میدونی

خیلی سخته کلی حرف داشته باشی اما نتونی بزنی

کلی گریه داشته باشی اما یه شونه برای اینکه سرتو بذاری روش نداشته باشی

کلی دلتنگی داشته باشی... اما هیچ کس نفهمه و ندونه واسه چی...

کلی .... کلی ... کلی...

بازم کلی حرف که تا نوک زبونت میاد اما نمیتونی بیرون بریزی تا اروم شی...

حتی نتونی بنویسی...

وقتی که اشک توی چشام جمع میشه حتی نمیتونم بگم چرا؟

مثل الان... این قدر دور شدم..

این قدر همه چیز عوض شده که همه اینارو نمیتونم بگم

نمیتونم بنویسم.اینه مشکل من..

خستم... خسته...

این فکر چند روزه تو ذهنمه...همیشه همین جوری می مونه...

هیچ کس نیست یه زندگی جدید بهت بده...؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

از بعضی از ادمها می ترسم..

از حرف زدنشون ، از خواسته هاشون ،  از انتظاراتی که دارن، از همه چیزشون...

میدونی همه مثل همن, روزها ادما ساعتها..

لحظه ها...

تمام حس نوشتن و گفتنم از بین رفته

خیلی وقت است که دیگر سکوت می کنم

تا شاید تو از سکوتم بخوانی عاشقانه هایم را...

ستاره شکسته شده ی زمین خورده ام ...

تو بخوان تمام بغض و حرفم را از چشمان سیاهم...

بدون هیچ حرفی...

 

 

خداحافظ به شرطی که نبندی دل به رویاها...

خداحافظ همین حالا...

  

پ.ن:بعضیا چه اروم میان تو زندگی ادم و چه اروم می رن... مهم این نیست... مهم اینه که موقعی که بهشون نیاز داری حداقل پیشت باشن و بعدش برن

پ.ن: روزها که میگذره می فهمم که نوشتن حس می خواد جا میخواد بعضی موقع ها به نوشته ی این وبلاگم فکر می کنم و با یه وبلاگ دیگم مقایسش می کنم. نمیدونم چرا نوشته های اونو بیشتر دوست دارم... نمیدونم شاید اونجا مثل یه پناهگاه مخفی میمونه که هیچ کس ازش خبر نداره یا نمیدونه که این نویسنده کیه... اما اینجا چون خیلی ها می شناسن نمیتونم راحت بنویسم...

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو برای رفتنت بهانه میخواستی
بیا.... این بهانه....
حالا راحت تر بروووو
دیگر دنبال دلیل و توضیح هم برایم نباش...
بهانه را من به دستت دادم..
حالا دیگر همه چیز گردن من است...
تو مقصر نیستی...
رفتنی رفتنیست...
برو...

 

پ.ن:رفتن و رفتن و رفتن... دل به تنهایی سپردن...رفتن اما نرسیدن...

پ.ن: ٢۴ بهمن سالگرد فروغ فرخزاد... روحش شاد

+ تاريخ جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هروقت بارون اومد

این نوشته رو زمزمه کن.

اندکی آهسته تر زیر آن باران بمان

ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

 
هیچ کس نیست

حس خاصیس ... دلتنگی تمام دلم را می لرزاند و ....

تنهایی عجیبی مرا  با خود می برد به ناکجا آباد...

 

پ.ن: چرا بعضی ادما از بهونه اوردن و دروغ گفتن لذت میبرن؟ چرا همیشه گناهشون رو میندازن تقصیر یکی دیگه؟چرا وقتی از عهده کاری بر نمیان میگن تو نخواستی تو گفتی؟چرا ادما اینجورین؟ این همه ادعا اخه واسه چی؟ وقتی میدونی که نمیتونی حداقل حرفشم نزن. این طوری راحت تر نیستی؟حداقل دل نمیشکونی حداقل اشک در نمیاری.ببینم از گریه دیگران لذت می بری؟من با تمام چیزایی که برام گذاشتی میمونم میدونم نمیتونی کاری بکنی و میدونم از عهدش بر نمیای من مثل گذشته تمام کارایی که تو باید می کردی و انجام ندادی و افتاد گردن من اینم انجام میدم. خودم تنهایی جواب همه رو میدم. خودم میگم که....

دیگه مهم نیست... فقط... دیگه هیچ وقت ادعا نکن... هیچ وقت ...

پ.ن:چه بی رحمانه صغرا ، کبرا ها پشت هم ردیف شدند و دستانت باز شد و تو بی رحمانه رفتی.

پ.ن: و اینک این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی کبود و سرد...

 

+ تاريخ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنایی چشمهایت در پشت پرده ی مه آلود اندوه پنهان بود؟

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه ی دستها.

آیا میدانی که در هجوم دردها و غمهایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلال دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجره ی خورشید دوستی بسپاری و در آبی بیکران مهربانیها به پرواز درآیی.

و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

در انتظار توست...

+ تاريخ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

 این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است

 

* به رسم ادب و عادت...

سلام...

من برگشتم اما نمیدونم بگم چه طوری و با چه وضعی .

همه چیز مثل قبله... من موندم و کلی خاطره ....که گفتنی نیست... باید حسش کنی تا بفهمی که من چی میگم...اما امیدوارم که هیچ وقت حس نکنید. الان تنها چیزی که میدونم اینکه دوست ندارم وبم دیگه غمگین باشه دیگه نمیخوام برام مهم باشه که چه اتفاقاتی افتاد...پشیمون نیستم از بودن با... از اتفاقاتی که افتاد... یه تجربه بود... چیزی به دست نیاوردم می تونم بگم خیلی چیزارو از دست دادم... خودمو زندگیمو و بهترین دوستم که بهش میگفتم ابجی...

الانم دارم با خاطراتم زندگی می کنم اما دیگه دوست ندارم غمگین باشم چون می بینم که اونم غمگین نیست. دوست ندارم اینجا هم بوی غم بده فقط نمیدونم باید چی کار کنم یا اینجا از چی بنویسم. میشه بهم کمک کنید... شما بگید چی کار کنم؟

الان خودمو با سازمو کارم سرگرم می کنم. یه سفر به اصفهان داشتم که بهترین دوستای وبلاگی و هم دانشگاهیمو دیدم توی اون سفر خیلی چیزارو حس کردم که طعمش تازه نبود... مال دوران دانشجویی ... فعلا همه چیز خوبه جای یه چیزی خالیه که نمیدونم یا خالی میمونه یا اینکه.... نمیدونم... شاید پر بشه...

همه اینا یه دفعه ای اومد تصمیم نداشتم بنویسم...

اما دوست دارم که دوستای وبیم کمکم کنن...

بهم بگن اینجا از چی بنویسم دیگه

پس فعلا ....

راستی یه تصمیمی دارم...

میخوام یه قرار وبی بذارم با تمام دوستام... کاری که قبلا هم انجام میدادیم ...

جاشو زمانشو اگه دوست داشتین بهم پیشنهاد کنید...

یه قرار وبلاگی دوستانه پر از شادی و صحبت و خنده...

 چهارشنبه که گذشت یعنی دوروز پیش توی خیابون مطهری بودم که دیدم همراهم زنگ خورد عموم بود... وسط خیابون نمیدونی چه ذوقی کردم... توی ماشینش منو دیده بود... روبروی هتل بزرگ منتظرم ایستاده بود چند هفته ای هست که هی میخوام برم پیشش و دست بوسش اما نمی شد... اون روز توی اون بارون..... خیلی لذت بخش بود.... خیلی.... وقتی رفتم پیشش دلم می خواست بقلش کنم همین جوری مونده بودم نمی دونستم باید چی کار کنم. دلم خیلی خیلی تنگ شده بود براش خیلی.....

اینجا اومدم بهش بگم عمو دوست دارم خیلی زیاد از اینکه اون روز توی اون بارون دیدمت خیلی خوشحالم اون شب شب خیلی خوبی بود....

 

اگه دوست داشتید اینجا رو بخونید این پست توضیح مختصریه از سفرم...

راستی رویایی جونم به یادت هستما....هنوز یادمه چقدر بهت زحمت دادم هم نام زیبای من....

+ تاريخ جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...

و چه زیباست رویای

+ تاريخ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اینجا تعطیل شد

نمیدونم تا کی ...

شاید تا زمانی که خودمو ... زندگیمو... راهمو... پیدا کنم

تسلیت رویای نیمه تمام

 

پ.ن: رویای من تولد چهارسالگیت مبارک

تولد وبلاگ هم عزا شد...درست مثل روز تولد خودت...

تسلیت رویای من. 

+ تاريخ شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بخوان ای فرشته ی من... 

این دردهای پنهان من است

این عشق من است که از کلمات  بیرون ریخته شده اند

نگاهشان کن...

حس کن تب دوست داشتن را...

این کلمات به خاطر تو افریده شدند..

حسشان کن وبخوانشان به خاطر دل کاغذ هم که شده بخوانشان..

نکند چشمهایت رابررویشان ببندی دل کاغذ میشکند..

نوک قلم می میرد..

بگذار کاغذ اشکهایت رادراغوش بگیرد...

بگذار تب دوست داشتن کلماتم با داغی اشکت پیوند بخورد...

مردادی باش مرداد داغ تابستان...

عاشق شو مثل تمام فرشته های که عشق پرشان راسوزاند ویک شبه ادم شدند...

عشق انها را زمینی کرد...

عاشق باش وعاشقی کن بانوی تمام اقافی ها تا به رخ کشیده شوی...

تا گونه های سرخت از شرم نگاهی سرخ شود مثل سیب سرخ

مثل تمام سیبهای که از عشق گونه سرخ کرده اند...

عاشق شو بانوی مردادی من...پروانه شو بانوی اقاقی ها...

رویای نیمه تمام من ،با تو تمام میشود..

پس از امروز صدایت میکنم رویای تابستانی من...

بغضت رااشک کن که دریا از هجوم اشکهای تو خاموش شود

تا دیگر دریا از هجوم بی قراری فریادی رادراغوش نکشد...

ماه زین پس درچشمهای تو خواهد بود

دریای عاشق من...

                            رویـــــای همزاد               

 هنوز دو روز مونده اما من همیشه شرمنده محبت دوستانم هستم.

اولین هدیه تابستانی امسال من توسط یک فرشته ی زمینی مامان هستی گلم و یک هم نام مهربان داده شد مامان گلم که فراموش نکرده بود و من ....و رویای عزیز که محبتش همیشه شامل حالم شده و منو شرمنده کرده ممنون هم نام زیبا به خاطر پست قشنگی که به خاطر تولد من توی یکی از وب هات زدی...هم نام گل... تمام رویاهایم با تو جاری می شود....

 

گاهی اوقات فکر می کنم رویایی هم هست که رویایم را تمام کند.

رویای نیمه تمام من.... به خاطر این همه محبت این همه عشق ممنون.

پ.ن : امسال جای تمام اونایی که توی جشن تولد پارسالم بودن خالیه. نمیدونم چرا امسال نشد مثل پارسال دور هم جشن بگیریم. دلم برای همشون تنگ شده برای تمام اون روزها... روزهای گرم باهم بودن امسال جای خالی تک تکشون رو حس کردم ...  به یاد همتون هستم از اینکه نتونستم باز دور هم جمع بشیم متاسفم. اما خدارو شکر می کنم با دوستای خوبی که داشتم امسال هم خدا باز هدیه ای زیبا تر داد باقرار دادن دوستای مهربون جدیدی که توی مسیر زندگیم هستن.

+ تاريخ چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو شب گرم مرداد تو فصل سرد پائیز

هوا که بارونی شد گریه می کردی عزیز

چه غربت عجیبی تو چشمات خونه  کرده

برات بمیرم بگو چرا دست تو همیشه سرده

این همه دلواپسی تو قلب تو چی می خواد

یکی باید به قلبت یه جون تازه میداد

دلواپس گریه هات شدم عزیز  تنها

بی کسی خیلی سخته اینو میدونم زیبا

اینجا یکی مثل تو پر از شبای درده

یکی همین دورو ور واسه تو گریه کرده

حالا دوباره چشمات نم بارون گرفته اما...

یکی اینجا هست که از پیشت نرفته...

وقتی بارون چشام شونمو می لرزونه

 نمیخوام گریه کنی اشک تو چشمات بمونه

دوست دارم وقتی دلم می گیره از بی کسی

سر رو زانونت بذارم تو به دادم برسی

نمیخوام بارونی شه گونه های عاشقت

نمیخوام شب که میشه بگیره بازم دلت

نمیخوام تنهائیات هق هق تو وقته خواب

  نمیخوام آرزوهام بشه یه خونه رو آب

وقتی گریت می گیره کی به دادت می رسه

جز من در به درت کی برات هم نفسه

     

پ.ن: عاشقانه ....

پ.ن:جشن چشماتو گرفتم تو حضور سبز رویا آسمون غرق نگاهت،خونمون لبریزه دریا

جشن چشماتو گرفتم تو شب شادی یک سال، زندگی مدیون چشمات خاطره سرشار

پرواز. جشن چشماتو گرفتم پرانس و مهربونی رنگ تو رنگ محبت، نقش چشمات

 آسمونی

یکسال دیگه گذشت....

+ تاريخ سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

کاش میشد دوتا بال داشت

دوتا بال برای پرواز

این روزها خیلی عجیب، هوای تورا می کنم

دلم پرواز می کند اما... جسمم هنوز اینجاس

هنوز این ور آب ها و این ور خاک ها...

ببینم... دعا می کنی خدا دوبال رنگی هدیه کند؟؟؟؟

میخواهم پرواز کنم به سویت بیایم

 

 

 پ.ن: خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

فقط خواست نیممونو دیده باشیم

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می بینم میری و می بینی میرم

تاوقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخورم تقدیرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما می میره این عشق

تمام لحظه های این تب سرد

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

+ تاريخ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خودکار آبیم را بدست گرفته ام...

و بدون هیچ حرفی نگاه می کنم و خط خطی...

دنبال یه مترجمم

یه مترجم ...

که شاید بتواند تمام حرفهای نگفته ام را بفهمد

و ترجمه کند برای تو...

+ تاريخ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

این پست اسفند ٨۶ وبلاگم بود... دوستش داشتم به خاطر همینم دوباره نوشتمش.

 

بیائیم امسال سفر مقدس خود را آغاز کنیم.

 و پیروزی «جان» را بر«من ذهنی» جشن بگیریم.

 بیائیم از سرداب پیچ در پیچ « من » بیرون آمده

 و رو به بلندای «جان» پیش برویم.

 وجد و طرب تجربیات روحانی را جستجوگر باشیم.

 و آزادی مطلق، رسیدن به رهایی این والاترین «هدف» زندگی را برگزینیم.

 بیائیم امسال نه فقط بیشتر بخوانیم، بلکه بخواهیم از زندگی بیشتر بهره‌مند شویم.

 چگونه -؟

 به همه چیز نگاه دوباره بیاندازیم.

 به زندگی این لحظه نگاه کنیم.

 با دلیلی دیگر نگاه کنیم

 هشیار شویم به زندگی هر لحظه

 به اصل خود زنده شویم.

 زنده بودن، آرامش و عشق به همنوع را تمرین کنیم.

 خدای را از ذهن آزاد کنیم، تا یکی بودن خدا و زندگی را حس کنیم

 بیدار شویم و بیدار بمانیم

 تا درساحت او آرامش را در آغوش بگیریم.

 درد کشیدن ما به خاطر دور شدن از تقدیر ماست.

 بگذاریم خدا در ما زاده شود تا عشق را تجزیه کنیم....

 بیائیم امسال هدفی والا برگزینیم.

 و همه تلاش خود را معطوف به آن کنیم.

 و آنگه حاصلش را تقدیم زندگی نمائیم.

 هدف خویش را در راستای کشف موهبتی قرار دهیم که خداوند به ما عطا فرموده است.

 رشد دادن این موهبت را کار زندگی خویش سازیم...

 و بخشیدن این موهبت را معنای زندگی خود بدانیم.

 بیائیم با سهراب

                   «از سایه ، روشن برویم »

 مسال بینایی خود را جشن بگیریم به انتظار پایان دهیم و رستاخیزمان را نظاره کنیم.

 لحظه‌ها را دریابیم.از خود آغاز کنیم،بسازیم،از نو بسازیم،

                                                                       و « لحظه‌ها» را چراغانی کنیم

 دلشوره فردا و تکرار داستان دیروز را به مستی حال تبدیل کنیم.

 بیائیم

 خواب پروانه شدن ببینیم

             متعهدانه کمر به شکستن پوسته ببندیم.

                       امسال سبزه گره بزنیم 

                               و گره از ابرو، از دل، از خاطره و از فردا باز کنیم.

 بیائیم

          دستان مادر را در دست بگیریم

           چشم در چشم سگ همسایه بدوزیم

           و به انتظار طلوع خورشید لحظه شماری کنیم.

           خاطره‌ها و رنجش‌ها را به دست باد بسپاریم.

           به همه کس و همه چیز به همانگونه که هست، عشق بورزیم.

 بیائیم

           دیگر نگوئیم « دریغ از پارسال»

           دیگر نگوئیم «ای .... بد نیستم!»

 نگاه کنیم به معجزه بودن

 بگذاریم سکوت سخن بگوید

 گوش را به نوازش صدای خستگان در بگشائیم 

 هرکسی رنجشی از ما دارد،

            آینه‌ای در دست گرفته  فرصتی بدهیمش،

                                                 شاید فرصتی فراهم است.

                                                           تا نظاره‌گر خود باشیم

 آری : زندگی کوتاه است نگذاریم

 «لبه طاقچه‌ی عادت، از یاد من و تو برود»؛

 بیائیم به زندگی نگاهی مومنانه کنیم

 نگذاریم، تردیدها دلسردمان کند

 جهان امروز

 نیازمند عشق است و دستانی توانمند،

 نگاهی گرم و کلامی «با شرافت»!

 یادمان نرود که سهم خود را ادا کنیم

                                    پل بسازیم به جای دیوار،

                                            و حال خوش، قسمت کنیم.

 مبادا با قضاوتی کور.... فرشته‌ای را دیو کنیم.

 آری: زندگی کوتاه است

 مجالی اندک تا:

 به راه‌های نرفته، برویم

                              دستهای نگرفته ، بگیریم

                                                         پرده‌های برنگشاده، بگشاییم

                                                                          بغض فرو خفته، رها کنیم

 رویای نادیده ببینیم، گل‌های نبوئیده را ببوئیم

                                                 چشم اندازه‌های زیبای ندیده، ببینیم

 بر دلهای شکسته مرهم نهیم،گره‌های نشگوده،بگشاییم

                                     مردگان به ظاهر زنده را، مسیحاوار زنده کنیم.

 و تا می‌توانیم تجربه کنیم:

 سکوت زیبای یک صبح آرام و ساده را،

 اعجاز دنیای پیچیده‌ی درون را،

 ملاقات با هستی بخش جانمان را،

 بیائیم به غریبه‌ها سلام کنیم

 به همسانی بیندیشیم، نه به تفاوت‌ها

 نگذاریم، کلاه و دامن و سجاده و رنگ و بو و مو، فاصله ایجاد کند.

 دست دشمن را در دست بگیریم و به چشمان فاضله نگاه کنیم.

 هرکه مشغول خویش را ، به دیدن خورشید دعوت کنیم. 

 پنبه از گوش درآوریم و به زیارت آبشار و مرغ عشق برویم  

 به گل فروش گل را نشان دهیم

 نذرکنیم پرنده‌ای اسیر آزاد کنیم

 بیائیم امسال، به زمان و مکان وابسته نباشیم.

 آسمان همه جا رنگ دل ما دارد.

 بیائیم خزیدن را وانهیم ولذت پرواز را تجربه کنیم.

 بیائیم

          امسال : زندگی کنیم

                 عشق بورزیم، بیاموزیم،خدمت کنیم

                                    و از خود رد پایی برجای بگذاریم.

                                                                                    نوروز ٨٨

+ تاريخ یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هرچی فکر کردم که چی بنویسم...

نیومد...

کلمات نیومد...

از این ور ذهنم به اون ور میرن...

اما به زبون نمیان...

دستامو روی کیبوردم گذاشتم تا شاید ناخواسته چیزی نوشته بشه...

اما...

همش دلتنگی بود... همش فکرایی بود که این روزها سخت درگیرم کرده.

همش اتفاقات و بد شانسی و نخواستن هایی بود که میخواستم اما نشد

ترجیح دادم ننویسم...

از دلتنگی های رویای نیمه تمامی که گاهی نیمه خود را گم می کند، ننویسم.

 

پ.ن: امسال هم تمام شد... به همین راحتی...

عمرمونه میگذره ... یه روز می بینیم که دیگه نیستیم که بنویسیم...

پس تا هستیم قدر همو بدونیم...همین...

رفت تا سال دیگه... بهترین هارو براتون آرزو می کنم.

امسال اولین سالیه که ایام تعطیل دیگه خونه نیستم.

پ.ن: چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

 ببین...

امروز که نیستی...

امروز که نبودی

فهمیدم هیچ کس نمیتونه جای تورو بگیره...

جات خیلی خالیه پیشم...

تنهایی عجیبی باهام همراه بود...

اما ... عزیزم...

اشکال نداره...نگران نباش...همه چیز درست میشه...

همه چیز....

ما میدونیم که مقصر تو نیستی ...

تو هم قول بده اروم باشی...

اروم .... اروم...

و یادت باشه... همیشه یه دستی هست

برای اینکه روی قلبت بذاری و به خواب بری

 

 پ.ن: ٢۴ بهمن ماه... سالگرد فروغ فرخزاد روحش شاد

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

 باورم کن باورم کن باورم کن آنچه هستم

بس که ناباوری دیدم تو خودم هربار شکستم

باورم کن خیلی خستم از غم ناباوری ها

تو کمک کن تا نباشم آیه ی در به دری ها

رگبار تلخ دورنگی دشنه زد به تارو پودم

از غم نامردمی ها خرده ذرات وجودم

دیگه باورم نمیشه که هنوزم زنده هستم

گرچه میدونم که پاکی شده باعث شکستم 

باورم کن که تو سینه غم دارم به حجم فریاد

اخه این غم کمی نیست که صداقت رفته برباد

زیر این گنبد وحشی توی این دل نگرونی

تو بیا همسفرم باش اگه تو بخوای می تونی

تو میتونی

باورم کن باورم کن باورم کن آنچه هستم

بس که ناباوری دیدم تو خودم هربار شکستم

باورم کن خیلی خستم از غم ناباوری ها

تو کمک کن تا نباشم آیه ی در به دری ها

+ تاريخ دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم

 

کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم

 

کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می‌خواد

 

ماهی چشمه کهنه هوای تازه دریایی می‌خواد

 

دل من دریائیه چشمه زندونه برام

 

چکه چکه‌های آب مرثیه خونه برام

 

تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه

 

تن به موندن نمی‌دم موندم مرگ منه

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم

 

عاشق رسیدن به انتها

 

عاشق بوی غریبانه کوچ

 

تو سپیده غریب جاده‌ها

 

من پر از وسوسه‌های رفتنم

 

رفتن و رسیدن و تازه شدن

 

توی یک سپیده‌ی طوسی سرد

 

مسخ یک عشق پر آوازه شدن

 

کمکم کن کمکم کن نذار این گم شده از پا دربیاد

 

کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله می‌خواد

 

کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم

 

چشمه کوچیکه برامون ما باید بریم به دریا برسیم

 

دل ما دریائیه چشمه زندونمونمه

 

چکه چکه‌های آب مرثیه خونمونه

 

تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه

 

کمکم کن کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه

 

 

 

 پ.ن: کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهائیمونو میون سفره شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن

کمک کن جاده‌های مه گرفته منه مسافرو از تو نگیرن

کمک کن تا کبوترای خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن

کمک کن از مسافرای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم

کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم. 

+ تاريخ یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+ تاريخ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()



منبع کدهاي بينظير جاوا

<-------www.mycomputer.ir-------><-------www.mycomputer.ir------->